کهکشان نیستی
دختـر هابیل یکشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۴ 1:44مدتها بود کتابی اینطور با من راه نمیآمد.نه اینکه فقط خوانده شود؛ زندگی میشد.
«کهکشان نیستی» از آن کتابهاست که نمیشود تند از کنارش رد شد.باید آرام خواند، باید مکث کرد،مزه مزه کرد،باید بعضی جملهها را دوباره برگشت و خواند،
بعضی صفحهها را بست و فقط خیره ماند.
من این کتاب را نخواندم،یک ماه کامل زیست کردم.
احساس میکردم کنار دیوارهای نجف نشستهام،
پای درس مردی که راه بلد است،
نه با فریاد، نه با ادعا؛
با سکوت، با فقر، با نور.
سید علی قاضی…
کم پیش میآید کسی را «عزیزم» خطاب کنم اما اینجا چندبار شد.برای مظلومیت، برای صداقت، برای آن بندگیِ بیتکلف.
برای مردی که خودش نخواست «آیتالله» صدایش کنند.
اما روحش آیت بود.
این کتاب برای من فقط روایت نبود؛
کوچینگ بود، مرشد بود،
دست کسی که بلد است و آرام میگوید:
«از اینجا برو… این راه به نور میرسد.»
عجیب است که وقتی مدتی قبلتر از خدا «بلدِ راه» میخواهی
و بعد میبینی پازلها بیصدا کنار هم مینشینند.
آنوقت میفهمی خدا فقط شنوا نیست،دقیق هم هست.
کم کتابی را دوبار میخوانم اما «کهکشان نیستی» از آنهاست که دلم میخواهد بار دوم عاشقانهتر بخوانمش،
بار سوم با دقتتر،
و هر بار عزیزتر.
اگر دلت راه میخواهد،اگر از شلوغی حرفها خستهای،
اگر دنبال نوری که بیادعا بتابد،این کتاب را بخوان.
نه برای تمام کردن،
برای شروع.
و آقای سید علی قاضی…
اگر شنیدن هنوز ادامه دارد،یکی اینجا دیوانه وار دوستدار شماست و محتاج غرق شدن در همان دریای نورانی معرفت.
ارادتمند شما همان دختر هابیل...