ساعت خاموشی

دختـر هابیل پنجشنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۴ 19:51

یه دختر عرب بود که گاهی می دیدمش
حدود بیست و پنج ساله
یه ازدواج فامیلی با پسر عموش
ثمره این ازدواج شش سقط!!
برای بار هفتم باردار شد،شوهر اتمام حجت کرده بود اینبار اگه بچه نمونه،طلاقت میدم.
با گریه و استرس میگفت:دعا کن برام
چند ماه بعد دیدمش بچه بغل و خوشحال شدم و گفتم:مبارکه، پس طلاقت نداد!!
یه لبخند سردی زد و گفت:روز بدنیا اومدن دخترم،برق گرفتش و مرد...
اینبار مردی سر زا رفت...
این شب جمعه باشه برای همه اونایی که طعم واقعی عشق و دوست داشتن رو نچشیدن،نتونستن بچه هاشون رو لمس کنند، هیچ وقت گوش هاشون کلمه بابا،مامان رو نشنید. همه اونایی که هربار حرفشون رو زدیم یهو عطسه کردیم و گفتیم:خدا بیامرز حسرت به دل رفت.
برای همه اونایی که روزگار نذاشت روز خوش رو هم ببینند،برای اونایی که اصلا وقت نشد به عشق شون بگن" دوستت دارم" فاتحه بخوانید
بخوانید تا برایمان بخوانند.

ادی مورفی

دختـر هابیل پنجشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۴ 21:10

تو موسسه یه آقایی از نوش آباد برای کمک هزینه خانمش که کنسر سینه بود،میومد.
چهره اش خیلی شبیه آقای "ادی مورفی " بود.چهره سبزه طور،دندون های سفید و اون ته سیبیل.
یه گوشه می نشست بی آزار تا نوبتش بشه و کمک هزینه درمان رو بگیره و دوباره دو هفته بعد بیاد.
الان اصلا یادم نمیاد اسم و فامیلش چی بود. اما چهره اش واقعا مورفی بود.
یه روز که رو به روی من کنار یه خانم دیگه نشسته بود یهو اون خانم یه خمیازه کشدار و صداداری کشید شبیه وقتی یه اورانگوتان صبح از خواب بیدار میشه. قشنگ دوتا دستاش رو مشت کرد و به سینه اش کوبید تا خمیازه دیگه ای تو تنش نمونه.
این صحنه با صدای ترسناک شروع شد اما با اون ضربه زدن ها خیلی کمدی شد و چشم های هاج و واج من و ادی و بعد خنده من و ادی:)
جالب اینکه طرف اصلا تو باغ نبود که بابت این کار ما میخندیم.

لزومی به تقوای الهی و لبخند ژکوند زدن نبود من واقعا از سویدای دل می خندیدم و اشک گوشه چشمم رو پاک میکردم.
این اتفاق بامزه، جوری شده بود که هربار میومد پرونده رو بگیره خندمون می‌گرفت :))
بعد عید، یه خانمی اومد چهره زرد رنگ معلوم بود تازه شیمی درمانی کرده، شماره پرونده رو گفت، همون شماره پرونده خانم ادی مورفی بود.
گفتم:خانمشون هستین؟!
بله.

تا حالا ندیده بودمتون،همسرتون میومدن همیشه
بله،ایشون فوت کردن...
چی؟!!!

پرونده از دستم افتاد باورم نمیشد اون خنده و اون چهره اش جلو چشمم اومد.
وا رفتم...برای ایام فاطمیه خواستن دیگ غذا ببرن پشت وانت بود، راننده تصادف میکنه و ایشون هم پرت میشه و سرش به جدول میخوره و تمام.
وگرنه کی میذاشت من خودم بیام اینجاها،قرار بود من بمیرم اون زودتر رفت...
از گوشه چشمم اشک می‌ریخت اما اینبار از غم...
بعضی آدم ها یهو ناغافل بی هوا میرن و تو رو تو یه شوک ابدی میذارن...
این شب جمعه باشه برای ادی مورفی و همه آدم هایی که ناغافل و بی هوا رفتن.
برای اونایی که اندازه یه لبخند، یه خمیازه کشدار به گردن ما حقی دارن.
بخوانید تا برایمان بخوانند.

وصیت نامه

دختـر هابیل دوشنبه بیست و چهارم دی ۱۴۰۳ 12:15

حالا که بحث سقط شد یاد سقط خودم افتادم
وقتی ختم بارداری اعلام شد مادرم خیلی ناراحت شد
مع البت وقتی خبر بارداری رو هم شنید ناراحت شد
علیا حضرت معتقد بود اون دفعه از دهن عزرائیل کشیدیمت بیرون، بچه میخوای چیکار؟!
ولی وقتی خبر سقط رو شنید اعصاب مصاب یوخ
وی می فرمود:آدم ده شکم بزاد یه بار سقط نکنه خودش یه دو قلو سقط کرده بود و براش شبیه گیوتین دوران انقلاب فرانسه بود.
هر روز زنگ میزد چه خبر؟ خوبی؟ تموم شد؟ چرا نمیری بیمارستان تو خونه نمون!!
منم لجباز می گفتم:من بیمارستان نمیرم روال طبیعی رو باید طی کنه، چهارتا بارم می‌کرد و دوباره دوساعت بعد زنگ میزد.
تا اینکه رسیدم به 23آذر 1402 و شرایط بگونه ای برام پیش رفت که تو تاریکی کورمال کورمال دنبال سررسیدم میگشتم وصیت نامه بنویسم. اکه هی بقول فروغ فرخزاد میخواستم شعله شوم سرکشی کنم،مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر!!
در ادامه وصیت نامه دختر هابیل رو میخونید:))

بنام خدای حی لایموت
ساعت 4:35دقیقه بامداد است، در تاریکی محض اتاق.
امشب دچار خونریزی شدید شدم، ترسیدم خیلی وحشتناک بود و هست.
به زهره پیام دادم، قطع به یقین خوابه، خیلی شد کنه ساعت ده صبح اگه نگاه به گوشی کنه:)
تاریکه نمیدونم کدوم خط و سطر دارم می نویسم.
مجید و پسرها خوابن، این مثلا وصیت نامه است:))
(من جزو اون دسته آدم ها هستم که دلم نمیاد کسی به خاطر

من زاه به راه بشه، مراعات میکنم بسی)

دلم میخواد گریه کنم اما الان پاهام سر شده و با هر تکون خوردن خونریزی بیشتر.
مرگ تو هر لباسی به سراغ آدمی می آید، باید عرض کنم خوش شانس نبوده مرگ.

لباس خوش تیپی نپوشیدم یه زیر شلواری قهوه ای راه راه یه بلوز سرمه ای که همیشه مجید میگه آتیش میزنم دورانداز و یه پلیور روش.
اما فک نکنم تو ظاهر رو ببینی اللهم واختم عاقبتنا بالخیر.
لحظه های رفتن یا رسیدن کمی ترسناکه.
من اگه قرار برم امیدوارم ازم راضی باشی...
دلم برای خانواده ام تنگ میشه اما قدرتی خدا اونورم خانواده پرطمطراقی دارم:)

*شب وصیت نامه ام رو برای بقیه خوندم، بهم خندیدن:/
**مرگ جوری میاد که آچمز میمونی
***یه وقتایی مراعات کردن به پایان زندگی ختم میشه
****نکنید اینجوری

نع!!

دختـر هابیل یکشنبه یازدهم آذر ۱۴۰۳ 11:9

قدرت نه گفتن رو باید از عزرائیل یاد گرفت
عجز و لابه میکنی براش
میگی من تازه دو روز دیگه عروسیمه
میگی من تازه حالا بچه دار شدم
میگی اینکه بچه ست،گناه داره
میگی تازه بعد کلی سختی، حالا میخواستم یه روز خوش داشته باشم.
میگی الان زوده
فقط تو چشات نگاه میکنه و میگه:نـَـه، وقت رفتنِ!!

غافلگیری اموات

دختـر هابیل یکشنبه یکم مهر ۱۴۰۳ 23:46

امیرعلی :عمو محمود چطور مرد؟
بهانه اش این بود سوار اتوبوس شد، پاش بین در گیر کرد، عفونت زیاد شد، و تمام بدنش رو گرفت و تمام!!
هربار میخوای سوار اتوبوس یا مترو بشی مواظب درش باش
بیدگل مترو هم داره؟!
آررررره از هلال علی تا شازده قاسم!!
بگیر بخواب فردا ساعت 7:25سرویس میاد دنبالت!
بابا احمد چجور مرد؟
یادش رفت نفس بکشه!! سکته کرد دیگه صدبار گفتم که.
پس برای سلامتی هر دوشون یه صلوات گل محمدی
خخخ، مگه مرده هم سلامتی داره؟ حالا نمیشه صلواتش جواد نکونامی باشه؟!
باید بگی برای شادی روحشون یه صلوات محمدی پسند بفرست.
"اللهم صل علی محمد و آل محمد"

حالا که نصف شبی اموات رو غافلگیر کردی و آچمز سلامتی بعد از مردن شون شدند، بخواب!!

*دیالوگ های شبانه برای نخوابیدن برای مکن ای صبح طلوع شدن

سمفونی مردگان

دختـر هابیل جمعه چهارم اسفند ۱۳۹۶ 18:29
به مجید میگم مرده ها هم خواب میبینن؟

میگه ولمو کن تو رو حضرت عباس

اما من فکر میکنم خواب میبینن

خواب اینکه زنده اند و تو خونه زندگیشونن

و بیدار میشه و میگن عجب کابوسی

*دنیای مردگان برام مثه لونه مورچه دوست داشتنیه

 

مرگ در نمی زند

دختـر هابیل پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۶ 20:57

تصمیم میگیری فردا کوه رو فتح کنی

به همه می سپری که بیدارت نکنن چون خیلی خسته ای

بلیط هواپیما رو چک میکنی و چمدون ها رو بستی برای سفر

با دوستت هماهنگ کردی نیم ساعت دیگه همون کافی شاپ همیشگی

کلی خرت وپرت خریدی برای مهمونی فردا

تو همین حین یکی میاد بهت میگه: مهمون ناخونده نمی خوای؟؟

و تیتر فردا

علت مرگ:ریزش بهمن

علت مرگ:سکته در خواب

علت مرگ:سقوط هواپیما

علت مرگ: تصادف با خودرو

علت مرگ:زلزله

راستش ما آدم ها گاهی وقتا بدجور رکب میخوریم از جناب عزرائیل

یهو بی هوا میاد سراغت،بدون هیچ هماهنگی قبلی

«مرگ در نمی زند،کلید می اندازد»

داشتم فکر میکردم اگه ما آدما به این فکر کنیم که این ممکنه آخرین دیدارمون باشه با دوستمون،با همسرمون

اصلا با کلا این زندگی آخرین دیدار باشه

دیگه نه قهری میمونه،نه کدورتی نه این همه دوری تنها دلتنگ میشی برای دیدار بعدی

 

+آدم شب تولدش از مرگ بنویسه، نوبرها...

تاریخ انقضا

دختـر هابیل دوشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۶ 15:4
 

امروز که نگاه کردم ببینم سس سفید تا کی وقتشه دیدم تاریخ انقضاش درست همزمان با تاریخ تولد منه

 

خدا رو چه  دیدی یهو تاریخ تولد خودم با تاریخ انقضام یکی شد :)

کی مرده؟

دختـر هابیل شنبه هفتم اسفند ۱۳۹۵ 9:37

بابام صبح به صبح از خواب بلند میشد هنوز چششو وا نکرده به مادرم میگفت: کی مرده؟!

که مادر با توپ و تشر میگفت:باخواجات...دیگه صبح شد؟؟!!

و وقتی کسی نمرده بود میگفت:امروز بازار کساده؟

نمیدونم علاقه ی خاصی به دنیای مردگان داشت

یحتمل الانم اون دنیا داره میگه کی زنده ست؟؟

00:79

دختـر هابیل شنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۵ 11:42
تفاوت روز ختم با روز چهلم رو میشه از میزان فرکانس و ولوم داغدار متوجه شد.

+خاک بطرز عجیبی زمهریر است...

00:38

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۵ 11:21

سلام عزیزم،تسلیت میگم،حالا خوبه 1تیم شدی و 2تیم نشدی،نیمه ی پر لیوان رو ببین

_خاک تو سرت با این ابراز همدردیت

 

اندر احوالات اینجانب خرد مجسم من باب فوت پدر دوستم

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان