خود خواسته
دختـر هابیل جمعه هفتم دی ۱۴۰۳ 9:53[نمای داخلی، حرم]
از جعبه قرآن خوانده نشده طبق عادت همیشگی دو صفحه برداشتم
یکی به نیت شادی روح پدر و اقوام سببی و نسبی و یکی هم برای بد وارث و بی وارث
هنوز چند آیه بیشتر نخونده بودم که خانمی سراسیمه، خیلی شلخته ضریح رو بوسید و گفت:ببخشید قبله کدوم وره؟!
دست چپم رو آوردم بالا و گفتم همین مستقیم کمی متمایل به راست و
شروع کردم به خوندن بقیه صفحه"إِنَّمَآ أَمۡوَٰلُكُمۡ وَأَوۡلَٰدُكُمۡ فِتۡنَةࣱ والله..."
کنارم ایستاد تکبیرةالاحرامش رو شنیدم یهو نشست،زل زد تو چشام راستش ترسیدم، حرم خلوت زیر لب، بسم الله پرهیز گفتم.
بعد چند ثانیه گفت:دخترم که دانشگاه راه دور قبول شد اولش سختم بود یه همین دختر رو دارم با دوتا پسر که تازه اولی نامزد کرده.
بسلامتی
سلامت باشی عزیزم
ترم دو که بود عاشق یکی از همکلاسی هاش شده بود از قضا همشهری هم بود، تو همین مسیر رفت و آمد عاشق شده بودند، البته پسر دوسال بزرگتر بود. خانواده اسم و رسم داری هم هستند.برای خودشون برو بیایی دارند،ما هم داریم اما نه به اندازه اونا...
باباش اول مخالف بود میگفت:هم کف ما نیستند اما من گفتم بهرحال پسر باید یه کفه ترازو سنگین تر باشه برای دختر بهتره.
اوایل خوب بود اما کم کم ساز مخالف کوک شد،سر همون هم کف و کفه ترازو.
پسر پاش رو تو یه کفش کرد که من نمیخوام، دوسش ندارم.
گلیم بخت کسی را که بافتن سیاه به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد، دخترم از همون اول بدبخت بود تا مادرشوهرم تو زایشگاه دخترم رو دید، گفت آخرشم دختر؟!!
این دختر منم بخت و اقبالش مثل روزهای زمستونه، کوتاه و بی فروغ.
امان از وقتی یکی تو رو نخواد، هردفعه به بهانه ای جنگ و قشقرق به پاست
دست آخر کارشون رسید به طلاق، کارهای طلاق داشت پیش میرفت که فهمیدیم دخترم دوماهه حامله ست، پشیمون شدن
چقدر من نذر کردم. از اونور خانواده شوهر خودم چقدر نیش کنایه زدن که تو خاندان ما این رسم ها نبوده دختر با لباس سفید میره با کفن برمیگرده برگرده هم همونجایی خاک میشه که خانواده شوهرش گفتن. فامیلی که بدتر از بنی امیه ست. فقط کارشون نیش و کنایه ست خیری ازشون من ندیدم، سقای زمستون و خارکن تابستون!!!
پسرش بدنیا اومد،پیش دعانویس رفتم دعای مهر و محبت گرفتم اون سال سه میلیون دادم.
اما مردی که دلش پیش کسی دیگه باشه که صدتا سه میلیون هم بدی، فایده نداره اینا همه دلخوش کنه ست.
هربار میومدن خونه مون دومادم، یا بوقش هفت من بود(شما بخوانید ناراحت و عصبانی) یا دخترم با بچه ش میومد.
چندبار هم یکی دوهفته نبود میگفت:ماموریت، چه ماموریتی الله اعلم
مردها صدی به نود سیرمونی ندارن، دلشون هرز میگرده عینهو چاه ویل!!
دخترم افسردگی گرفت،چند ماه خونه خودم بود، دوباره برمیگشت خونه دوباره همین داستان.
سه سال پیش خدا بهش یه دختر ناز داد.
بذار عکسش رو نشونت بدم شب یلدا خونشون بودم. هم شب یلدا بود هم پاگشای عروسم.
این دوتا نوه هام، اینم دخترم اینم عروس و پسرم، اینم تو عکس دامادم هست که کنار همسرم وایساده.
اما من عکس رو جور دیگه می دیدم،یه سفره یلدای پرطمطراق و مجلل، کف پارکت قهوه ای تیره،چهره هایی که بزور باید لبخند بزنن چون باید عکس قشنگ بیفته، یه سگ پامر روباهی که سرگردان نگاه میکنه، دامادی که منتظر زودتر این بساط جمع بشه، دختری که ناخن های کاشتش طرح یلدایی خورده و جراحی زیبایی داره، اما زیبا نشده!!!
جا داشت بگم وجود همون سگ، روابط احساسی اونا رو بدتر میکنه و این بالتبع برای یک خانواده حتی بظاهر مسلمان مسئله ماورایی داره اما اوضاع بی ریخت تر از این حرفا بود.
تو همین حین، خانمی وارد حرم شد و دنبال چهره آشنا میگشت، تا فرد مورد نظر رو دید بالا سرش ایستاد.
به من گفت:خواهرزادمه
با سر سلام کردم با سر جواب سلام شنیدم.
سرت رو درد آوردم، الان زنگ زدن که حال دخترم بد شده از فشار عصبی بردنش بیمارستان،من مغزم نکشید گفتم بیام اینجا دخیل ببندم یه نذری کنم بلکی یه فرجی بشه حالا که نمیشه طلاق بگیره بخاطر حرف مردم و بچه هاش، دل شوهرش باهاش نرم بشه.
خاله بریم عمو تو ماشین منتظره...
باید ببخشی سرت رو درد آوردم دعامون کن والا،مونده و رونده عالم شدم از دست این بچه، خسته زندگی شدم خسته،مگه آدم میتونه جگرگوشه اش رو ناراحت ببینه و دم نزنه
توکل به خدا ان شاء الله اوضاع به سامان بشه
نگاهی به خواهر زاده کردم و گفتم:ان شاء الله بهتر بشن و زود از بیمارستان مرخص بشن
دیدم اشکای صورتش رو پاک کرد و جوری گفت که خاله اش نشنوه :چه بهتری وقتی دختر احمق قرص برنج خورده...
رفت و من هنگ موندم و داشتم به جعبه قرآن خوانده نشده نگاه میکردم که یه صفحه هم بردارم برای آدم هایی که خود خواسته به زندگی پایان دادن!!!