ضحی دختر عراقی، ساکن سابق ایران و حالا ساکن دانمارک، کلیپی از ملاباسم گذاشت، یابن امی،
ملاباسم برای من نوستالژی خاصی داره
بهش میگم سال 83،84تازه سی دی های نزار قطری و ملاباسم بازار رو پرکرده بود
دوست پسر مردم، ولنتاین خرس و شکلات میدادن، دوست پسر ما، یه سی دی ملاباسم اونم عاریه که بعد بهش بدم، داد به ما.
هر روز میدیدم و می شنیدم، تازه با خمیردندون تمیز میکردم خش نگیره، البته پر خش شد و بعد هم تو سر رسید سال 80که خاطراتم رو می نوشتم، با چسب گذاشتم.
پرسید:خب حالا از دوست پسرتون چه خبر هنوز هست
میگم:شد بابای دوتا بچه هام
میگه:میتونم استوری میکنم
میگم:بعله
میخنده
میخندم
:)
:)
امیرحسین وقتی یه فیلم یا کارتون ترسناک میبینه، یا زود خاموش میکنه یا جیغ میزنه و میره پشت مبل قایم میشه.
این شب ها که دارم مقتل میخونم منم همون حس رو دارم یا طاقت ندارم میذارم کنار یا می ترسم و اون لحظات رعب آور رو تجسم میکنم.
غریبی، تنهایی، هلهله ی دشمن از فذبح الطفل من الاذن الی الاذن علی اصغر، از اربا اربا شدن علی اکبر،و کلام حسین(ع) که فرمودند علَیَ الدُّنیا بَعْدَکَ الْعَفا؛ بعد از تو خاک بر سر این دنیا.
از بی یاور شدن بعد از ابوالفضل و پاک کردن اشک هایش با آستین تا زنان حرم نبینند و از نگاه آخر به حرم و شروع اسیری...
و امان از شب یازدهم برای زینب...
این یه حادثه واقعی ست و هرگز کمرنگ نمیشود...
*زیر خنجر به فکر ما بوده
ما به فکر گناه، ما را باش...
نگاه میکنه میگه: چقدر شبیه یه بازیگرهایی
نگاهش کن، شبیه ساحل تو پوست شیر هست
آرررررررره
من:/
آخه وسط زیارت عاشورا:|
*این سومین بیگانه ای هست که میگه پردیس احمدیه شبیه منه:)
**البته اونا میگن من شبیه اونم، اما اون چون کوچکتره اون شبیه منه
**سیس رخ عقاب من از پشت این متن پیداس یا باز توضیح بدم
آنچه از روضه خانگی دیشب دستگیرم شد
نمک عاشقی به رسوایی ست
با جماعت نباش و رسوا باش
*امضا از طرف یه عاشق:)
امشب تو مراسم روضه وقتی دخترهای این نسل رو دیدم
خدا رو شکر کردم که بهم دختر نداده
یادمه عمه خدا بیامرزم سال 1378،میگفت: دخترهای حالا 2ختر نیستن، 9ترن
حالا اگه بود و میدید لابد میگفت:900ترن:|
**واقعا داریم به کجا میریم
**امضا از یه دختری که در تفکرات سال های 70مانده
تولد نگرفتن برای ماهایی که از خانواده های بسیار معمولی روبه پایین بودیم یه امر طبیعی بود. نه خبری از کیک تولد بود نه سالاد الویه نه شمع و بادکنک و سورپرایز.
من که یاد ندارم کسی برای من تولد گرفته باشه و بعد بگه همه اینجا رو نگاه کنند بگین :سییییب
یادمه برای زهره مون مادرم تولد گرفت همه فامیل و همسایه رو هم دعوت کرد زهره رو بردن پیش طاهره دختر خانم(دختر خواهرشوهر خالم کوچه پشتی ما )نمیدونم چه اصراری دارم اینقدر دقیق اسم مشاطه محل مون رو بیارم:))
خلاصه رفت به موهاش تافت زد و کنارهاش رو سبز کرد مدل مش، دختر جمیله هم ازش عکس گرفت، اگه شما عکسا رو دیدین ما هم دیدیم!!
مادر هم یه دیگ اش رشته یا جو پخت و این شد کیک تولد و ملت هم هرچی برای جهیزیه یه دختر لازمه آورده بودند، یه دست پیاله، یه دست زیر دستی، یه ساعت خروس نشان و این لاطائلات...
دختر همسایه مون هم تازه اومده بودن این محله، اونا قشر خاکستری جامعه نبودند، اونا سبز کبالت بودند چون تو کوچه های اون روزهای ما که در خونه ها زنگ بلبلی داشت و همه هنر و استعداد این بود که گوشه از دیوار رو سوراخ بکنن و با یه نخ یا مفتول اف اف دستی درست کنند، اونا آیفون داشتند!!
خبر رسید که تولد دختر همسایه ست،تازه کیک و شمع و بادکنک هم داره، من ساده گفتم به رسم همسایگی به رسم سلام و احوالپرسی لابد منو هم دعوت میکنه برای تولدش
اما دعوت نکرد، به نظرتون ناراحت شدم؟!
قهریست که بله چرا نشم، یه دختر هفت، هشت ساله که تا حالا کسی براش تولد نگرفته و به یه تولد درست حسابی واقعی هم دعوت نشده، ناراحت میشه خب:/
یادمه با چنتا از دخترهای همسایه دیگه رفتیم حیاط خونشون و از گوشه پنجره دستامون رو جلو شیشه پنجره سایه کردیم و چشامون رو تنگ تا قشنگ با وضوح تولد بالانشین ها رو هم ببینیم، یه لباس سفید با دامن قرمز با موهای بلند که روبان قرمز تو سرش داشت، منی که هیچ وقت موبلند دوست نداشتم و همیشه دوست داشتم مدل پسرها باشم،
بعد پیش خودم گفتم:پس یه فاکتور برای تولد شاهانه، مو بلند هس
(آخه اسگول چه ربطی داشت) خودمم نمیدونم!!
هربار که تولد پیش میاد ناخودآگاه به یاد تولدی که دعوت نشدم و خودم خودم رو دعوت کردم میفتم (کوفتم بهمون ندادن) و حالم از هرچی تولد بهم میخوره...
بطور قطع دختر همسایمون که الان تو پیجم هم هست نمیدونه با اون دعوت نکردنش چه ضربه ای به من و روحیه ام زده (تو روح نداشتت که دوباره یادم اومد اعصابم ریخت بهم، عوضی:/ )
اما من بعد سی سال هنوز هر صحنه اش رو یادمه، یادمه گریه کردم به مادرم گفتم:یه چی بده کادو کنم برم، که مادرم گفت جائیکه آدم دعوت نشده کادو چی ببره؟!
به قمری امروز تولد 5سالگی امیرحسین هست، وچه روز وحشتناکی بود 14شهریور98،اوووف
همیشه از تولد رفتن یا تولدگرفتن بچه ها طفره رفتم، شاید بخاطر همون ترومای بچگی
*امیرحسین تو خونه ی ما اولویت با امام حسین (ع)، ان شاء الله بعد صفر به شرط حیات یه کیک تولد بانضمام پیتزا و آهنگ تولد عشق حسن شماعی زاده برات میذارم.
**شاید دیگه قشر خاکستری نباشم اما ذهنم و روانم خاکستریه
یه جا مهران مدیری میگه:این دنیا دیگه بدرد نمیخوره
خواستم یه تبصره بزنم ایضا آران و بیدگل و حومه
هر روز خدا ریزگرد و تیفون و خاک و خل
هر روز جارو بزن بشور،
آسمون عصر میگه باز کن دکان که وقت خاک بازی ست، نکبت
*درخت انارمون بیست تا بار داشت بر اثر
بادهای بیخود و بی جهت همه سقط شدند جز دوتا
کی مسئول این سقط های مکرره:/
**آقای بلالی تدبیری بیاندیشید :|
شبا میرم جلسه روضه خانگی
بچه ها هم دوست دارند زیرزمین مختص بچه ها
و بالا مختص مادرها
جو بشدت اصولگراست، اینو از در و دیوار و عکس ها و سخنرانی های شدیداللحن میشه متوجه شد.
اگه بدونن من به کی رای دادم گمونم همونجا اعدام صحرایی میشم:)
قرار بود برم تو کار پادکست
اما برم تو ساخت سایت بیشتر به نفع منه و اولاد بشر
طرف تو پیج امیران به عکس فرش استوری شده ریپلای کرده سلام
جواب سلام دادم هیچی بعد نگفته
دوباره امروز فقط نوشته سلام
خب بعد سلام چی ادامه اش، تا سلامش رو فقط بلدی؟؟
میگم خب ادامه اش درحال تایپینگ هستین؟!
سین میکنه جواب نمیده
در حدیث قدسی هست که میگه:اگه پیامت رو سین کرد و جواب نداد
ان شاء الله بحق پنج تن ال عبا دستاش قلم شده نمی تونه تایپ کنه:/
واکنش من بعد سین کردن و جواب ندادن این شد ایرج از سیرجان بلاک:|
*اینروزا اعصاب مصاب یوخ
«أتَعلمُ مَا هُوَ الحَنين؟
الحَنينُ هُوَ حينَ لَا يَستطيعُ الجَسدُ أن يَذهبَ
حَيثُ تَذهبُ الرُّوح ...»
میدانی "دلتنگی" چیست؟
دلتنگی آن است که جسمت نتواند به آنجایی
برود که جانت به آنجا میرود...
محمود درویش
امضا:پروکسی که مزین به نام محمود درویش شده:)
وقتی یهو نوتیفیکشن v2ray danger میاد بالا
صبحت بخیر عزیزم🥰😘
آدم هنگ میکنه کی سر صبحی،اینقدر عشق میرسونه :/
سراب رسانه:)
تو وصیت نامه گابریل گارسیا مارکز نوشته شده
فردا برای هیچکس تضمین نشده پیر یا جوان
شاید امروز آخرین باری باشد که کسانی را میبینی که دوستشان داری
همیشه آنچه را بگو که احساس میکنی
و عمل کن به آنچه می اندیشی
اگر مرا قلبی بود تنفرم را مینوشتم روی یخ
و چشم میدوختم به حضور آفتاب
**من هنوز حسرت آخرین دیدار با پدرم رو دارم که چرا وقتی گفتن خوابه برم چهره خوابیده اش رو ببینم...
**در سن 27سالگی به زندگی برای هیچ پایان داد...
***برای هیچ کس تضمین نشده
موهام رو گفتم گوجه ای ببندم
نمیدونم چرا شبیه بادمجون لتحر شد:|
یه جای کار میلنگه
واقعیت اینه
همیشه تو شوخی کردم، ذره ای جدی بودن وجود داره
فقط تو رودربایستی میمونه، حرف جدی رو به شوخی میزنه
یه عده قبول ندارند
*یه عده اصلا مهم نیستن
چه جمله نغز و دلکشی
:)
اما اینو بدون تا ابد تو برام مهمی، مهم امتحانی
*قلب هر دو اکلیلی می شود:*))
من یه خبر دارم که هیشکی نمیدونه
اما چهارشنبه اگه شد میگم
امیدست تا آن موقع نخود تو دهنم خیس بخوره:/
یه جوری فامیل های جلیلی پسند من رخت عزا پوشیدن، انگار بزرگ خاندان رفته پیش باباش
میخوام استیکر خنده بذارم
مادر میگه:نه، فتنه درست نکن😂
*امضا از طرف یه دربریگی که عاشق فتنه س:)
اینکه قرار به چه کسی رای بدیم کاملا شخصی هست و بنظرم دور از ادب بگی تو به کی رای میدی ؟!
اما وجدانا این دلیلتون نباشه که فلانی حافظ قرآن هست یا حافظ نهج البلاغه
دوره هایی بود چون نامزد ریاست جمهوری از سادات بود، یکی از دلایل اصلی ملت برای رای دادن همین سید بودن طرف بود حالا اصلا مهم نبود چه جناحی باشه برنامه و ایده اش چیه؟ هییییچ
یادمه کابینت ساز خونمون خیلی تعریفش رو میکردن مع البت اینکه پسر با ایمان و مسجدی هست!!
با مجید رفتم برای بررسی خونه و بمحض اینکه منو دید بدون سلام از در رفت بیرون تو بگو جن و بسم الله!!
به مجید گفتم چی شد!!
گفت:از زن جماعت فراریه، ببینه درمیره
من که تا حالا این مدلیش رو ندیده بودم ولی نه اون یوسف بود نه من زلیخا
گذشت تا نتیجه کار کابینت ساز باایمان رو دیدیم، با باز شدن یه کشو، در کناری قفل میشد یا نصفه باز میشد.
کشو ریلی ها که با سلام و صلوات باید باز و بسته میکردی، لبه های تیزش که همش تو دل و پهلو من میخورد، طوریکه بانهایت احترام جد و آبادش رو هربار مورد تفقد قرار میدادم
حالا این یه خونه بود و محدوده ی کوچک، که اینقدر من زخم خوردم.
حالا تو فکر کن در ابعاد کلان
بخوای کسی رو انتخاب کنی که صرفا ایمان بدون عمل باشه
و اون موقع ست که متوجه میشی چه کلاه گشادی سر گرفتی و چهار سال تباهی خودت، اهدافت و آینده ات،بچه هات، خانواده ات و...
یه عده هم میگن:ما شرکت نمیکنیم چون این حکومت فاسد هست.
تتمه این تفکر چی میشه؟!
آیا با رای ندادن و میزان کم آرا مشروعیت این حکومت زیر سوال میره؟!
قهریست که نه...
اخبار حکایت این داره که کمترین مشارکت مربوط به انتخابات شورای شهر تهران در سال 81 با 12درصد.
نتیجه اینکه ائتلاف آباد گران همه ی کرسی های شهر رو گرفت و آقای چمران شد رئیس شورا و محمود احمدی نژاد شد شهردار تهران، و دو سال بعد همین آقا شد رئیس جمهور برای هشت سال و دهن ملت تا الان...
خلاصه مهم هست بر چه اساس و مبنایی رای دادن ولی وجدانا بخاطر سید بودن و حافظ قرآن و نهج البلاغه رای ندیم:|
من رای میدهم ✌️
وقتی امروز یه بند این شده ورد زبونم :/
یک نفس ای پیک سحری بر سر کویش کن گذری
گو که زهجرش به فغانم
ای که به عشقت زنده منم
گفتی از عشقت دم نزنم من نتوانم
*وا بده ای مغز
چند وقت پیش دادگاه بودم، و بعدترش دادسرا
با نهایت احترام چه شغل مزخرف بیخود و بی جهت
و پر از بوروکراسی اداری مضحک
الکی الکی به خودت استرس وارد کنی چی بشی
کنار دست من یکی رو آوردن دستبند بسته، پابند ایضا
صورت داد میزد معتاد و پر از خالکوبی های دهه سی و چهل
ته بازوش هم سلطان غم مادر
دهن مادرت رو صاف کردی با این کارهات
تحت تدابیر شدید امنیتی
من گفتم خونه ی پرش یه فقره قتل رو شاخشه
حالا جرم چی بود فرار از کمپ،
این ریقو حال نداشت دماغش رو بالا بکشه حالا پابند بستی
سند بیار 800میلیون وگرنه امروز باید تو بازداشتگاه بمونی
-در زندان رو باز کن، 800میلیون تو بگو 800هزار ندارم از سر قبر پدرم بیارم
طنز تلخی بود اما نداری همینه...
*بعد نزدیک به دوسال اگه دوباره بر سر انتخابات قاضی جا به جا نشه
قراره داستان ما بسته بشه.
واقعا نمیدونم آیا با اومدن یه رئیس جمهور کل سیستم قضایی جابه جا میشه یا نه
اما تاریخ میگه دائما یکسان نباشد حال دوران این صحبتا
مادر امروز زنگ زد و گفت:دیدم تابوت از خونه فلانی آوردن بیرون
طفلی خیلی درد کشید.
(او هنوز زنده ست!! )
به تاریخ13/تیر
باید دید این دیدن کی به حقیقت تبدیل میشه
اینهمه نوشتم مادر من امامزاده نیست
دایرکت یا پر شده از اینکه تو رو خدا به مادرت بگو التماس دعا:|
یا فیلم رو بفرست برامون نمیشه فوروارد کرد
*به مدت یه هفته پیج دختر هابیل باز میشه حظ وافی رو ببرید:/
یکی از خوبی هایی که تلگرام داره اینکه تو یه طومار می نویسی
ارسال میکنی بعد پشیمون میشی پاک میکنی
نه خانی اومده نه خانی رفته
حالا تو واتساپ گربه شور میکنه بدترش میکنه
یه وقتایی هیچ حرفی نمیمونه...
مجید چند روزی خارج از محدودست
قبل رفتن گفت:نمیدونم الان برم یا یه ساعت بخوابم بعد راه بیفتم
بچه ها:همین الان برو
من و مجید. :|||||
*آدم برای کیا باید عین اسب کار کنه:/
**این لوکیشن یه سیگار و نگاه به افق کم داره:\
امیرحسین هربار بیمار بشه
سرفه هایی میکنه که کافر نبینه، مسلمان نشنوه
تنها شربتی که خوبش میکنه
دکسترومتورفان پی هست.
بی پی کارساز نیس.
متصدی میگه:با پی یا بی پی
میگم:بدون پی نه
از بدون تو هرگز رسیدیم بدون پی هرگز:/
از جمعه تا به الان مادرم به یمن شهدا مشهور شده و هربار زنگ میزنم بهش یا در حال مصاحبه ست یا قرار بیان برای مصاحبه و این صحبتا...
جمعه 8تیر برای من و مجید، آغاز خونه تکونی بود و این روند تا ساعت 4بعد از ظهر ادامه داشت.
نزدیکای ساعت 5دیدم مادرم زنگ میزنه، و لحن حرف زدنش به گونه ای بود که نشون میداد بیحاله. وقتی گفت حالم خیلی بده، ترس برم داشت و گفتم:الان مجید رو میفرستم دنبالت بیا خونه ی ما.
و شروع کرد به حرف زدن، با این جمله گریه هاش شروع شد
نشسته بودم که یهو علی عباس(شهید علی عباس رزاق زاده) اومد خونه با چنتا شهید دیگه پسرخاله ام، پسر عموم، پسر عمه ام و چندتا دیگه که نمی شناختم
آیا من گفته مادرم رو باور میکنم؟!
بطور قطع و یقین بله
آیا دفعه اولش بود؟!
قهریست که نه!!!
مادرم خودش هم خبر نداره اما چشم سومش فعاله،حالا به واسطه چله های قرآنی ست یا ژن مادر دختری که داشته نمیدونم؟!
چون مادربزرگ خدابیامرز هم اینگونه بود، خدا نکنه از کسی بیزار میشد اگه نفرین میکرد به سال نکشیده طرف ریق رحمت رو سر کشیده بود و اگه دکتری کسی رو جواب میکرد یه ختم 12هزارتایی یاعلی براش میگرفت و طرف به اذن خدا شفا میگرفت.
یادمه چند روز قبل از اینکه داماد همسایه مون فوت بشه، راه به راه دم پنجره آشپزخونه وایمیساد و میگفت:چرا اینقدر صدای شیون از خونه جمیله میاد، ما هم میگفتیم بابا خیالاتی شدی چه صدایی.
و بعد چند روز صداش بلند شد
این قضیه برمیگرده به سال 84، حالا مثلا تو زودتر میتونی به کسی بگی قرار یه اتفاق بد براتون بیفته؟!
خانم دکی هم که بچه بود و بهش الهام میشد (تو یه پست نوشتم)
وقتی سر از سجده برمیداشت کلی بدنش میلرزید و ازشون خواست که دیگه این توفیق رو نداشته باشه،
یادمه تو اوج کرونا بهش گفتم:زهره از اون سجده ها برو که راه حل رهایی رو بهت میگن، گفت دیگه تموم شد.!!
مکاشفه یا خبر از آینده کلی فشار روانی و بی حالی بهمراه داره.
پسرعمه ام شهید علی عباس رزاق زاده به مادرم گفته:رای ندادی؟!
و مادرم بخاطر اینکه نزدیک به یک سال هست که وقتی میبینه کریم برای آوردن یه دستگاه فرش از ترکیه اینقدر
سختی کشیده وامی که حقش بوده بهش ندادن، و هربار به بهانه های مختلف سنگ قلابش کردند و باید ماهانه یک میلیارد جریمه هم بده،وقتی یه تولید کننده رو اینقدر سر میدونند گفت :امسال رای نمیدم!!
اما بعد از حرف شهید که گفته:باید جوابگوی خون شهدا هم باشی با کریم هر دو رای دادند، و منم بعد اون رای دادم.
بهرحال تو فیلمی که منتشر شد دلیل اصلی رای ندادن سانسور شد.(یک امر کاملا طبیعی ست در ایران )
مادرم خواب ندیده، در عالم بیداری این قضیه اتفاق افتاده.
اما اینو بگم که مادر من نه پیغمبرزاده ست نه امامزاده، نه شفا میده نه اون شهید گفته به کی رای بدین و نه هر داستان دیگه ای، واقعیت همین بود که عرض شد.
شهدا شاهد و ناظر و حی هستن.
امیدوارم هرکس رئیس جمهور شد حواسش به خون شهدا باشه، کاری نکنه که ملت از همه چیز زده بشه طوریکه شهدا بیان برای وساطت!!!
یاعلی
اصولا از محیط آرایشگاه بیزارم
انگار شیطان همونجا میون آهنگ های قاراشمیش،
بوی رنگ نشسته و داره تخمه میشکنه، حالم از این آهنگاش بیشتر بهم میخوره
یه مشت خزعبلات با ولوم زیاد اوووف عنبرنسارا برسرشان با این سلیقه
هدف بالیاژ شنی بود اما به بالیاژ قزاقی موزائیک بیشتر شبیه بود
بابام اگه بود میگفت:اینکه بیشتر گو مرغیه!!
*چه پولهایی تو این سالن های زیبایی جابه جا میشه
رنگکار، مژه، کراتین، ناخن، فال قهوه، فروش لوازم آرایشی و کلی خزعبلات دیگه
**واقعا جای من اینجور جاها نیس...