کیبورد

دختـر هابیل یکشنبه سی ام دی ۱۴۰۳ 15:54

چند وقت پیش روز ملی کاشان بود،یادمه گاهی که می رفتیم بازار کاشون یا یه دکتر، مادرم میگفت :یه سر بریم ننه بزرگ رو هم ببینیم.
خونه اونا دروازه اصفهان بود، ننه بزرگ زیرزمین بود و دایی طبقه بالا.
تازه من یه بوهایی برده بودم که مجید یه نظری به ما داره و دیگه من رفته بودم تو قیافه.
تو مسیر به مادرم گفتم:فقط میریم خونه ننه بزرگ نه جای دیگه!!
تو زیر زمین زیر کرسی بودیم و ننه در حال آوردن آجیل و تنقلات از تو صندوقچه سحرآمیزش که هیچ وقت خالی نمیشد. زندایی اومد تو راه پله که تشریف بیارید بالا.
مادر گفت:میام یه سر میزنم منم با چشم و ابرو که قرارمون این نبود!!
تو همین حین در خونه باز و بسته شد، ننه گفت:بچم مجید رفت مسجد امام حسین(ع) بعدم میره نون میگیره برای منم میگیره، تازه کامپیوتر خریدن پریشب بهش ور میرفت سرپا کنه.
تو خونه ی ما نوبرونه تکنولوژی وجود نداشت، زمانی که بعد کارنامه خرداد تو خونه دایی و خاله پاداش آتاری و سگا و میکرو بود. خونه ما شد کنن یه آفرین و بعد هم نشستن پشت دار قالی بود!! ما یاد گرفته بودیم در قبال اون چیزی که نداریم نهایت بگیم "گورسیا". و به دارنده بگیم "بسلامتی"
مادر بالا بود و من بهونه های کلم و کدو می‌آوردم که فعلا زیر کرسی بیشتر حال میده.
که یهو مجید یا علی گویان اومد پایین،عطر بیک مشکی زده بود.
سلام و عرض ادبی رد و بدل شد و گفت:بفرمایید بالا سفره پهن کردیم ننه آقا شما هم بیا.
ننه آماده شده بود و داشت زیر سماور رو کم می‌کرد. وقتی صاحبخونه میره بالا من پایین چیکار میتونستم بکنم؟!
کامپیوتر تو اتاق بغلی بود،یه کامپیوتر سفید با کیبورد سفید، از کیبورد بیشتر خوشم اومده بود از اون چرق چرق کردنش شبیه قولنج شکستن بود. گفتم:مبارکه بسلامتی. قبل دیدن فکر می‌کردم کیبورد شبیه حروف الفبا به ترتیب هست اما این هر حرفش یه گوشه ای بود. تو همین حین که تنها بودم یه کاغذ برداشتم و شکل کیبورد رو کشیدم و حروف رو توش نوشتم. تا بعدا حفظ کنم:)
دوباره اومد(چقدر هی میومد!! ) این قسمت برنامه ورد کامپیوتر هست میتونی دیگه نوشتن هات رو اینجوری تایپ کنی میدونست من تو سررسید می نویسم.
امتحان کن
من دستم به کیبورد خورد و دنبال "ب" میگشتم برای بنام خدا:/
که یهو گفت:این قانون کیبورد ه که‌ "کمنت بیسش" رو بلد باشی همه حروف پیدا میشن،
تو دلم گفتم:کمنت بیسش زهرمار، من ده دقیقه هم نیست نشستم امان بده یاد میگیرم!!
اما گفتم:آهان ممنون کمنت بیسش!! :/
از پذیرایی صدا زدن بیاین همه سر سفره!!
مجید کیبورد رو سمت خودش متمایل کرد و فونت رو درشت کرد گفت:مثلا اینجوری و سریع تایپ کرد"دوستت دارم"

کارنامه

دختـر هابیل یکشنبه سی ام دی ۱۴۰۳ 13:52

امروز یک ماه از روزی که تصمیم گرفتم برم باشگاه میگذره

مع البت یه زانو درد هم نداشتم اضاف شد:)

ولی خوشحالم این طلسم بیرون نرفتن شکسته شد

من اصولا تو باشگاه حرف نمیزنم با کسی(برخلاف دنیای مجازی)

مگه با یه عده یه لبخند چند صدم ثانیه ای

آدما رو نگاه میکنم تلاش برای بهتر شدن

خرسندی از تغییر وزن و سایز، خوشحال میشم از تغییرات شون از رنجی که به طلا تبدیل شده

یه چیز بین همه ی خانم های اونجا مشترک هست:برای ساعاتی از هیاهوی خونه و بچه رها شدن:)

ماندن یا نماندن؟!

دختـر هابیل یکشنبه سی ام دی ۱۴۰۳ 13:48

یه عده آدما فلسفه ی اومدنشون رفتنه

یعنی اصلا میان که برن

این وقتا تو نباید آهنگ نرو رضا صادقی رو پلی کنی؟!

فقط باید بدونی هم فرکانس تو نبوده و رها کنی:))

گدایی در قاموس تو نیست...

دیالوگ های شبانه

دختـر هابیل جمعه بیست و هشتم دی ۱۴۰۳ 0:31

مجید تا حالا با کودک درونت حرف زدی؟!
نه.
نه؟!! یعنی هیچ وقت اون با تو حرف نزده؟! پس با کی حرف میزنی
من اصولا با خودم حرف نمیزنم، فقط با نخ فروش و جوت فروش و تقی و نقی حرف میزنم
مسخره بازی درنیار جدی میپرسم، اونیکه تو ذهنت باهات حرف میزنه کیه پس؟
حدودا بیست ساله ست. خیلی هم جدی
اونکه دیگه کودک نیست، نره غول.
اما اولین بار که من با کودک درونم حرف زدم، خودم خجالت کشیدم مونده بودم چی بهش بگم از کجا بگم.اما تهش گریه کردم خیلی تنها بود.
بنظرم کودک درون دوران ما واقعا همه مدل آسیب دیده،زجر کشیده، بچگی نکرده چون دستور از بالا میومد دختر رو چه به بازی و خنده. بزرگ شدیم اما کودکی نکردیم، کودک درون هیچی رو فراموش نمیکنه همه تو ذهنش هست همه‌ی همه شاید ما فراموش کرده باشیم اما اون نه. حالا وقتشه بهش بها بدیم در آغوشش بکشیم تا اون ترس ها، تحقیرها، تو هیچی نمیشی ها، تو زشتی ها تو خنگی ها و.... این حصار سرد و تلخ شکسته بشه.
باشه حالا برقا رو خاموش کن کودک درونم خوابش میاد.
شب بخیر:)

وصیت نامه

دختـر هابیل دوشنبه بیست و چهارم دی ۱۴۰۳ 12:15

حالا که بحث سقط شد یاد سقط خودم افتادم
وقتی ختم بارداری اعلام شد مادرم خیلی ناراحت شد
مع البت وقتی خبر بارداری رو هم شنید ناراحت شد
علیا حضرت معتقد بود اون دفعه از دهن عزرائیل کشیدیمت بیرون، بچه میخوای چیکار؟!
ولی وقتی خبر سقط رو شنید اعصاب مصاب یوخ
وی می فرمود:آدم ده شکم بزاد یه بار سقط نکنه خودش یه دو قلو سقط کرده بود و براش شبیه گیوتین دوران انقلاب فرانسه بود.
هر روز زنگ میزد چه خبر؟ خوبی؟ تموم شد؟ چرا نمیری بیمارستان تو خونه نمون!!
منم لجباز می گفتم:من بیمارستان نمیرم روال طبیعی رو باید طی کنه، چهارتا بارم می‌کرد و دوباره دوساعت بعد زنگ میزد.
تا اینکه رسیدم به 23آذر 1402 و شرایط بگونه ای برام پیش رفت که تو تاریکی کورمال کورمال دنبال سررسیدم میگشتم وصیت نامه بنویسم. اکه هی بقول فروغ فرخزاد میخواستم شعله شوم سرکشی کنم،مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر!!
در ادامه وصیت نامه دختر هابیل رو میخونید:))

بنام خدای حی لایموت
ساعت 4:35دقیقه بامداد است، در تاریکی محض اتاق.
امشب دچار خونریزی شدید شدم، ترسیدم خیلی وحشتناک بود و هست.
به زهره پیام دادم، قطع به یقین خوابه، خیلی شد کنه ساعت ده صبح اگه نگاه به گوشی کنه:)
تاریکه نمیدونم کدوم خط و سطر دارم می نویسم.
مجید و پسرها خوابن، این مثلا وصیت نامه است:))
(من جزو اون دسته آدم ها هستم که دلم نمیاد کسی به خاطر

من زاه به راه بشه، مراعات میکنم بسی)

دلم میخواد گریه کنم اما الان پاهام سر شده و با هر تکون خوردن خونریزی بیشتر.
مرگ تو هر لباسی به سراغ آدمی می آید، باید عرض کنم خوش شانس نبوده مرگ.

لباس خوش تیپی نپوشیدم یه زیر شلواری قهوه ای راه راه یه بلوز سرمه ای که همیشه مجید میگه آتیش میزنم دورانداز و یه پلیور روش.
اما فک نکنم تو ظاهر رو ببینی اللهم واختم عاقبتنا بالخیر.
لحظه های رفتن یا رسیدن کمی ترسناکه.
من اگه قرار برم امیدوارم ازم راضی باشی...
دلم برای خانواده ام تنگ میشه اما قدرتی خدا اونورم خانواده پرطمطراقی دارم:)

*شب وصیت نامه ام رو برای بقیه خوندم، بهم خندیدن:/
**مرگ جوری میاد که آچمز میمونی
***یه وقتایی مراعات کردن به پایان زندگی ختم میشه
****نکنید اینجوری

در کمین است همیشه!!

دختـر هابیل یکشنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۳ 15:14

این پست فقط مخصوص در مورد خانم هاست آقایون چراغ خاموش باشند!!

چند وقت پیش یه مستند می دیدم به نام "نفس"که درمورد سقط غیر قانونی در ایران صحبت میکرد

مستندی که اشاره میکرد روزانه 1000مورد سقط صورت میگیره

وبراحتی آب خوردن سایت هایی بود که با دادن5تا6میلیون شیاف میدادند وتمام.

با خانم دکی که تو بخش زنان و زایمان مشغول هست درین باره صحبت میکردم و تایید میکرد از سقط های مکرر و وضعیت اسفناک موجود و مافیایی که پشت این سقط ها وجود داره.شاید چند مورد محدود باشه که خود پزشک ختم بارداری اعلام میکنه وشیاف بدن اما بیشتر اونا عمدی هست،شرایط اقتصادی،حرف مردم که سه تا داشتی بعدی رو میخواستی چیکار کنی،یه دونه شیری داری حالا دوباره ؟بندازش بابا!!

خونه اجاره ای هستیم نمی تونیم،چون اینم دختر بود میندازمش...

بماند که بعضی از خانم ها بعد از استفاده از این شیاف ها جون خودشون رو هم از دست میدن!

اما یه فاز جدیدی هم درمورد سقط وجود داره و اونم بواسطه رابطه نامشروع.

خانم دکی میگفت:چند شب قبل خانمی با درد فراوان برای سقط اومده بود که از همین سایت ها شیاف گرفته بود و چون درد زیاد شده بود ترسیده بود ووقتی دلیل سقط رو پرسیدیم گفت: که این بچه از دوست پسرش هست و نمیخوام همسرم متوجه بشه میدونه باردارم اما میخوام بگم از پله افتادم.

ووقتی تعجب من رو دید گفت:تو همین شهرمثلا مذهبی از این موارد زیاده.

اما بازم صداقت داشته که میگه:از دوست پسرم هست!!

یا دختر شانزده ساله ای که با درد شکم اومد و مشخص شد سه ماهه باردار هست از پسر فامیل شون که چهارده ساله هست.

چون اوپن بودن و روابط آزاد یا حالا اینا بچه هستند کنار هم بزرگ شدند لقلقه ی زبانشون هست.این دسته گل ها هم به بار میاد.

وقتی زنی میگه:من رو زود شوهر دادن،بچه آوردم ،معنی عشق رونفهمیدم حالا میخوام جبران کنم

هم زندگی خودم رو داشته باشم هم بازار آزاد بپرم.

چند وقت پیش با یکی صحبت میکردم که دختر وپسر با هم وارد رابطه بودند؛دختر حاضر نیست بین شون عقدی خوانده بشه چون این رو اسارت میدونه و چند سالی هست که«آی یو دی» کرده که درگیر موارد بعد نباشه اما با این وجود باردار شد و با خریدن همین شیاف ها در پنج هفتگی سقط کرد و بقول خودش "از شرش راحت شدم" وحالا همزمان با چند نفر. چون معتقده به دنیا اومدیم برای لذت بردن.

ولی من نمی شنوم بوی خیر از این اوضاع ؛دست آخر اگه بیماری نگیره روحش به مسند پوچی میرسه؛و امان از وقتی که روحت مشوش باشه.

تعارف که نداریم آقایون بازنشستگی جنسی ندارند،موقع نیازشون همه رو کیم کارداشیان میبینن وخرشون که از پل رد شد کیم دوقلو هم نیستی دیگه.

خانم دکی میگه:از بچه هایی با سندروم داون یا عقب مونده ذهنی هم نمیگذرن و حتی خودشون حالیشون نیست که باردار هستند.

متاسفانه بچه های امروزی آزادی بیشتری دارند و راحت گرفتن بیش از حد خانواده ها چون خودشون بهشون سخت گرفته شد وعقده شد براشون و حالا آزادی بیش از حد لطمات سنگینی روبرای آینده بچه به بار میاره بخصوص برای دخترها.

دخترهای نوجوون حالایی سعی میکنن لاتیش رو بیشتر پر کنن نشون بدن هیچی براشون مهم نیست اما وقتی کار از کار بگذره حالا اول داستان و افسردگی.

متاسفانه دیدن سریال های تینیجری ترکی وکره ای هم بی تاثیر نیست و کلا تو یه فازی که همه چی گل و بلبل هست.و دختر نوجوون میگه اگه اونا میتونن چرا من نتونم؟

و خدا برکت بده به حربه های شیطان ،مگه از همون اول ختم میشه به پایین تنه؟!!

گاهی با پیامک "شهادت اباعبدالله الحسین علیه السلام رو به عموم آزادگاه جهان تسلیت عرض میکنم"

شروع میشه بعد استیکرتشکربانضمام گل بعدتر نه بین مون چیزی نیست گاهی پیام میده، فعلا فقط پیچ هم رو داریم گاهی کلیپ میفرسته، حالا یه بار با دوستم میرم سر قرار خونه که نمیریم!!میریم سینما،میریم پارک ،ملت نگاه میکنن ممکنه آشنا ببینه، قراره مامان وباباش برن کربلا این هفته و تمام.

شیطان بلده چجوری برنامه بچینه و بعد هم بگه:"خدا وعده داد منم وعده دادم تو چرا گوش کردی؟"(ابراهیم.22)

خلاصه:بعد اتفاقی میفته که نمیدونی چجوری جمعش کنی ؛دختر به خودکشی فکر میکنه چون میدونه خانواده اش نمی تونن هضم کنن؛خانواده هایی هم که بعد تو زایشگاه متوجه میشن اول که تو شوک هستند و فکرش رو هم نمیکردن این بلا سرشون بیاد.و فقط تو سر و صورت خودش میزنن.

اینجا مادرهایی هستند که دختر یا پسر نوجوان دارند باهاشون دوست باشید،بهرحال دوران نوجوانی هست و شور واشتیاق وکشش به جنس مخالف ،خطرات ولطمات پیش رو گوشزد کنید.زندگی واقعی فیلم کره ای وهندی و ترکی نیست.مراقب باشید شیطان و بروبچه هاش در کمین هستند.براش مذهبی و غیر مذهبی فرقی نمیکنه کار خودش رو میکنه.

نتیجه اخلاقی:مراقب کیان خانواده باشید؛

اعوذ بک من همزات الشیاطین.

یاعلی.

تختی

دختـر هابیل سه شنبه هجدهم دی ۱۴۰۳ 0:15

کم گم و گصّه داری دیگه تختی دیدنت چیه؟!.

ترانه تیتراژ پایانی رو باید با احترام عر زد...

تختی رو تو دوران حیات کشتن.

خیلی ها زندگی نزیسته شون همینجوره

هستی اما انگار مردی، هیشکی تو رو اصلا نمیشناسه

*یه بابایی چند وقت پیش پیام داد چند سال وبت رو میخونم اما الان متوجه شدم ضعف های شدیدی داری فکر کردم دینداری فکر کردم بااصالتی بعد با یه پست متحول شده و فهمیده این همه سال اشتباه می‌کرده، بازم خدا رو شکر این آخر عمری فهمید و راهش رو کشید و رفت.

خیلی ها هیچ وقت هیچی نمیفهمن

نفهمی هم عالمی داره...

ولش کن درکل فیلم قشنگی بود مقاومت میکردم نبینم اما امشب دیدم

هزار تومن

دختـر هابیل دوشنبه هفدهم دی ۱۴۰۳ 14:41

یه همکلاسی داشتم که هم میزی من هم بود
تو اون زمانی که بابای اکثر بچه ها تو کارخونه حریر مخمل کاشون کار میکردند
این باباش کارخونه دار بود.
تو زمانی که نهایت تفریح همه دور زدن تا هلال علی بود.
اینا مسافرت کیش میرفتن.
خیلی چیزهای اونا بر چیزهای ما قفل بود.
اونا فقط تو یه مورد به گرد پای ما نمی رسیدن اونم تو بی پولی و نداری...
یه اخلاق خاصی داشت، وقتی مثلا لباس جدید، کفش، طلا و هر اباطیل دیگه می‌آورد مدرسه
وقتی بچه ها ازش میپرسیدن واای چه خوشگله چند خریدی؟!
بدون استثنا میگفت:هزار تومن
حالا میخواست مداد باشه یا طلا!!
طرف دیگه دستش میومد دفعه بعد ازش قیمت نپرسه!!
بعد یکی ازم میپرسه این لباس بافتت خیلی نرم و قشنگه چند خریدی؟!
حالا من، منِ خویشتن دار!!!
اینو کیش گرفتم، 55تومن میگفت، 50دادم،پشیمونم چرا دوتا برنداشتم!!!
کلام امیر:اگر سخن گفتن نقره ست، سکوت طلاست.
نتیجه اخلاقی:ببند در رو، سوز میاد:/


حکم ادب

دختـر هابیل شنبه پانزدهم دی ۱۴۰۳ 22:13

-نبودی امروز صبح

گفتم شب بیام

-صبحا اصولا خلوت تره

آره اما اینجا روز شهادت و غیر شهادت معنا نداره، آهنگ میذارن

ادب حکم کرد صبح نیام. من معتقدم باید این وقتا احترام گرفت که وقتی صداشون کردی خجالت نکشی این قانون من:)

*تعجب می‌کند و می رود...

به وقت یخ سرخ کردن مسئولین

دختـر هابیل سه شنبه یازدهم دی ۱۴۰۳ 14:6

بعد ورزش گفتم یه دوش بگیرم سه دقیقه بعد لامپ خاموش شد

این یعنی ادیسون رفت به خواب

بعد آب سرد شد بعد یادم اومد که همزاد و رفیق گرمابه و گلستان حمام، پکیج هست.

سر پر کف، آب ییییییخ، وضعیت گهربار!!!

من کانادا نرفتم بخاطر سرماش الان سگ لرز میزنم بخاطر برقاش

سریع میام بیرون حتی جرات گربه شور رو ندارم از بس یخه

سشوار رو روشن میکنم روشن نمیشه تعجب می‌کنم خراب نبود

بعد هاااااان میگم چون یادم میاد که یادم رفته برق نیست

بعد به خودم میگم تو چطور تا ارشد دولتی خوندی با این خرد مجسمت!!

خلاصه یخیدیم و یخیدیم کاش که نمی یخیدیم.

ربط نوشت :یه بابایی رو میشناسم هربار رفت دوکلوم حرف بزنه زرتی گفت:من برم دوش بگیرم

انگار ما رو میبینه یاد دوش میفته

یحتمل تو زندگی قبلییا اردک بوده یا تو هندوستان بوده سرویس بهداشتی ندیده

حالا رسیده به اصل جنس ول‌کن ماجرا نیس:)

نتیجه اخلاقی :حتی اگه قرار دوش بگیرید ادب حکم میکنه وسط مکالمه نگین میرم، بگین فعلا

اما فعلا رو فعلت ننویسید:/

چرا؟!

دختـر هابیل یکشنبه نهم دی ۱۴۰۳ 11:24

امروز چرا برق نرفت؟

چرا گاز قطع نشد؟

چرا ما رو بد عادت میکنن:/

نماز جمعه فرادا

دختـر هابیل جمعه هفتم دی ۱۴۰۳ 13:36

اولین باری که رفتم نماز جمعه از طرف مدرسه بود برام شبیه اردو بود با همکلاسی ها بریم خوش بگذرونیم تازه پفک اشی مشی هم با خودم برده بودم.

ماها رو متفرق نشونده بودند که باهم حرف نزنیم انگاری نباید موقع خطبه حرف زد شاید رستگار شدیم!!!

موقع خطبه خونی بود کنار دستی من خانم مقنعه چونه داری بود که خیلی غلیظ صلوات میفرستاد. نمیدونم چه مناسبتی بود که شیرینی کشمشی هم میدادن سه نفر رو که میداد می‌رسید به من، سعی کردم طوری وانمود کنم که متوجه نیستم داره تعارف میکنه، اما می دیدم که اون خانم ها وقتی یه دونه برمیدارن میگه یه دونه کمه و هر سه تا دوتا برداشتن

نوبت به من رسیدم نخواستم تو زحمت بیفته و آلودگی صوتی ایجاد کنه که یه دونه کمه همون اول دوتا برداشتم یهو گفت:چه خبره یه دونه به بقیه هم برسه!!

منو میگی تو همون سن ده سالگی معنای آب شدن رو لمس کردم. چشمم به منقار گنجشگک اشی مشی پفکم خیره مونده بود.

بعد هم که نمیدونستم رکعت اول قنوت داره گند زدم به سیستم صف آرایی جمعی.

ولی این شد اولین و آخرین نماز جمعه عمرم

و اولین و آخرین برداشت خوراکی تو جمع

یه وقتایی مزه تلخ یه چیز تا آخر عمر میمونه

خود خواسته

دختـر هابیل جمعه هفتم دی ۱۴۰۳ 9:53

[نمای داخلی، حرم]
از جعبه قرآن خوانده نشده طبق عادت همیشگی دو صفحه برداشتم
یکی به نیت شادی روح پدر و اقوام سببی و نسبی و یکی هم برای بد وارث و بی وارث
هنوز چند آیه بیشتر نخونده بودم که خانمی سراسیمه، خیلی شلخته ضریح رو بوسید و گفت:ببخشید قبله کدوم وره؟!
دست چپم رو آوردم بالا و گفتم همین مستقیم کمی متمایل به راست و
شروع کردم به خوندن بقیه صفحه"إِنَّمَآ أَمۡوَٰلُكُمۡ وَأَوۡلَٰدُكُمۡ فِتۡنَةࣱ والله..."
کنارم ایستاد تکبیرةالاحرامش رو شنیدم یهو نشست،زل زد تو چشام راستش ترسیدم، حرم خلوت زیر لب، بسم الله پرهیز گفتم.
بعد چند ثانیه گفت:دخترم که دانشگاه راه دور قبول شد اولش سختم بود یه همین دختر رو دارم با دوتا پسر که تازه اولی نامزد کرده.
بسلامتی
سلامت باشی عزیزم
ترم دو که بود عاشق یکی از همکلاسی هاش شده بود از قضا همشهری هم بود، تو همین مسیر رفت و آمد عاشق شده بودند، البته پسر دوسال بزرگتر بود. خانواده اسم و رسم داری هم هستند.برای خودشون برو بیایی دارند،ما هم داریم اما نه به اندازه اونا...


باباش اول مخالف بود میگفت:هم کف ما نیستند اما من گفتم بهرحال پسر باید یه کفه ترازو سنگین تر باشه برای دختر بهتره.
اوایل خوب بود اما کم کم ساز مخالف کوک شد،سر همون هم کف و کفه ترازو.
پسر پاش رو تو یه کفش کرد که من نمیخوام، دوسش ندارم.
گلیم بخت کسی را که بافتن سیاه به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد، دخترم از همون اول بدبخت بود تا مادرشوهرم تو زایشگاه دخترم رو دید، گفت آخرشم دختر؟!!


این دختر منم بخت و اقبالش مثل روزهای زمستونه، کوتاه و بی فروغ.
امان از وقتی یکی تو رو نخواد، هردفعه به بهانه ای جنگ و قشقرق به پاست


دست آخر کارشون رسید به طلاق، کارهای طلاق داشت پیش می‌رفت که فهمیدیم دخترم دوماهه حامله ست، پشیمون شدن
چقدر من نذر کردم. از اونور خانواده شوهر خودم چقدر نیش کنایه زدن که تو خاندان ما این رسم ها نبوده دختر با لباس سفید میره با کفن برمیگرده برگرده هم همونجایی خاک میشه که خانواده شوهرش گفتن. فامیلی که بدتر از بنی امیه ست. فقط کارشون نیش و کنایه ست خیری ازشون من ندیدم، سقای زمستون و خارکن تابستون!!!
پسرش بدنیا اومد،پیش دعانویس رفتم دعای مهر و محبت گرفتم اون سال سه میلیون دادم.


اما مردی که دلش پیش کسی دیگه باشه که صدتا سه میلیون هم بدی، فایده نداره اینا همه دلخوش کنه ست.
هربار میومدن خونه مون دومادم، یا بوقش هفت من بود(شما بخوانید ناراحت و عصبانی) یا دخترم با بچه ش میومد.
چندبار هم یکی دوهفته نبود میگفت:ماموریت، چه ماموریتی الله اعلم
مردها صدی به نود سیرمونی ندارن، دلشون هرز میگرده عینهو چاه ویل!!
دخترم افسردگی گرفت،چند ماه خونه خودم بود، دوباره برمی‌گشت خونه دوباره همین داستان.
سه سال پیش خدا بهش یه دختر ناز داد.
بذار عکسش رو نشونت بدم شب یلدا خونشون بودم. هم شب یلدا بود هم پاگشای عروسم.


این دوتا نوه هام، اینم دخترم اینم عروس و پسرم، اینم تو عکس دامادم هست که کنار همسرم وایساده.
اما من عکس رو جور دیگه می دیدم،یه سفره یلدای پرطمطراق و مجلل، کف پارکت قهوه ای تیره،چهره هایی که بزور باید لبخند بزنن چون باید عکس قشنگ بیفته، یه سگ پامر روباهی که سرگردان نگاه میکنه، دامادی که منتظر زودتر این بساط جمع بشه، دختری که ناخن های کاشتش طرح یلدایی خورده و جراحی زیبایی داره، اما زیبا نشده!!!
جا داشت بگم وجود همون سگ، روابط احساسی اونا رو بدتر میکنه و این بالتبع برای یک خانواده حتی بظاهر مسلمان مسئله ماورایی داره اما اوضاع بی ریخت تر از این حرفا بود.


تو همین حین، خانمی وارد حرم شد و دنبال چهره آشنا می‌گشت، تا فرد مورد نظر رو دید بالا سرش ایستاد.
به من گفت:خواهرزادمه
با سر سلام کردم با سر جواب سلام شنیدم.
سرت رو درد آوردم، الان زنگ زدن که حال دخترم بد شده از فشار عصبی بردنش بیمارستان،من مغزم نکشید گفتم بیام اینجا دخیل ببندم یه نذری کنم بلکی یه فرجی بشه حالا که نمیشه طلاق بگیره بخاطر حرف مردم و بچه هاش، دل شوهرش باهاش نرم بشه.
خاله بریم عمو تو ماشین منتظره...


باید ببخشی سرت رو درد آوردم دعامون کن والا،مونده و رونده عالم شدم از دست این بچه، خسته زندگی شدم خسته،مگه آدم میتونه جگرگوشه اش رو ناراحت ببینه و دم نزنه
توکل به خدا ان شاء الله اوضاع به سامان بشه
نگاهی به خواهر زاده کردم و گفتم:ان شاء الله بهتر بشن و زود از بیمارستان مرخص بشن


دیدم اشکای صورتش رو پاک کرد و جوری گفت که خاله اش نشنوه :چه بهتری وقتی دختر احمق قرص برنج خورده...
رفت و من هنگ موندم و داشتم به جعبه قرآن خوانده نشده نگاه میکردم که یه صفحه هم بردارم برای آدم هایی که خود خواسته به زندگی پایان دادن!!!

خاورمیانه

دختـر هابیل یکشنبه دوم دی ۱۴۰۳ 23:20

با یکی از بچه‌ها حرف میزدم میگفت:من نزدیک هفت، هشت سال که با همسرم هم خونه هستم فقط.

طلاق عاطفی، موسی به دین خود، عیسی هم ایضا
اون با دوستاش در حال گشت و گذار و سفر
منم از نبودش راحت.
گفتم:خب یه تایم هایی مجبورید یه چند کلام حرف بزنید چی میگین بهم؟!
گفت:نهایت در مورد مسائل خاورمیانه
داشتم فکر میکردم تو این نزدیک یک سال، چه توفیق اجباری نصیبشون شده صدر همه ی اخبار بحث خاورمیانه بود، یحتمل این گفتگو مسبب خیر و وصلت دوباره شود:)

استثنا

دختـر هابیل یکشنبه دوم دی ۱۴۰۳ 23:12

اصولا طبق یه قانون نانوشته زیاد از ارونی جماعت خوشم نمیاد

پدرکشتگی باهاشون ندارم اما...

چند شب پیش با یه ارونی هم کلام شدیم حالا جدای از لهجه دوست نداشتنیش

خیلی خوشم اومد ازش، به دلم نشست، بامرام بود و تو یه فرکانس بودیم

گمونم اونم از من خوشش اومد :))

خلاصه گاهی استثنایی تو این دنیا وجود داره:))

ستون!!

دختـر هابیل یکشنبه دوم دی ۱۴۰۳ 23:3

بعد بچه ها یهو بدن درد گرفتم و پیشونی درد

تازگیا زیاد پیشونی درد میگیرم انگار یکی هی ناغافل کف گرگی میزنه بهم!!!

از مجید اصرار که زود قرص بخور تو دیگه مریض نشی

تو ستون خونه ای تو بیفتی ماها چه کنیم!!!

درسته پر از تملق و چاپلوسی بود اما خوشمان آمد!!

قرص هم نخوردم:))

واقعیت نوشت:مادر میتونه هیچ مدرکی نداشته باشه اما همزمان معلم، پرستار، آشپز، خیاط، مشاور و... باشه

این همه پر :))

اپیدمی خاموش

دختـر هابیل شنبه یکم دی ۱۴۰۳ 11:12

تو سمفونی مردگان نقل به مضمون این بود که

اینکه تو تو یه اتاق تنها باشی اسمش تنهایی نیست.

تنهایی وقتی معنا پیدا میکنه که تو یه جا شلوغ حس تنهایی داشته باشی:/

*من در میان جمع و دلم جای دیگریست

*ماها همه تنهای تنهای تنهاییم بین هشت میلیارد بشر

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان