میشد روز تولد امیرعلی رو با یه تبریک و یه استوری تموم کنم.اما وظیفه خودم دونستم این داستان رو بنویسم.
شاید همه حوصله خوندن متن طولانی رو نداشته باشند.این پست مخصوص مادران و پدران کمال گرایی ست که فرزندی با اختلال توجه و تمرکز دارند.بقیه می تونن همین اول کار تو اوج بیخیال خوندن بشن.
سال اولی که امیرعلی مدرسه رفت میشه گفت:پرچالش ترین سال برای من وخودش بود.شبیه بقیه بچه ها نبود.در عین حالی که بسیار باهوش بود سبک و شیوه خاص خودش رو داشت.یادمه بعد از تعطیل شدن از مدرسه من شاید بیش از شش،هفت ساعت با یه بچه نیمه دومی ریزه میزه کار میکردم گاهی تا ساعت یک بامداد(با نهایت احترام چقدرررر من خر بودم!!)
منی که بشدت سخت گیر بودم و توقع داشتم امیر بهترین باشه کمال گرایی مفرط من ومجید که باعث شده بود بچه دچار عدم اعتماد به نفس باشه و این یعنی چون من نمی تونم به جایگاهی که پدر و مادرم میخوان برسم پس عجله میکنم تا بهش برسم و این تازه شروع داستان اختلال هست.کلاس فوق برنامه، مشاوره هم گویا این مطلب بود که هوش بالای این بچه با سرعت بالا بیانگر عدم دقت هست و حالا باید کلی هزینه کرد تا سرعت رو بیاریم پایین و مقصر این شرایط شمای مادر هستی که توقع بیش ازحد داری.
اوایل وقعی نمی نهادم به این گفته ها و خودم رو یه مادر بسیار مسئول میدونستم که باید اون بچه ازهر لحاظ بهترین باشه و همیشه پیش بچه باشه برای هر درسی و شب با یک گلوی گرفته و چهره ای مشوش و بیقرار و بی اعصاب منتظر طلوع دوباره بی صحب باشه!! به همین گندی.
تا اینکه امسال چنداتفاق افتاد که جهان بینی من رو تغییر داد.تو گروه مادران یکی از مادرها پرسید:معنی کمیاب یعنی چی؟
آقا چشم های من هشت تا شد و همون کلمه از اون مادر که نمیدونم مادر کدوم همکلاسی امیرعلی بود تلنگر شد پتک شد هرچی شد که من به خودم گفتم: آخه وقتی یه مادر حدود سی و اندی ساله نمیدونه معنی کمیاب چیه ؟چه توقع داری امیرعلی نه ساله بدونه؟
من تا اون زمان توقع داشتم اطلاعات عمومی امیر بالا باشه اما این خریت محض بود(تو این پست زیاد از خر استفاده کردم بذارید به حساب عنان از کف دادن)
حالا من ماهی یکی دوتا کتاب میخونم دلیل نمیشه این حال بد به امیر منتقل بشه گاهی میگفتم اگه مادرش یه مادر کم اگاه بود شاید روان سالم تری داشت.
یا یک بار موقع درس دادن مجید از من فیلم گرفته بود واقعا حالم از خودم بهم خورد این حجم از متوحش بودن، بچه یاتاقان نزده بود جای تعجب داشت.یعنی این من بودم؟؟؟اینقدر حال بهم زن!!
برنامه اکنون داشت با پیمان قاسم خانی صحبت میکرد(برنامه دوست داشتنی که یجور برای من مدیتیشن هست)یه جاش گفت:ما تو خونه یه حس آرامش داشتیم که من و مهراب یه سلامت روان داریم
با آرامش بزرگ شدیم و بزرگترین شانس این بود ما پدر و مادر بی نظیری داشتیم.دوباره نشستم این برنامه رو با مجید دیدم.
چقدر امیران تو خونه آرامش دارند؟ بخصوص امیرعلی.مثلا چقدر مهم هست که این حدیث از کدوم امام هست؟این ابرهای توآسمون اسمشون چیه؟کسر این عدد چند میشه؟؟
واقعیت اینه سیستم آموزش وپرورش یه سیستم احمق پروره؛سیستم برچسب زن؛اگه تو ریاضی قابل قبول شدی یا نیاز به تلاش تو در نگاه بقیه خنگی اما اگه تو خط، نقاشی؛ هنز؛ مکانیک ویا هر کوفت دیگه بالا باشی اصلا به چشم نمیاد.تو یا خوبی یا برو رد کارت!!
وقتی این پازل ها رو کنار هم گذاشتم دیدم هیچی مهم تر از آرامش روان بچه نیست؛چقدر ما از بچگی جوش نمره وشاگرد اول شدن وکنکور ودانشگاه روزانه و ارشد رو خوردیم که چی ؟بهترین تایم زندگیمون تو استرس این چرت و پرتا گذشت.
و امسال بنا رو گذاشتم به «گورسیا» بهرحال با صبوری کمی از بازیگوشیش کم میشه،اگه درسی رو خوب پاس نکرد بهش میگم:مهم نیس و تو دلم میگم گورسیا!!
مهم اینکه تو الان بهترین تایم نشاط و شادابیت هست بهره ببر.من هنوز حسرت میخورم شبایی که بچه ها میرفتن سی و سه پل و به عشق وحال و من الاغ تو خوابگاه در حال پروپوزال نوشتن در مورد حمله مغول به ایران بودم.مغول تو سرت بخوره.
مغول همیشه هست حتی همین الان در سال صفر چهار.
خلاصه که از یه مادر خاطی به شما نصیحت:قرار نیست بچه هامون شبیه ما باشند،قرار نیست کتابخون حرفه ای باشند؛قرار نیست به خواسته هایی که یه زمانی آرزوی ما بود اونا برسند؛مهم اینه حامی بچه ها باشیم و بهشون آرامش بدیم تا ما رو رفیق بودند نه سرهنگ دوم نیروی اعصاب و روان خونه.
خلاصه یکم صبر کن شاید درست شه
امیرم تولدت مبارک به همه ی آرزوهای قشنگ و دوست داشتنیت برسی و آرامش روزی هر روز وشبت
به وقت 19 اردیبهشت 04