یکی بالاخره اطلاع داد

دختـر هابیل دوشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۴ 19:47

"اکی بهتون اطلاع میدم"
این یکی از متداول ترین و پیچوننده ترین راه های ارتباطی هست.
بخصوص در زمینه خرید و فروش
وقتی مشتری میگه اکی بهتون اطلاع میدم.
فروشنده دیگه متوجه میشه نه از این آبی گرم نمیشه.
شهریور یه خانم پیام داد من دوتا فرش12متری 1200شونه میخوام با پادری.
بعد عکس فرستادم و گفت :اکی بهتون اطلاع میدم
و منم گفتم اوکی ارواح عمه ات:/
و چند روز پیش در کمال ناباوری واقعا اطلاع داد:)
و خرید کرد مع البت کمی گران تر.
و امروز که نمای منزل با فرش‌ جدید رو برام فرستاد و کلی دعا و ثنا نثارم کرد.

متوجه شدم روزی خودش بدون اطلاع قبلی حتی میاد، رها کن خودش برمیگرده زیباتر، خوشرنگ تر.

یه چی تو مایه های"و یرزقه من حیث لا یحتسب" .
نتیجه اخلاقی :لطفا اطلاع بدین یکی شاید هنوز معطل اطلاع شماست:)

کهکشان نیستی

دختـر هابیل یکشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۴ 1:44

مدت‌ها بود کتابی این‌طور با من راه نمی‌آمد.نه اینکه فقط خوانده شود؛ زندگی می‌شد.
«کهکشان نیستی» از آن کتاب‌هاست که نمی‌شود تند از کنارش رد شد.باید آرام خواند، باید مکث کرد،مزه مزه کرد،باید بعضی جمله‌ها را دوباره برگشت و خواند،
بعضی صفحه‌ها را بست و فقط خیره ماند.
من این کتاب را نخواندم،یک ماه کامل زیست کردم.
احساس می‌کردم کنار دیوارهای نجف نشسته‌ام،
پای درس مردی که راه بلد است،
نه با فریاد، نه با ادعا؛
با سکوت، با فقر، با نور.
سید علی قاضی…
کم پیش می‌آید کسی را «عزیزم» خطاب کنم اما اینجا چندبار شد.برای مظلومیت، برای صداقت، برای آن بندگیِ بی‌تکلف.
برای مردی که خودش نخواست «آیت‌الله» صدایش کنند.
اما روحش آیت بود.
این کتاب برای من فقط روایت نبود؛
کوچینگ بود، مرشد بود،
دست کسی که بلد است و آرام می‌گوید:
«از اینجا برو… این راه به نور می‌رسد.»
عجیب است که وقتی مدتی قبل‌تر از خدا «بلدِ راه» می‌خواهی
و بعد می‌بینی پازل‌ها بی‌صدا کنار هم می‌نشینند.
آن‌وقت می‌فهمی خدا فقط شنوا نیست،دقیق هم هست.
کم کتابی را دوبار می‌خوانم اما «کهکشان نیستی» از آن‌هاست که دلم می‌خواهد بار دوم عاشقانه‌تر بخوانمش،
بار سوم با دقت‌تر،
و هر بار عزیزتر.
اگر دلت راه می‌خواهد،اگر از شلوغی حرف‌ها خسته‌ای،
اگر دنبال نوری که بی‌ادعا بتابد،این کتاب را بخوان.
نه برای تمام کردن،
برای شروع.
و آقای سید علی قاضی…
اگر شنیدن هنوز ادامه دارد،یکی اینجا دیوانه وار دوستدار شماست و محتاج غرق شدن در همان دریای نورانی معرفت.

ارادتمند شما همان دختر هابیل...

وَيْلࣱ لِّلْمُطَفِّفِينَ

دختـر هابیل یکشنبه هفتم دی ۱۴۰۴ 21:16

چند وقت پیش دیدم سبزی خورشتی نداریم و از اونجائیکه من هیچ وقت تنها سوپرمارکت نمیرم مگر اینکه مجبور باشم

شال و کلاه کردم برای خرید سبزی خورشتی،داستان همیشه اینجوریه که تو فقط تصمیم داری یکی دو قلم جنس بگیری اما یهو میبینی شد یه سبد.

صندوقدار گفت:یک میلیون و هفتاد و نه هزار و نهصد بدون یک ریال تخفیف.

بعد که اومدم خونه، تو کتم نمی‌رفت که حالا درسته همه چیز گرون شده اما این چهارتا خرید این قیمت نمیشدا؟!!!!

فاکتور خرید رو نگاه کردم رایس کیک سه عدد، در حالیکه من فقط دوتا خریده بودم،رب نارنج و رب لیمو عمانی که روش زده بود 90تومن و یکیش 80تومن تو فاکتور هر دو 125خورده بودو یه قضیه دارک تر اینکه من خودم جمع زدم همه مواد حتی رایس کیکی که سه تا خورده بود جمعا میشد 952 هزار تومن

دوباره سه باره جمع زدم، اینکه دست سیستم هست پرا چرا باگ داره؟!

دوباره شال و کلاه کردم رفتم که خواهرم علاوه بر حجابت، حواست هم جمع کن.

رایس کیک که سه تا زدی، جمع هم که 952میشه

اولی رو قبول کرد و گفت آره یادمه دوتا بود.

اما زیر بار قیمت و اون رب ها نرفت

رب رو گفت بچه ها احتمالا یادشون رفته قیمت جدید بزنن

و من ضرب خورده حواس پرت همکاران گرامشون شدم

و سومی قیمت جمع کالا.

گفتم ماشین حساب جمع کن ببین پنج دقیقه شور گذاشتن و مشخص شد آره حق با منه، آیا علنا گفتن؟!

قهریست که نه!!!!

چرا؟

چون اعتبار سوپرمارکت شون میرفت رو هواا

فقط اون یکی صندوق دار یواشکی ابروهاش رو انداخت پایین و گفت راست میگه.

ولی رفتن پیش مدیر مجموعه و برگه رو گرفتن و اینقدر تغییر دادن که انگار من مقصر شناخته بشم و با لحنی که وقت ما رو گرفتی با گفتن همون رایس کیک زیادی خورده،یه چیز دیگه بردار،قضیه رو فیصله داد.

اما صندوقدار گفت 65باید بهتون برگردونم یا خرید کنید که گفتم نه پولش رو بدین خرید دیگه ندارم.

باز تو شک بود 65بده مدیر گفته بود 65.

اما رایس کیک رو چک کرد و گفت. نه شما 130بستانکار هستید.

چی رو کم کرد چی رو زیاد با خودش.

اما من به خانواده خودم گفتم:فاکتورهاتون رو نگاه کنید.

گاهی واقعا اینقدر هم نمیشه و کلاه سرتون میره.

گاهی حتی جمع بزنید.

خلاصه:نگید حالا 130تومن بود گاهی یهو یک میلیون و سیصد میشه و میگیم گرونیه دیگه.

شکر نامتعارف

دختـر هابیل جمعه پنجم دی ۱۴۰۴ 1:16

شکر برای روزهای معمولیِ بی‌دردسر
شکر که بعضی آدم‌ها رفتن
شکر برای آرامشی که بی‌سر و صدا اومد.
شکر که درِ بعضی دعاها رو نبستی، فقط گفتی «بعداً»
شکر که دعاهای ما رو ویرایش کردی بعد اجابت کردی.
شکر بابت شنیدن صلوات خاصه امام رضا ساعت هشت صبح یهویی
شکر برای نفس‌هایی که خودکار میاد و میره
شکر برای عقل ناقص ما و صبر بی‌نقص تو.
شکر برای دعاهایی که رد شدن، معلوم شد سوءتفاهم بوده.
شکر که هنوز ما رو ول نکردی، با این همه ادعا و حواس‌پرتی.
شکر که بدون دغدغه و دنگ و فنگ بهمون بچه سالم دادی.
شکر بابت گنجشک های تو حیاط از صبح تا غروب.
شکر بابت کتاب و فیلم و موسیقی های عالی.
شکر بابت 70بند استغفار امیرالمؤمنین.
شکر بابت نماز مستحبی هایی که میشه تو ماشین و تو رختخواب خوند.
شکر بابت محب اهل البیت بودن.
شکر بابت شماره مادرم که روی گوشیم میفته.
شکر بابت کلیپ های آشپزی و درمان سریع دندان درد که مادر برام دایرکت می‌فرسته.
شکر بابت پدری که خیلی شوخ طبع بود.
شکر بابت تلخ و شیرین زندگی.

شکر که هنوز جای شکرش باقیه.
امضا از طرف بنده چپ دستت که همیشه در دعاهایش میگوید"اهدنا الصراط المستقیم"
همین:)

نظرتون محترم نیست!!

دختـر هابیل دوشنبه یکم دی ۱۴۰۴ 12:27

یه بابایی بعد هفت هشت سال دوباره ما رو تو مجازی پیدا کرده بود.

مثلا تو اولین دیدار بعد این همه وقت چی گفته باشه خوبه؟!!

بلفارو کردی؟!!

من:|||||

یعنی این همممممه اظهار دلتنگیش بود:/

فیلیپ گلوپ طنزپرداز بلژیکی یه جمله بامزه و جالب داره که میگه:وقتی میمیرید نمیفهمید که مرده اید؛فقط تحملش برای دیگران سخت است
بیشعور بودن هم مشابه همین وضعیت است...!

بعد گفت:من عوض شدم دین خودم رو پیدا کردم

_اوووهکی دین جدید!!!

دین من دین خودشناسی ست،دینی که خدای من ازم نماز و روزه نخواد، دینی که خوردن هر چیزی جایز هست.

چند بار خواستم بگم خوردن... جایزه، بعد کظم غیظ کردم.

در شان من بود.خلاصه همینطورداشت از تپه های .... رونمایی می‌کرد. دیدم این آدم هفت سال پیش نیست، این عوض نشده،با نهایت احترام عوضی شده.

راستش اصلا نظرش برام مهم نبود ایضا دیگه خودش.

کوله پشتی نوشت:با عشق زمان فراموش میشد و با زمان هم عشق.

واقعیت نوشت:بعضی نظرها نه تنها محترم نیستن بلکه باید پشت دست بخوابونی تو صورتش.

من نوشت:ناخودآگاه قید آدم هایی که نماز نمیخونن،دخانیات مصرف میکنند و بیشعور هستند را زدم:))

سو استفاده معنوی

دختـر هابیل دوشنبه یکم دی ۱۴۰۴ 12:12

سال قبل من داشتم روزه های خورده سال قبلترش رو میگرفتم

چرا ؟!

چون خیرسرم شرایط بگونه ای شد که 15روز از ماه رمضان من سفر بودم یه تایم دبی، بقیه اش هم خورد به تعطیلات عید من هم کیش، شب های احیا هم کنار سواحل نیلگون خلیج فارس.

خوش گذشت؟!

قهریست که بسیار.

اما خوشی و ناخوشی همیشگی نیست،نوبت جبران هم میرسه

هرجور حساب کردم قضایی ها رو نمیشد یکی در میون گرفت

و این بنده دقیقه نودی مجبور شد تو اوج رنگکاری خونه روزه های قضایی رو بگیره و فی الواقع من دهمین روزه که گرفتم اولین روزه ماه رمضان جدید بود :)

خودم و شما را به تقوای الهی توصیه میکنم و ماه گشنگ رجب آمد(من رجب و شعبان و رمضان رو هم دوست دارم هم استرس میگیرم کم کاری کنم) و اینکه بهترین وقت هست برای روزه های قضایی:))

نتیجه اخلاقی :به اذن عالی اعلی ، به احترام علی، شروع می کنم این ماه را به نام علی(ع)

نتیجه اخروی:نمازت رو تو کمرت بزن،روزه ات هم بگیر، جوگیر این دنیای سراسر چرت و مزخرف و ملون نشو

افیون

دختـر هابیل دوشنبه یکم دی ۱۴۰۴ 12:2

یکی از فامیلا سوغاتی برامون شامپو تریاک آورده

موها همی شاد و خوش رقص شده

داشتیم به این فکر میکردم

اگه شامپو اینجوریه خودش جنس چیه؟:)

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان