انا احبک

دختـر هابیل پنجشنبه دهم فروردین ۱۴۰۲ 1:54

یه فیلم لبنانی دیدم، عاشق زبان عربی شدم

قفلی زدم رو آهنگ های عربی،علی صابر، اشمک محمود الترکی، متی قلبک راشد الماجد، جوزیف عطیه، و عمر دیاب

عربی ام تو مدرسه خوب بود.کلا من بچه ی خوبی بودم!!

اما لهجه شامی(سوریه، لبنان) متفاوت و تندتر هست.

با اومدن ماه رمضان، سبک قرآن خوندن من متفاوت شد، استاد معتز آقایی به سبک تحدیر میخونه و من ترجمه همزمان،
بعد دیدم من که تا سحر بیدارم، میشه قرآن رو هم حفظ کنم، خودم رو هم محک بزنم، فعلا دوتا سوره حفظ کردم تا ببینیم به کجا میرسه

شب ها که سکوت محض میشه(بهترین تایم وقتی همه خواب هستند) تدریس شروع میشه

امروز به ضمایر متصل و منفصل رسیدم، نصف شبی یاد دبیرعربی دبیرستان ابن سینا افتادم با اون مانتوهای اپل دارش و ساعت بند مشکیش، اما فامیلیش یادم نمیاد، اکه هی...

یواشکی نوشت:این فیلم های لبنانی که تلویزیون ایران میذاره، با لبنانی که ما دیدیم خیلی فرق داره!!

نتیجه اخلاقی :برای یادگیری هرچیزی، هیچ وقت دیر نیست، به نشانه ها توجه کن.


دیر و دور

دختـر هابیل پنجشنبه دهم فروردین ۱۴۰۲ 1:52


[نمای داخلی،پذیرایی،ساعت 3:30بامداد،تلويزيون برنامه سحرگاهی اصفهان]
مجید دیر میشه بیا پایین واسه سحری

حرف دیر شد، یادمه برای کارهای فارغ التحصیلی دانشگاه اراک، رفتم قسمتی که برای تسویه حساب وام و این داستان ها هست، اون زمان تو ساختمان پروفسور حسابی بود، همه میگفتن:طرف خیلی گند دماغ هست و انگار خزانه دار مملکته.
با فاطمه رفیق شفیق رفتیم اونجا،
دو نفر بودند، طرف قدر قدرت بود و ای بگی نگی نیک محضر، همه ازش می‌ترسیدن.

داشت به نفر جلویی من توپ و تشر میزد نوبت من شد.
شماره دانشجویی رو که گفتم:یه نیگا انداخت و گفت:خانم خیلی دور کردین

که من گفتم:منظورتون دیره!!

خودش و همکارش زدن زیر خنده

یه قسمت قابل توجه از ایران، دیر رو دور میگه

تو انجمن شعر دانشکده هم که رفتیم طرف آخر مراسم شعری احساسی از قیصر امین پور خوند که ناگهان چه زود دور می‌شود و من پوکیدم از خنده.

طرف سر همین دیر و دور، با ما خوب تا کرد، قسط بندی درست درمون کرد و چنتا سوال خارج از محدوده پرسید که بیشتر بوی خواستگاری میداد، مثلا گفت:من دارم ارشد دانشگاه تهران یا شهید بهشتی میخونم، شما هم حتما ارشد رو ادامه بده، آدرس خونتون دقیقا همینه که اینجا نوشتین و این اباطیل.

به فاطمه گفتم:حالا که من میرم، خواستگار پیدا شده.

دفعه بعد که رفتم،که امضای آخر رو بزنم و گواهی دوره لیسانس رو بگیرم با مجید رفتم و تازه عقد کرده بودیم.
طرف نگاه کرد و خیلی جدی گفت:دیر اومدین (اینبار درست گفت) گفتم:درگیر بودم
یه نگاه به مجید بیرون در کرد و گفت:درگیری تون ایشون بوده
گفتم:بله
یه مبارک باشه سردی گفت و امضا زد و اومدیم.

چهره اش اصلا یادم نیست، نمیدونم هنوز کارمند دانشگاه هست یا نه یا حتی فامیلیش چی بود، اما همیشه تا حرف دیر و دور میشه من یادش میفتم.

تجربه ثابت کرده بهم، دنیا کوچیکه و اولاد آدم ابوالبشر هم با یه زانویی به همدیگه فامیل
من اینجا حرف هر کی رو میزنم یا سر کله خودش پیدا میشه یا فامیلاش.

ببینم خبری از کارمند دانشکده میشه؛ خلاصه که یه نمه دور شد اما کامل تسویه کردیم.


نتیجه اخلاقی:فرصت های زندگی یه وقتایی خیلی زود، دور میشه:)

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان