درس زندگی

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۳ 10:25

[موقعیت:داخلی، آشپزخونه، شب]

امیرعلی:افغانستان کجا هست؟
یه کشوری هست در همسایگی ایران قسمت مشرق
پس چرا اینا ایران هستن؟!
جنگ که شد تو کشورشون، مهاجرت کردن ایران
و الان اینایی که ایران هستند، اینجا متولد شدند و تا حالا خیلی هاشون افغانستان رو هم ندیدن
ما یه دونه تو کلاس داریم عباس احمدی، خیلی بچه با معرفتی، خیلی!!!
من بشخصه تا حالا نشنیده بودم امیر کلمه "بامعرفت" رو بکار ببره.
گلر تیم ماست، وقتی گل بخوریم یا ماها موقعیت رو خراب کنیم، میگه اشکال نداره، جبران میکنیم.هی امید میده!
اما وقتی تیم حریف گل میخوره، کلی بین شون دعوا میشه، به گلر چیزی میگن.

با وجود اینکه ما باختیم، تیم مقابل هی مسخره کردن اصلا گریه نکرد، حتی یه قطره اشکم تو چشاش نبود.(این یعنی یه قطره اشک تو چشم خودش بوده :) )

خب اینکه خیلی خوبه،تحمل شکست رو داره، آدما وقتی سختی های زیاد ببینند، این شکست ها براشون دردناک نیست،
هر روز قوی تر میشن.

بزرگتر که بشی گاهی حتی وقت نداری برای غصه ای گریه کنی

ولی اینو بدون نه از یه شکست بشکن،نه از یه برد کوچولو مغرور شو.

از این کوکی ها به عباس هم میدم فردا، بهرحال بهم درس زندگی داده.

باشه:))

تنت به ناز طبیبان و این حرفا

دختـر هابیل شنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۳ 23:35

اگه خدا بخواد فردا عصر میرم زیر تیغ ابزار و ادوات دکتر
استرس دارم؟!
قهریست که بله چون از اردیبهشت تا حالا گفتم دیر نمیشه، اما انگار داره خیلی دیر میشه...
دیگه لازم بود این قورباغه که حالا اژدهای هفت سر شده رو قورت بدم!!!
امیرعلی تا متوجه شده میگه:پس کی مشق های منو بهم بگه؟!
امیرحسین میگه:کی برامون غذا درست کنه:)
یه جا یه سوال از شیرین عبدالوهاب خواننده ای که من صداش رو دوست دارم پرسیدن که:کیه که از همه بیشتر تو رو می فهمه بدون اینکه باهاش حرف بزنی؟!
در جواب فقط گفت:هیچکس
فقط همین:)
اگه زنده موندم یادم باشه وصیت نامه ی آذر ماه سال قبلم رو بنویسم اینجا به یادگار :)

مافیا

دختـر هابیل چهارشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۳ 13:24

هنوز یه ماه از پاییز نگدشته که امیرحسین بناش رو گذاشت که مریض بشه.

یه پاکت پر دارو!!

یحتمل انگاری این دکترها با داروخانه ها قرارداد دارند.

یادمه یه همکلاسی داشتیم که به پایتخت چین میگفت:"پُکُن" اون زمانی که به افق خیره شدن مد نبود،من از حرف هاش خیره میشدم.

حالا همین ریقو،قدرتی خدا ساکن ونکوور،منم اینجا !!!

ما که بخیل نیستیم،ونکوور ندیده هم که نیستیم!!

یه بار تو صحبت هاش میگف:اینجا از درد بمیری،تب کنی،به خس خس هم بیفتی

نهایتش دکتر مربوطه میگه:مایعات میل شود واستراحت.اصلا به این راحتی ها دارو نمیدن.

سال قبل من آذر ماه یه سرماخوردگی گرفتم که فی الواقع"روح مرا به مسند پوچی کشانده بود"یعنی اینجوری بگم:کرونا گرفتم انگار نه انگار هیچیم نبود غیر دو هفته غایب بودن حس چشایی.اما این خدای بدن دردی و حال بد بود.
اما بنا رو گذاشته بودم به همون نسخه ی ونکووری،استراحت و نخوردن دارو.

از مجید و مادر اصرار که یه سرماخوردگی واستامینوفن همزمان بخور خوب میشی،من هم از اون باششششه های مسئولین به ملت گفتم و رفتم زیر پتو.

من در دو موقعیت خیلی آدم لجبازی میشم.یکی موقع بیماری و دیگری در بقیه موارد:)))

حالم اونقدر بد شده بود که توان اینو نداشتم بلند بشم نماز تو کمرم بزنم.اما حاضر نبودم دارو بخورم؛گفتم باشه این درد عوض کفاره ی گناه.فقط تا تونستم آب وعسل،چای وآش کدو بانضمام اسپری بینی دست ساز خودم که ترکیب نمک درشت آرو ن وآویشن بود؛استفاده کردم و روز بعد هییییچ اثری از بیماری نبود.

یادمه تایم کرونا ملت تو صف زدن واکسن بودن وخیلی ها مغموم ودل پریش از اینکه سهم ما باید فایزر باشه نه برکت!!

و استوری واکسن زدن هاشون رو تو رودربایستی لایک میکردیم.

خرد مجسم عارفه هم گفت: من فقط فقط آسترانزنکا میزنم،زدن همان و کله پا شدن همان،فی المجلس عاریه در این دنیاست!!

با یکی از بچه ها که تو یه بیمارستان پرطمطراق ایران فعالیت میکنه،صحبت واکسن شد و از فحوای کلامش متوجه شدم که هر واکسن یه پروسه پنج ساله داره

و ممکنه عوارض ناگواری برای یه نفر داشته باشه و برای یکی اصلا.وانگاری اگه اشتباه نکنم گفت:وقتی واکسن ها وارد ایران میشه بدلیل مجهز نبودن سیستم شون اکثرا واکسن ها انگاری فاسد هست.و در روز چندین نفر داریم که یهو بعد زدن واکسن دچار سکته،فلج تدریجی و خونریزی میشن.و خودش هم واکسن نزده بود.

همین مسئله باعث شد من قید واکسن رو بزنم.بماند که خیلی ها ششصد دادن و براشون تو اون کارت نوشتن دو دفعه زدن!!(همه چیز خریدنیه)

مادر مجید می گفت: چرا نمیزنی،تو که نمیزنی مجید هم نمیزنه،من فقط همین پسر رو دارم!!!!

منم گفتم:یه ضرب المثل انگلیسی هست که میگه:این مشکل شماست نه من.

من ابدا نمیزنم،مجید هم مختاره.

و از اونجاییکه ایشون هم میدونست من لجبازم،قبول فرمودند.و چند وقت پیش گفتن:فلان واکسن کلا کان لم یکن شده چهره هاشون دیدنی بود.

نتیجه اینکه:سریع وارد هر صفی نشین؛بعضی صف ها گرون تموم میشه.

هر چیزی که زیادی ازش تعریف میشه بهش شک کن من چندین کتاب دارم که گفتن:واااای شاهکار قرنه بعد که خوندم دیدم طبل تو خالیه

خلاصه مراقب خودتون باشید،اسپری بینی رو قبل وبعد ورود به خونه بزنید؛خیلی خوبه شاهکااااااار قرنه :)))

    :)))         :(((

دختـر هابیل سه شنبه هفدهم مهر ۱۴۰۳ 18:14

میگن خنده بر هر درد بی درمان دواست ولی اشتباه به عرض رسوندن، بعضی خنده ها داستان داره، عواقب داره.
یادمه خواهر یکی از بچه ها فوت شد، رفتیم برای تسلی دل داغدار‌ش، بمحض اینکه رفت بگه چی شده یهو زد زیر خنده،
ما رو میگی هاج و واج، یه عده گفتن داغ سنگین بوده، تو توهمه، اما عذرخواهی می‌کرد میگفت:ما خانوادگی استرس بگیریم، میزنیم زیر خنده، تو بگو خنده عصبی
فک کن فلسفه "هر نکته مکانی دارد" رو به گند بکشونی.
گذشت و گذشت تا رسیدیم به بچه خودم، امیرعلی هم جزو اون دسته از آدماست که وقتی داری از دستش منفجر میشی، میزنه زیر خنده، استرس داره میزنه زیر خنده،
کیک تولد رو انداخته بودند، امیرحسین گریه میکرد و می‌گفت من نبودم، امیرعلی می خندید و میگفت:من نبودم
فکر می‌کنید کی مقصر اعلام شد در دادگاه بدوی ما؟!
قهریست اونیکه خندیده
اما دست آخر روز بعد خود امیرحسین، اعتراف کرد کار خودش بوده.
امروز سر استرس خندیده، و جریمه اش نوشتن از کتاب فارسی اونم دوبار بوده.
یه وقتایی خنده، دوا نیست، زهرماره، آموکسی کلاو 625

آخرین پست

دختـر هابیل دوشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۳ 0:23

از اونجائیکه اینجایی که ما هستیم حکم هیروشیما و ناکازاکی وطنی رو داره

فی المجلس شهادتین رو خوندم و یحتمل آخرین پست من خواهد بود.

آیندگان بداند، بچه های دهه شصت همه جوره دهنشون سرویس شد

حاشا به کرم این دنیا که کلی زندگی نزیسته به ما بدهکاره

نه درست حسابی بچگی کردیم نه درست حسابی عاشقی نه درست حسابی مردیم.

تف تو این روزگار غدار خر تو خر

بگو از عالم بالا چخبر؟!

دختـر هابیل دوشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۳ 0:19

امشب رفته بودن میدون میوه

احتمال زیاد تو دنیای قبلی من شاهزاده ای،

پرنسسی چیزی بودم که در شان خودم نمیدونم اینجور جاها رو

اما دیدن آدم ها برام جالبه، نگاهشون، غم چهره شون، مدل لباس هاشون، رنگ چشماشون،صورت بزک کرده یا چهره نتراشیده شون...

میوه هایی که ملت بر میداشتند مشخص میکنه ملت عجیب ندارن...

میدون میوه یه جامعه شناسی عمیقه

باوفای کی بودی؟!

دختـر هابیل یکشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۳ 10:59

مجید وقتی میبینه من دارم تو بلاگفا متن می نویسم

میگه:جا داره بلاگفا یه تندیس وفاداری بهت بده که هنوز ولکنش نیستی

فی المجلس :بر همان عهد که بودیم، برآنیم هنوز

واقعیت نوشت:بچم شده 13سال:))

یه نوجوون سرکش و لجباز شبیه مادرش:))

به وقت بی وقتی

دختـر هابیل شنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۳ 13:15

دوست داشتم الان روبه روم یه تابلو کالیگرافی بود و یه قهوه دم دستم

جرعه جرعه میخوردم و به شعر تابلو فکر میکردم

اما عجالتا یه خر سبزی روبه رومه، آش کدو برای بچه سرماخورده بار گذاشتم و کلی کار مونده

بزرگسالی نوشت:چهار روزه میخوام برم بیابون جیغ بزنم، گریه کنم اما وقت نمی کنم:)

وقت نمی کنم:/

وقت نمی کنم:|

دوست پسر1

دختـر هابیل جمعه سیزدهم مهر ۱۴۰۳ 0:15

چند روز پیش یه پیام اومد که روز جهانی دوست پسر نزدیکه، چی خریدی براش؟!
قطع به یقین اگه برای مادرم این پیام رفته بود، میگفت"دسته خر"
اما من نگاهی به تقویم کردم، راست میگفت:12مهر روز جهانی دوست پسر.
داشتم به دوست پسرهام در طول این سال‌ها فکر میکردم.
اولین دوست پسرم که خیلی با هم رفیق بودیم و تو بازی ها نقش همسر گرام رو بازی میکرد. محمد پسرعموم بود.
یادمه خونه عمو یه درخت انجیر داشت که بغلش یه کندو زنبور قرمز هم بود از اون زنبورهای خرکی، شیطنت بچگی کار دستمون داد و زدیم لونه شون رو منهدم کردیم اما گرفتار انتقام سخت شون شدیم و من از جبهه دشمن مورد حمله پدافند هوایی قرار گرفتم.
محمد برگ های درخت انجیر رو می کند و شیره اش رو به دست متورم من میذاشت.
حتی یادمه در یکی از بازی هامون، مریم گفت:من ومحمد با همیم، تو دیگه نه، که بنده نسبت به این تعدی آشکار، برخورد قاطع داشتم.
اون زمان مجید رو هم دوست داشتم چون شبیه قصه های مجید بود و مهم تر اینکه یه دوچرخه قرمز جیگری داشت که
بر دوست داشتنش می افزود.
اما چون خونشون کاشون بود عقل سلیم میگفت:آدم نقد رو ول نمیکنه نسیه رو بچسبه.!!
جمعه به جمعه می دیدمش.
اما محمد رو هر روز:)

*تا رسیدیم به دوران نوجوانی و دوست پسر بعدی:))

ربط نوشت:فی المجلس محمد و خانمش تو پیج هستند، سلام بنده را پذیرا باشید و مراتب امتنان و سپاس قلبی خود را بابت همراهی در پیج اعلام میدارم در کنار هم خوش و خرم باشید و مانا.

این داستان ادامه دارد

میم مثل معلم

دختـر هابیل دوشنبه نهم مهر ۱۴۰۳ 12:0

کریم ،فرم استخدامی دبیری آموزش و پرورش رو برام فرستاده

میگه بهمن آزمون

نمیدونه که من سردر کتابخونه ام نوشتم

"در میخانه گشایید به رویم شب و روز

که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم"

فکر یه چاره کردم

دختـر هابیل دوشنبه نهم مهر ۱۴۰۳ 11:57

اصولا هرکی برای فرار از یه مسئله ای یه ایده ای داره

یکی خواب، یکی پرخوری، یکی رفتن به سفر

تو این روزهای بلبشو که تی وی یه بند عزاست،

حس میکنم شدیم شبیه کفگیری که به ته دیگ خورده

تو اصلا بگو طبل تو خالی...

برای یه سودایی که بی تنبور هم میرقصه

این همه خبر بد و یاس و حرمان، یعنی سیانور

این مواقع به هیچ وجه رسانه ها رو دنبال نمیکنم

یا یه بند کتاب میخونم یا فیلم می بینم یا رگباری می نویسم

مع البت اگه اسلام، شراب کهنه رو حرام اعلام نکرده بود،

میگساری هم متمم اون بالایی ها می‌شد.

حداقل قبل مرگ فیلم های ندیده و کتاب های نخوندم رو تموم میکنم!!

کوکب خانم

دختـر هابیل دوشنبه نهم مهر ۱۴۰۳ 11:41

تازگیا خیلی کدبانو شدم، غذاها همچی تعریفی نداره مع البت همینه که هست:/

آما ایده های بامزه ای تو سرم میاد.

قبلنا که مهمون میخواست بیاد، من دم آخر یه نمه وانیل می ریختم تو کیسه جارو برقی یه نمه هم تو آب‌پاش خونه بوی وانیل و کیک و خوشمزگی میداد.

عجالتا اینبار در یک حرکت محیر العقول تو کیسه جارو برقی، قهوه فوری یه قاشق مربا خوری هل و دارچین هم اضافه کردم، خونه بوی دبی میده انگار تو دبی مال قدم میزنی

بکنید از اینکارها شاید زندگی زهرماری تون طعم گرفت:*)

حرف وانیل و هل و دارچین شد،مجموعه کتاب های مهرداد صدقی

آبنبات هل دار و دارچینی و پسته ای ونارگیلی و لیمویی ش رو بخونید مکیف میشوید!!

روانشناسی

دختـر هابیل دوشنبه نهم مهر ۱۴۰۳ 11:34

میگن خانم های خانه دار که افسردگی دارن خیلی بیشتر از خانم هایی هست که بیرون از منزل فعالیت دارند.

ولی آمار نگفته خانم هایی که هم خانه دارن هم تو خونه کار بیرون رو میکنن چه وضعیتی دارند.

فی المجلس با اومدن مهر، سنسور های من بدجور فعال میشه

و هرکی در شعاع چند میلی‌متری من قرار بگیره

بعدش من تحت پیگرد قانونی قرار میگیرم:))

حافظ

دختـر هابیل یکشنبه هشتم مهر ۱۴۰۳ 21:8

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران وای به حال دگران

همین...

سران هشت منهای دوتاشون

دختـر هابیل یکشنبه هشتم مهر ۱۴۰۳ 11:8


من:باید برم تا جنگ نشده دندونم رو بکشم وسط آوارگی دندونپزشک جایی پیدا نخواد شد.
دومی :چه کاریه؟! دندون به چه کارت میاد، الکی هزینه کنی خرج رو دستت بذاری وقتی آخرش منفجرمون میکنن.
من:واقعا به نکته نغز و دلکشی اشاره فرمودی!!
سومی:نطنز رو که بزنن دیگه تمامه،چیزی باقی نمیمونه، این بغل گوشمون هم یه پایگاه نمیدونم چی زدن، موشک و این داستان ها
من:همون نطنز برامون حکم چرنوبیل رو داره، خوبیش اینکه همه دسته جمعی میریم، شلخته درو نمیکنه!!
چهارمی:در روایات اومده درفتنه و حوادت آخر الزمان به کوه های اردهال باید رفت اونجا امنه، باید جمع کرد رفت مشهد قالی این هفته هم که قالیشویی!!
پنجمی:من موندم این آدم چه مرگشه که نمی تونه مثل بچه آدم زندگی کنه، خب چند صباح رو این زمین مثل آدم بیا و برو چه مرگته هی اینو میکشی اونو نفله میکنی، بتمرگ سرجات...
ششمی:باید بریم فروشگاه یخورده خرت و پرت بخریم معلوم نیست چقدر وقت تو جنگ باشیم.
چهارمی:اگه درستش رو بخوای، مقصر اصلی یوزرسیفه، بگو چرا؟؟
اگه وقتی برادرای یوسف اومدن سجده کردن به یوسف، همونجا سرشون رو میزد، اینا دم شید نمیکردن(شما بخوانید عصیانگری نمیکردن)، از ازل اینا وجودشون با پیغمبرکشی و کشتن عجین شده، بعد هم مقصر هیتلر، کار رو تمیز در نیاورد!!!
دومی:ولشکن اینا واسه فاطی تنبون نمیشه، سفره رو شید کنید یه نون بخوریم، جنگ هم بشه همون کاری خوایم کرد که بقیه کردن، مامان ترشی بامیه رو هم بیار با آبگوشت می‌چسبه...

تناقض

دختـر هابیل شنبه هفتم مهر ۱۴۰۳ 20:26

خیلی دوست دارم آهنگ "فکر میکنم بهش میگن عشق از الیوت جیمز ری" رو گوش کنم و برم به دهه 60

فی المجلس میرم به دهه شصت اما مغزم یه بند میخونه"ای لشکر صاحب زمان آماده باش، آماده باش"

خجسته دل

دختـر هابیل شنبه هفتم مهر ۱۴۰۳ 0:10

خجسته دل اونیکه امشب عکس و فیلم های جشن تولدش رو استوری میکنه

صدای بوق جیغ و سوت ماشین عروس تو خیابونه

و اونیکه الان پیام داده، دوتا تخته ناردون لاکی شش متری میخوام

**تو رو حضرت عباس یخورده موقعیت سنج باشید:/

***نباشید اینجوری

خاورمیانه

دختـر هابیل شنبه هفتم مهر ۱۴۰۳ 0:7

واقعا دنیا جای مزخرفیه

هرجور نگاهش کنی بی ریخت

*این روزهای من نوشت:

تا این برادران ریاکار زنده اند
این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند
یعقوب درد میکشد و کور می شود
یوسف همیشه وصله ناجور می شود
اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند
منصور را هر آئینه بر دار می زنند
اینجا کسی برای کسی "کس" نمی شود
حتی عقاب درخور کرکس نمی شود
جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست
حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست
ما میرویم چون دلمان جای دیگر است
ما می رویم هر که بماند مخیر است
ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان
بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است
دلخوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش
در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است
ما میرویم مقصدمان نامشخص است
هرجا رویم بی شک از این شهر بهتر است
ازسادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم
اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
ما می رویم،ماندن با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است
دیری است رفته اند امیران قافله
ما مانده ایم و قافله پیران قافله
اینجا دگرچه باب من و پای لنگ نیست
باید شتاب کرد مجال درنگ نیست
بر درب آفتاب پی باج می رویم
ما هم بدون بال به معراج می رویم

ماشین حساب

دختـر هابیل پنجشنبه پنجم مهر ۱۴۰۳ 15:22

تو گوگل سرچ میکردم سه هزارم دیه، چقدر میشه

یه لیست بلند بالا از جوارح و قیمت ها نوشته بود

اما نگفته بود، دیه دل شکستن چقدر میشه...

*یه وقتایی یه چیزهایی هیچ وقت خوب بشو نیس

عدل الهی

دختـر هابیل سه شنبه سوم مهر ۱۴۰۳ 22:38

یه بیت حافظ داره که میگه

دور فلکی یکسره بر منهج عدل است

خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل

آدم دوست داره تنگش بگه ارواح عمت:|

*به وقت دادگاه :/

آهنگ دهه چهل نوشت:یه روز در محضر عدل الهی بهت ثابت میشه که رو سیاهی

درد اشتیاق

دختـر هابیل دوشنبه دوم مهر ۱۴۰۳ 14:59

ترک اعتیاد دردی داره به نام خماری

سخته اما میشه:)

به وقت هیچکس

دختـر هابیل دوشنبه دوم مهر ۱۴۰۳ 10:21

امروز اولین روزی هست که امیران رفتن مدرسه و پیش دبستانی

دلم براشون تنگ شده؟!

قهریست که نه:))

نیچه نوشت:گاهی باید برای خودت چای دو غزال بریزی لم بدی و چای بنوشی و بگی گور بابای زندگی

راست و حسینی

دختـر هابیل دوشنبه دوم مهر ۱۴۰۳ 0:48

میگن امروز روز رو راست بودن

چه قرتی بازیا، چه جلافتااااا

بیاین باهام رو راست باشید

و چیزی که جراتش رو نداشتین بهم بگین رو بگین کارتون ندارم:))

اتاق فرمان نوشت:هر راست نشاید گفت و این صحبتا:|

غافلگیری اموات

دختـر هابیل یکشنبه یکم مهر ۱۴۰۳ 23:46

امیرعلی :عمو محمود چطور مرد؟
بهانه اش این بود سوار اتوبوس شد، پاش بین در گیر کرد، عفونت زیاد شد، و تمام بدنش رو گرفت و تمام!!
هربار میخوای سوار اتوبوس یا مترو بشی مواظب درش باش
بیدگل مترو هم داره؟!
آررررره از هلال علی تا شازده قاسم!!
بگیر بخواب فردا ساعت 7:25سرویس میاد دنبالت!
بابا احمد چجور مرد؟
یادش رفت نفس بکشه!! سکته کرد دیگه صدبار گفتم که.
پس برای سلامتی هر دوشون یه صلوات گل محمدی
خخخ، مگه مرده هم سلامتی داره؟ حالا نمیشه صلواتش جواد نکونامی باشه؟!
باید بگی برای شادی روحشون یه صلوات محمدی پسند بفرست.
"اللهم صل علی محمد و آل محمد"

حالا که نصف شبی اموات رو غافلگیر کردی و آچمز سلامتی بعد از مردن شون شدند، بخواب!!

*دیالوگ های شبانه برای نخوابیدن برای مکن ای صبح طلوع شدن

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان