زنگ نقاشی

دختـر هابیل سه شنبه هشتم اسفند ۱۳۹۶ 21:8

طبق معمول داشتم به بالشتم میگفتم که خواهشا طرفای اذون صبح به صخره تبدیل شو که نشه خوابید؛تا نمازم رو بخونم

که یهو نگام به دیوار افتاد،امیر شاهکار دیگری خلق کرده بود این بار با خودکار قرمز

یحتمل علاقه به نقاشی در این بشر بسیاره مع البت روی دیوار نه کاغذ

همیشه خدا از ساعت نقاشی بدم میومد،یادمه یه معلم داشتیم خانم طاهایی که اکثرا چهره سرماخورده ش یادمه و تکیه کلامش که میگفت:«متوجِین»ایشون معلم ریاضی بودند ویک رسم دیرین وجود داشت و اینکه یه معلم میتونه خیلی معلم باشه

هم ریاضی درس بده،هم ورزش؛هم تاریخ وجغرافیا هم حرفه وفن و هنر هم که خیلی هنر نمیخواد همه بلدند پس معلم هنر هم باشه جای دوری نمیره

ساعت نقاشی مرده هام راس چشَم میومدند،یه دختره بود خموشی نام لامصب دو سه تا خط می کشید و یهو تبدیل میشد به صندلی انگار قلم جادویی داشت،حالا من وامونده هم همون دو سه خط رو می کشیدم اما دریغ ازهیچ کوفتی،هیچ گاه خط های بالقوه ی من به بالفعل تبدیل نمیشد.

البته بی استعدادی در زمینه نقاشی پدیده ای نبود که به تنهایی گریبانگیر من باشه طایفتا همین بودیم،من خیلی شد میکردم چارتا هشت میکشیدم میشد کوه،چارتا هفت می کشیدم میشد پرندگان مهاجر اون ته آبادی تو آسمون هم یه خورشید میکشیدم که تلالوش چش و چار برای ملت نمیذاشت

تازگیا هم یه دویست وشش میکشیدم و تبدیلش میکردم به یه تلفن آلمانی و عسل می نوشتم و تبدیلش میکردم به دختری که موهاش رو عروسکی شونه کرده و مرحبایی نثار اجداد بی هنر خودم میکردم با این نسل گهربارش.

ساعت هایی ریاضی رسم هم داشتیم،همیشه میدادم به کریم بکشه خیلی بلد بود اما تو نقاشی همش به یاد امام وشهدا تانک ونفربر وسرباز میکشید که نشون میداد کمپوت های ارسالی به جبهه به دستشون نرسیده ودچار سوءتغذیه شدند.

یه بار به کل فراموش کردم که ببرم،که دوست و هم میزی گرام گفت: من دوتا کشیدم چرک نویس رو میدم به تو

نیاز به استخاره نبود کاچی به از هیچی؛قبول کردم و رفتیم پیش خانم به اون داد یک ونیم و به من داد دو،وبهش گفت: این خطوط رو درست بکش مثه خانم سعدآبادی متّوجِی؟

و من چشم تو چشم همکلاسی فقط دعا کردم تا آخرش درس فتوت وجوانمردی رو از بر باشه و هیچی نگه؛نشستیم لام تا کام حرف نزد و من قلبم تالاپ تلوپ میکرد،چون شانس و اقبال در خاندان ما مثه نیمه گمشده ی دختران ترشیده بود.زنگ تفریح یه شیرین عسل مهمونش کردم نه من باب حق سکوت،دوستش داشتم خب

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان