لاتخف

دختـر هابیل شنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۴ 14:1

چند وقتی هست ما رو عضو مادران کلاس اولی کردن چهره من بعد از عضو شدن و دیدن پیام های مادران نگران
شبیه اون وقتی هست که زیر دست دندونپزشک دهنت سرویس شده تازه یه وایتکس برای عصب کشی میریزه و اصرار داره قورت ندی،یه چهره ی مشوش و بیقرارِ حال بهم زن،سپاسگزار که نیمی از شما الان همین چهره رو بازسازی کردین آفرین به این قدرت تجسم:)
حالا پیام ها چیه؟
وای هنوز که کتاب ندادن کتاب ها چی میشه؟
ما هنوز نمیتونیم تو شاد ثبت نام کنیم چیکار کنیم؟
هنوز لیست چیزهایی که باید براشون بخریم نگفتن که
معلمشون کیه؟روز اول چی بیاریم؟چند نفرن؟ و این اباطیل
چقدر دوست دارم در برابر این حجم از مادران دلواپس و نگران یه پشت دست بخوابمون تو دهن یَک یَکشون
ای بشر مُعجّل شتابگر وا بده بچه بذار یه نفس بکشه، تتمه کلاس اول فقط اینه حروف الفبا رو یاد بگیره، هشت ماه یاد میگیره نترس لا تخف!!!
بقول بابام همین که بلد شدی اسم و فامیلت رو بنویسی دیگه بسه هرچند علیه الرحمة اواخر میگفت:برو دکترات رو هم بگیر تو حیفی:)
نتیجه اخلاقی :اینقدر پیشواز دنبال غصه های خدا نداده نرین کلا دنیا هیچ خبری بهش نیس، هیییییچ.

زندگی کن همین:)

دختـر هابیل پنجشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ 17:15

میشد روز تولد امیرعلی رو با یه تبریک و یه استوری تموم کنم.اما وظیفه خودم دونستم این داستان رو بنویسم.

شاید همه حوصله خوندن متن طولانی رو نداشته باشند.این پست مخصوص مادران و پدران کمال گرایی ست که فرزندی با اختلال توجه و تمرکز دارند.بقیه می تونن همین اول کار تو اوج بیخیال خوندن بشن.

سال اولی که امیرعلی مدرسه رفت میشه گفت:پرچالش ترین سال برای من وخودش بود.شبیه بقیه بچه ها نبود.در عین حالی که بسیار باهوش بود سبک و شیوه خاص خودش رو داشت.یادمه بعد از تعطیل شدن از مدرسه من شاید بیش از شش،هفت ساعت با یه بچه نیمه دومی ریزه میزه کار میکردم گاهی تا ساعت یک بامداد(با نهایت احترام چقدرررر من خر بودم!!)

منی که بشدت سخت گیر بودم و توقع داشتم امیر بهترین باشه کمال گرایی مفرط من ومجید که باعث شده بود بچه دچار عدم اعتماد به نفس باشه و این یعنی چون من نمی تونم به جایگاهی که پدر و مادرم میخوان برسم پس عجله میکنم تا بهش برسم و این تازه شروع داستان اختلال هست.کلاس فوق برنامه، مشاوره هم گویا این مطلب بود که هوش بالای این بچه با سرعت بالا بیانگر عدم دقت هست و حالا باید کلی هزینه کرد تا سرعت رو بیاریم پایین و مقصر این شرایط شمای مادر هستی که توقع بیش ازحد داری.

اوایل وقعی نمی نهادم به این گفته ها و خودم رو یه مادر بسیار مسئول میدونستم که باید اون بچه ازهر لحاظ بهترین باشه و همیشه پیش بچه باشه برای هر درسی و شب با یک گلوی گرفته و چهره ای مشوش و بیقرار و بی اعصاب منتظر طلوع دوباره بی صحب باشه!! به همین گندی.

تا اینکه امسال چنداتفاق افتاد که جهان بینی من رو تغییر داد.تو گروه مادران یکی از مادرها پرسید:معنی کمیاب یعنی چی؟

آقا چشم های من هشت تا شد و همون کلمه از اون مادر که نمیدونم مادر کدوم همکلاسی امیرعلی بود تلنگر شد پتک شد هرچی شد که من به خودم گفتم: آخه وقتی یه مادر حدود سی و اندی ساله نمیدونه معنی کمیاب چیه ؟چه توقع داری امیرعلی نه ساله بدونه؟

من تا اون زمان توقع داشتم اطلاعات عمومی امیر بالا باشه اما این خریت محض بود(تو این پست زیاد از خر استفاده کردم بذارید به حساب عنان از کف دادن)

حالا من ماهی یکی دوتا کتاب میخونم دلیل نمیشه این حال بد به امیر منتقل بشه گاهی میگفتم اگه مادرش یه مادر کم اگاه بود شاید روان سالم تری داشت.

یا یک بار موقع درس دادن مجید از من فیلم گرفته بود واقعا حالم از خودم بهم خورد این حجم از متوحش بودن، بچه یاتاقان نزده بود جای تعجب داشت.یعنی این من بودم؟؟؟اینقدر حال بهم زن!!

برنامه اکنون داشت با پیمان قاسم خانی صحبت میکرد(برنامه دوست داشتنی که یجور برای من مدیتیشن هست)یه جاش گفت:ما تو خونه یه حس آرامش داشتیم که من و مهراب یه سلامت روان داریم

با آرامش بزرگ شدیم و بزرگترین شانس این بود ما پدر و مادر بی نظیری داشتیم.دوباره نشستم این برنامه رو با مجید دیدم.

چقدر امیران تو خونه آرامش دارند؟ بخصوص امیرعلی.مثلا چقدر مهم هست که این حدیث از کدوم امام هست؟این ابرهای توآسمون اسمشون چیه؟کسر این عدد چند میشه؟؟

واقعیت اینه سیستم آموزش وپرورش یه سیستم احمق پروره؛سیستم برچسب زن؛اگه تو ریاضی قابل قبول شدی یا نیاز به تلاش تو در نگاه بقیه خنگی اما اگه تو خط، نقاشی؛ هنز؛ مکانیک ویا هر کوفت دیگه بالا باشی اصلا به چشم نمیاد.تو یا خوبی یا برو رد کارت!!

وقتی این پازل ها رو کنار هم گذاشتم دیدم هیچی مهم تر از آرامش روان بچه نیست؛چقدر ما از بچگی جوش نمره وشاگرد اول شدن وکنکور ودانشگاه روزانه و ارشد رو خوردیم که چی ؟بهترین تایم زندگیمون تو استرس این چرت و پرتا گذشت.

و امسال بنا رو گذاشتم به «گورسیا» بهرحال با صبوری کمی از بازیگوشیش کم میشه،اگه درسی رو خوب پاس نکرد بهش میگم:مهم نیس و تو دلم میگم گورسیا!!

مهم اینکه تو الان بهترین تایم نشاط و شادابیت هست بهره ببر.من هنوز حسرت میخورم شبایی که بچه ها میرفتن سی و سه پل و به عشق وحال و من الاغ تو خوابگاه در حال پروپوزال نوشتن در مورد حمله مغول به ایران بودم.مغول تو سرت بخوره.

مغول همیشه هست حتی همین الان در سال صفر چهار.

خلاصه که از یه مادر خاطی به شما نصیحت:قرار نیست بچه هامون شبیه ما باشند،قرار نیست کتابخون حرفه ای باشند؛قرار نیست به خواسته هایی که یه زمانی آرزوی ما بود اونا برسند؛مهم اینه حامی بچه ها باشیم و بهشون آرامش بدیم تا ما رو رفیق بودند نه سرهنگ دوم نیروی اعصاب و روان خونه.

خلاصه یکم صبر کن شاید درست شه

امیرم تولدت مبارک به همه ی آرزوهای قشنگ و دوست داشتنیت برسی و آرامش روزی هر روز وشبت

به وقت 19 اردیبهشت 04

غافلگیری اموات

دختـر هابیل یکشنبه یکم مهر ۱۴۰۳ 23:46

امیرعلی :عمو محمود چطور مرد؟
بهانه اش این بود سوار اتوبوس شد، پاش بین در گیر کرد، عفونت زیاد شد، و تمام بدنش رو گرفت و تمام!!
هربار میخوای سوار اتوبوس یا مترو بشی مواظب درش باش
بیدگل مترو هم داره؟!
آررررره از هلال علی تا شازده قاسم!!
بگیر بخواب فردا ساعت 7:25سرویس میاد دنبالت!
بابا احمد چجور مرد؟
یادش رفت نفس بکشه!! سکته کرد دیگه صدبار گفتم که.
پس برای سلامتی هر دوشون یه صلوات گل محمدی
خخخ، مگه مرده هم سلامتی داره؟ حالا نمیشه صلواتش جواد نکونامی باشه؟!
باید بگی برای شادی روحشون یه صلوات محمدی پسند بفرست.
"اللهم صل علی محمد و آل محمد"

حالا که نصف شبی اموات رو غافلگیر کردی و آچمز سلامتی بعد از مردن شون شدند، بخواب!!

*دیالوگ های شبانه برای نخوابیدن برای مکن ای صبح طلوع شدن

شرط اول قدم آنست که...

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۳ 19:34

امیرحسین رو برای پیش دبستانی ثبت نام کردم

فی المجلس اصلا دوست ندارم بره مدرسه

حیفه بابا تازه پنج سال و چند روزشه

حالا ته‌ش میخواد چی بشه مثل اون دوست من که دکترای زیست شناسی

گرفته و الان ماهی فقط پنج میلیون درآمدشه؟!

بیخود نبود که پدر گرامم میگفت:آدم همین که بلد باشه اسم و فامیلش رو بنویسه، بسشه، بقیه اش آب تو هاونگ کوبیدنه

علیه الرحمة سخنان گهربار، فراوان داشت!!!

خلاصه تو همون روز اول ثبت نام با دو تا دختر بنام پانیسا و پریماه دوست شد قدرتی خدا روابط اجتماعیش به مادرش نرفته!!

بماند که اولش هی اسماشون رو یادش میرفت.

وسط تمیز کردن کابینت ها بودم که دیدم امیران در حال صحبت برای

مدرسه هستند.

و صحبت دخترها شد و امیرعلی گفت:خب چرا شماره شون رو نگرفتی

شرط اول هم صحبتی اینه شمارشون رو داشته باشی

من سر همین امیرعلی نه ماه بارداری سر صلاة ظهر، حدیث کسا خوندم که حالا واسه من شرط اول کنه؟!

دفعه دومی که رفتیم پیش دبستانی بعد سلام به مدیریت میگه:شماره پانیسا رو بدین:/

خلاصه که دوران ما چی بود، دوران اینا چه خبرها خواهد بود.

تحت منویات دوستان باشید و این صحبت ها:)

خبر دار

دختـر هابیل شنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۷ 23:6
چهار نفر بودیم روز اول مدرسه،من و مریم و زهرا و اون یکی زهرا،چه

ذوقی کرده بودیم اول مدرسه

کیف وکفش من شبیه زهرا دختر همسادمون بود خودمون معتقد بودیم شبیه دو قلوهای افسانه ای هستیم

و فرزانگی ما تا جایی پیش میرفت که یه کبریت وسط دو تا دستمون روشن میکردیم به تداعی جولز و جولی و اون دود معجزه آسا،

وسط راه کیف اون یکی زهرا پاره شد و مادرش او را مورد نوازش مادرانه قرار داد «که خاک تو سرت کنم بزار یه روز بری بعد خرابش کن دلنچی و از این اراجیف...»

یه مدرسه درب داغون با در زنگ زده که از همون اول خورد تو ذوقم،

شبیه مدرسه های تو تلویزیون با معلم های شیک نبود از شیرینی هم خبری نبود یه شکلات و چارتا کشمش بهمون دادند که بیشتر شبیه مشکل گشا بود تا شیرینی،

ما رو از همون اول با فضای معنوی آشنا کردند.

یه عده روز اول عر میزدند و گریه اما ما دل خجسته میخندیدیم و خبر نداشتیم از زندان باستیل

یه معلم خپل بی قواره شبیه نامادری کوزت نصیب کلاس ما شد که هیچ وقت مقنعه اش با چونه اش مماس نبود،

یه تابلو گربه و کلافه و درخت بود که معلم پرسید کی بلده بگه این داستانش چیه؟و

ومن خرد مجسم دستم رو بلند کردم

و هیچی نگفتم صم و بکم :|

آخه من فقط یاد گرفته بودم که میشه دست بلند کرد سر کلاس فقط همین...

میشه گفت که تاثیر گذار ترین معلم، معلم کلاس اولم بود

یه روز که اومد سر کلاس،یه خط کش چوبی داشتم که طرح ایکی یوسان داشت گفت بده

و شروع کرد به صف کردن بچه ها و با خوندن هر کدوم یکی کف دستمون زد و به آخرین نفر زد تو سرش و خط کشم شکست «من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود»

اونجابود که فهمیدم اموال منقول و غیر منقول م رو قایم کنم. یه مدت که بر شدت ضرب و جرح بچه ها اضافه شد کادر مدرسه تازه خیر سرشون شک کردند به سلامت عقل و روح یارو

و بعد از شش ماه مشخص شد طرف یه تخته اش کمه و انداختنش بیرون،بنده معتقدم که بعضی از معلمین و اساتید گرام رو باید اعدام صحرایی کرد تف تو ذاتشون...

امسال خواهرزاده ام میخواد بره مهد کودک وسایلی که از شنبه باید تهیه کنه«آبرنگ،مداد شمعی،پوشه،گواش،پست گردو و بادام و پسته،پاستیل،کاموا،لوله وهزار کوفت و زهرمار دیگه»

جمله طلایی خواهر زاده من«کی بشه تعطیل بشیم» خلاصه داستان:باز آمد بوی ماه مدرسه

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان