حال همه ی ما...

دختـر هابیل پنجشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۳ 5:43

قرآن اشاره میکنه:اموال و اولاد زینت این دنیا هستند.

همین اولاد و اموال بوقتش سودی به تو ندهند و این داستان ها

دیشب متوجه شدم نوه همسایمون، پسر سیزده ماهه، یهو تب میکنه و

به کما و بعد هم تمام، کمتر از چند ساعت.

همیشه به خدا میگم:وجدانا ما رو با بچه امتحان نکن

خدا صبر بده به پدر و مادر بچه، بچه ای که اول شیرین زبونیش بود.

*احساس میکنم باید برم دکتر قلب، برای خودش میزنه نمیزنه، نفسی میاد میره، انگار از یه کوه بالا رفتم

**اگه مادرم بفهمه:هـَ بیا اینم ثمره نهار نخوردن

فال امشب

دختـر هابیل چهارشنبه سی ام خرداد ۱۴۰۳ 0:13

آیتی بود عذابْ اَنْدُهِ حافظ بی تو

که بَرِ هیچ کَسَش حاجتِ تفسیر نبود.

*بعله

سوزن و جوالدوز

دختـر هابیل سه شنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۳ 14:8

از اینکه برای اِنمین بار بچه ها میخوان

جزیره لاروا رو ببینن عصبی شدم، دوباره شنیدن دیالوگ های تکراری

ولی وقتی چند روز پیش، تی وی فیلم سینمایی کوهستانی میان ما رو گذاشت با اینکه چند بار دیگه هم دیده بودم، اما نشستم تا تهش دیدم

مثل اونا سردم شد، یخ کردم، ترسیدم، عاشق شدم، گریه کردم و به وجد اومدم.

این حال رو هم بعد از دیدن سه گانه پیش از طلوع، پیش از غروب و پیش از نیمه شب اثر ریچارد لینکلیتر دارم، چه دیالوگ های نابی چه فضا سازی محشری، چه تنهایی دبشی من فیلم رو دیدمش.

اونجائیکه سلین برای جسی ترانه ساخت و گیتار زد(تازگیا دوباره تو یوتیوب دیدم :)) )

*خلاصه هرکی با یه فیلمی کلی خاطره داره

**دلم برای وقتایی که کلی فیلم میدیدم تنگ شده:/

کند همجنس با...

دختـر هابیل سه شنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۳ 13:58

آدم های بدرد نخور زندگی تون رو به دیوار مهربانی هدیه بدین

یه آدم بدرد نخور دیگه اونو برمیداره

بهرحال خدا خوب در و تخته رو بهم جور میکنه:/

تو فقط حرف بزن

دختـر هابیل سه شنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۳ 13:24

من تند خوانم، کلیپ و ویس ها رو هم رو دور تند 2× گوش میکنم

یعنی حتی قرآن تحدیر آیت معتز رو :)

ولی پادکست های حسام ایپکچی رو دوست دارم با منفی 8گوش کنم

*وقتی ساعت سه و نیم پادکست گوش میکنی تا 5:30صبح

**یه روزایی حالم بسیار دیدنیه:||

همرازم

دختـر هابیل سه شنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۳ 13:21

آدمای خوب تو روزهای بد

یعنی باید تا آخر عمر باهات باشند

*مرسی که هستی گشنگم :)

نسیان

دختـر هابیل دوشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۳ 13:20

واقعیت ماجرا اینکه خدا خودش برات ردیف میکنه

اما تو پزش رو میدی

*شکر ایزد :*)

+اون ستاره بالای لبخند خال هندو ست:))

سابلیمنال

دختـر هابیل دوشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۳ 13:16

سال قبل یه بند به سمت دریای محمود کریمی رو گوش کردم

ایضا آهنگ های عربی

دستاوردش این بود که به کربلا و دبی رفتم

امسال قصد دارم فقط یه بند کیتارو گوش کنم:)

*ببینم رزق امسال چی میگه:))

مزرعه حیوانات

دختـر هابیل یکشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۳ 19:3

جا داره الساعه هرچی گاو، گوساله و گوسفندی

که باخریتت آوردی تو زندگیت همین امشب قربانی کنی

*من به در گفتم ولیکن بشنود نکته ها را مو به مو دیوارها

همت بلند دار که...

دختـر هابیل یکشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۳ 14:5

میگن آدم های بلغمی، تنبل، کندکار و این داستان ها هستن

من مطمئنم همه ی کابینت سازها، لوله کش ها، رنگ کارها بلغمی هستند

از بس دس دس میکنن:/

نتیجه اخلاقی :وقتی تو، تو زندگی دس دس کنی

روزگار بدجور برات میرقصه

*امضا از طرف یه سودایی بی اعصاب:‌|

رشته تسبیح اگر...

دختـر هابیل شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۳ 5:17

هرچی مجید دوست داره کلکسیون عطر و ادکلن و ساعت داشته باشه، من تسبیح و صلوات شمار
یعنی ناموسی روش حساسم هرجا هم برم باید همراهم باشه
خوابگاه هم بودم جلوی تختم و بالای سرم چندتا آویز کرده بودم،شده بود شبیه پرده های مهره دار چوبی ریسه ای.
تو رنگبندی های مختلف، اصلا نگاه کردن بهشون، کودک درونم رو قلقلک میده.
چند وقت پیش تو کاظمین رفتم مهر بردارم من باب نماز و توسلات یه تسبیح چوبی شبیه هسته سنجد اما دونه درشت توجه منو جلب کرد یعنی تا چند ثانیه فقط محو زیبایی این تسبیح شده بودم.
تا حالا همچین تسبیحی نه من دیده بودم نه هیات همراه.
خواهرم میگفت:شبیه تسبیح هندی ها، با این ظرافت.
خلاصه یک دل که نه، صد دل عاشق تسبیح شدم و مگه میذاشتم زمین، هرچی ذکر و مانترا بود باهاش میگفتم.
و دلم نمیخواست ازم دور بشه، لحظات آخر که باید میرفتیم
من گفتم:نمیشه من تسبیح رو ببرم بجاش پولش رو بندازم ضریح، اگه هزار دینار هم باشه من میدم، یا بجاش ده تا تسبیح دیگه میذارم، فقط بذارید من اینو با خودم ببرم.
خانم دکی با گفتن:نه این وقف همین جاست نمیشه!!
خط بطلان کشید به رویاهام.
خودمم میدونستم اما دنبال یه کلاه شرعی میگشتم.
خانم دکی وقتی تو حرم دنبال زیارت وداع می‌گشت و من گفتم حالا که پیدا نمیشه خودمون بخونیم:"خداحافظی سخته وای وای اما چاره نداریم پس همه ی شما رو به خدا می‌سپاریم" رو هم قبول نداشت، دیگه میخوای اجازه بده من تسبیح ببرم بیرون؟!
تا اونا کفشاشون رو بپوشن، ازشون خواستم اجازه بدن چند دقیقه من با تسبیح تنها باشم، واقعا دلم پیشش بود و گویی که جانم می‌رود، بود.
بدی کاظمین اینکه اجازه نمیدن با خودت گوشی ببری تو حرم، وگرنه من ازش عکس میگرفتم.
فکر می‌کنید بیخیال شدم، قهریست که نه، کل بازار کاظمین، کربلا رو زیر و رو کردم، تو گوگل به انحای مختلف سرچ کردم، تسبیح ستاره و ماه شبیه هسته سنجد، شبیه کدو حلوایی، هالوین رو آورد تسبیح رو نیاورد، بخشکی شانس.
فاطمه هم راه به راه سوز به دل ما میذاشت و میگفت:نه خواهر کل ایرانم بگردی دیگه پیدا نمیکنی اون استثنا بود، یه کار منحصر به فرد.
بعد به مادرم و هیات همراه میگفتم:این یه تسبیح بود که تازه مال من هم نبود، دل کندن ازش اینقدر برام سخت و گرون تموم شد.
پس امام حسین(ع) چی بگه ، جان و مال و خانواده اش، همه رو در راه خدا فدا کرد.
با این حرف من مادرم اشکاش رو پاک کرد و صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین علیه السلام گفت، و من متوجه شدم آپشن روضه خونی هم به هنرهای قبلیم اضافه شده.
ببین تسبیح عشق تو منو روضه خونم کرد.
گاهی خدا تو رو با یه تسبیح و گاهی با رسیدن به مقام و قدرت امتحان میکنه تا ببینه کدوم طرف وایمیسی.
یواشکی نوشت:اگه رفتین کاظمین، اون تسبیح چوبی هسته سنجدی رو دیدین اول به یاد من باشید بعد یواشکی، جوری که خانم دکی بویی نبره برام بیارین :))
نتیجه اخلاقی :یه وقتایی یه چیز، یه کس، هیچ وقت مال تو نیست، نمیشه و نخواهد بود، دنبال بهانه و کلاه شرعی این اباطیل نباش.


استغفار امیرالمؤمنین

دختـر هابیل پنجشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۳ 1:18

من ‌تا یه سال پیش هم نمیدونستم

امیرالمؤمنین یه استفغارنامه 70بندی داره

که چقده شکیل و زیبا با خدا صحبت میکنه

واقعا امیر المومنین بودن برازنده ته...

ا9️⃣🔰

❇️ اللَّهُمَّ وَ أَستَغفِرُکَ
🔶 خداوندا وازتو بخشش می جویم

❇️ لِکُلِّ ذَنبٍ سَهِرتُ لَهُ لَیلِی
🔶 برای هرگناهی که برای انجام آن شب بیدار ماندم

❇️ فِی التَّأَنِّی لِإِتیَانِهِ وَالتَّخَلُّصِ إِلَى وُجُودِهِ
🔶 وبرای وجودش خود راخالص می کردم ولحظه شماری می کردم

❇️ حَتَّى إِذَا أَصبَحتُ تَخَطَّأتُ إِلَیکَ بِحِلیَةِ الصَّالِحِین
🔶 اما صبح که میشد بالباس نیکوکاران بطرف تو گام برمی داشتم

❇️ وَأَنَا مُضمِرٌ خِلَافَ رِضَاکَ یَا رَبَّ العَالَمِین
🔶 درحالی که در نهانم خلاف خوشنودی ترا پنهان داشتم ای پروردگار جهانیان

❇️ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ
🔶 پس درود فرست برمحمد وآل او

❇️ واغفِرهُ لِی یَا خَیرَ الغَافِرِین
🔶 وآن گناه رابرای من بیامرز

ا🔟🔰

❇️ اللَّهُمَّ وَأَستَغفِرُکَ
🔶 خداوندا وازتو بخشش می جویم

❇️ لِکُلِّ ذَنبٍ ظَلَمتُ بِسَبَبِهِ وَلِیّاً مِن أَولِیَائِکَ
🔶 برای هرگناهی که بسبب آن بدوستی از دوستان تو ستم کردم

❇️ أَو نَصَرتُ بِهِ عَدُوّاً مِن أَعدَائِکَ
🔶 ویا دشمنی از دشمنان ترا کمک کردم

❇️ أَو تَکَلَّمتُ فِیهِ بِغَیرِ مَحَبَّتِکَ
🔶 یا درغیر محبت تو سخن گفتم

❇️ أَو نَهَضتُ فِیهِ إِلَى غَیرِ طَاعَتِکَ
🔶 ویا درغیر طاعت تو بپا خاستم

❇️ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ
🔶 پس درود فرست برمحمد وآل او

❇️ واغفِرهُ لِی یَا خَیرَالغَافِرِینَ
🔶 وآن گناه رابرای من بیامرزای بهترین آمرزندگان

ا1️⃣1️⃣🔰

❇️ اللَّهُمَّ وَ أَستَغفِرُکَ
🔶 خداوندا وازتو بخشش می جویم

❇️ لِکُلِّ ذَنبٍ نَهَیتَنِی عَنهُ فَخَالَفتُکَ إِلَیهِ
🔶 برای هرگناهی که مراازآن نهی کردی ولی من مایل بآن شده مخالفت تراکردم

❇️ أَو حَذَّرتَنِی إِیَّاهُ فَأَقَمتُ عَلَیهِ
🔶 یا مراازآن هشدار دادی ولی من برآن پا فشاری کردم

❇️ أَو قَبَّحتَهُ لِی فَزَیَّنتُهُ لِنَفسِی
🔶 یا تو آنرازشت شمردی ولی من آنرا برای خودم زینت دادم

❇️ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ
🔶 پس درود فرست برمحمد وآل او

❇️ واغفِرهُ لِی یَا خَیرَ الغَافِرِینَ
🔶 وآن گناه رابرای من بیامرزای بهترین آمرزندگان

*من آدم خوبی نیستم خدا، اما سعی میکنم خوب زیست کنم، مددت یدی:)

بخشکی شانس:/

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۳ 20:28

میشه روزت رو طوفانی شروع کنی

اما شبت رو سیفونی تمام کنی

شکر ایزد لابد حکمتی داشته:|

تارا

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۳ 5:45

خونه ی ما مملو از پرنده ست که از اله صبح تا دم غروب تو حیاط جولان میدن

چند روزیه رنگکار اومده و شیشه های در خونه رو برداشتیم.

دو روزه صبح وقتی میرم براشون گندم بریزم یه گربه زشت، از دری که شیشه نداره میاد تو

اینقدر تاریک و ظلماته که من بهش میگم تارا

گاهی خدا با بعضی سکانس ها میخواد یه چیزهایی حالیت کنه.

تارا، میره خودش رو زیر درخت انار قائم میکنه

و وقتی گنجشک میاد برای دون خوردن، کشتی کج شروع میشه

همش دم پنجره هستم خبط و خطایی صورت نگیره

اینقدر هم این گربه پرروئه، پیشتش هم بکنی نمیگه وای بسرم

گنجشک از کار من تعجب میکنه، آخه تازگیا منو آدم حساب نکردن و

وقتی هم براشون دون می‌ریزم فرار نمیکنن

اما نمیدونن من صلاحشون رو میخوام

نمیدونن یه افعی اون زیر منتظره

نتیجه اخلاقی:تو زندگی اگه دم رسیدن بودی و نشد، توکل به خدا کن

به خدا اعتماد داشته باش، اون تارا رو میبینه و تو نمیبینی

مموری

دختـر هابیل سه شنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۳ 13:59

قبل سفر به کربلا، دوستان میگفتن التماس دعا یاد ما هم باش

مع البت اگه خبر از حافظه ی من داشتن، هرگز چنین درخواستی نمی‌کردند.

*من آهنگ نیمه ی دیگر امیر عظیمی که هفت سال پیش یه نفر برام فرستاده بود رو یادمه، اما یکی بگه امروز صبح چی خوردی هم یادمه

:/(اصولا نباید اینجوری میشد :)) )

**چقدر ساده بهم ریختی روان مرا

5577

دختـر هابیل سه شنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۳ 13:53

دنیای اکسپلور هم عجیب غریبه، یهو از اون همه راه و بیراهه

انگار تونلی باز میشه و تو وارد یه جای دیگه میشی.

نوشته بود اگه عشقت کات کرده، یا منتظر زنگش هستی

عدد 5577رو با خودکار قرمز روی نبض دست چپت بنویس

حتما خبری ازش میشه

بعد کامنتا رو که نگاه میکردم، خرد مجسم فراوان بود که نوشته بودند

5577،با من حرف بزن، زنگ بزن

آخه اولاد جفا پیشه آدم، خودت رو که علنا رسوا کردی

بجا این داستان ها برو زنگش بزن، دنیا معطل این 5577نمیمونه

لحظه ها رو دریاب خنگ

برنامه گذایی

دختـر هابیل سه شنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۳ 9:15

میخواد برام برنامه بنویسه

میگه تخم مرغ صبح دوتا

میگم من ده ساله تخم مرغ نخوردم

میگه:نهار این وعده

میگم:من نهار نمیخورم

نگاه میکنه، نگاه میکنم:)

*من عرفه نفسه فقد عرفه ربه برای من اینکه عجالتا کمی تا قسمتی معده ام شناختم

خوردن تخم مرغ، بادمجان، آش، پیتزا، پیاز، ماست، شیر، هندوانه، ترشی، کباب، دوغ، کوکو، عدسی،شربت آبلیمو، شیرینی و... برای من حکم سیانور داره

**لطفا اگه اومدم خونتون و چیزی نخوردم به پای با کلاس بودنم نذارید من اصولا به آدمیزاد نرفتم:/

تبصره قبلی

دختـر هابیل سه شنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۳ 9:6

اون اوتمیل هم من بعد کنسله گفتم اطلاع بدم

این قر بی دسته ها به ما نمیاد

*نویسنده خاطی در حال مذاکره با معده ی گرانقدر ست

که حضرت عباسی دوباره ما رو راهی بیمارستان نکنی

**معده من اینطوریه که میگه:خب چند وقته آتیش نسوزوندم

دیگه وقتشه:/

نوی نو به دوران رسیده

دختـر هابیل سه شنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۳ 7:47

بعنوان کسی که صبح ها، اوتمیل میخوره

زندگی هنوز گشنگیاش رو داره :))

انتهای شب

دختـر هابیل یکشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۳ 16:58

اونجایی که از یه زمانی

بجای سوم شخص مفرد، سوم شخص جمع رو میگی

فاتحه رابطه یعنی خونده شده

*ماهی و بهنام

قبیله

دختـر هابیل یکشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۳ 16:17

اونجایی که تو اون جمع همه دلشون میخواست جوکر ببینند

و تنها من دلم میخواست انتهای شب ببینم

گرفتم من برای این قبیله نیستم!!

زبانم در دهان باز بسته ست

دختـر هابیل یکشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۳ 14:12

مجید:خیلی بهم برخورد!!

چرا؟!

اینجا نوشته اگه از مسواک زدن یا کتاب خوندنت، 24ساعت گذشته، دهنت رو ببند!!

یه دونه از اون کتاب هات رو بده بخونم خیلی حرفش سنگین بود!!

هنر خوب زندگی کردن رولف دوبلی رو بخون، برای کسب و کارتم هم خوبه، موضوعات مختلف رو پوشش داده که خسته کننده هم نیست.

باشه من برم بالا با تمرکز بخونم

دوساعت بعد

خوندی؟ چطور بود؟!

تا صفحه اول رو شروع کردم، خوابم برد.

پس ببند دهنتو!!

نوسان

دختـر هابیل شنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۳ 12:51

4:33دقیقه بیدار شدم

نماز خوندم، بانضمام تعقیباتش.

اصولا بعد از نماز نمیخوابم،دیشب زودتر بقیه خوابیدم، واسه همین صبح خونه کمی تا قسمتی دچار حملات موشکی بالشت از بچه های متخاصم بود.

مرتب کردم، سینک و گاز رو تمیز کردم، دمنوش مخصوصم رو درست کردم

حیاط و پارکینگ رو شستم،برای پرنده ها دون پاشیدم. آثار دست امیرحسین رو از آینه پاک کردم،لباسشویی رو روشن کردم، جارو برقی رو روشن کردم(امیداست همسایه گرام رو بدخواب نکرده باشم:)) )

یه ناز شستم به خودم گفتم و هنوز ساعت:7نشده!!

تو سرم این آهنگ دوست دارم زندگی سیروان خسروی هی پلی میشد:یه صبح دیگه یه صدایی توی گوشم میگه...

کارهای معوقه بانکی رو سرسامون دادم، داروخونه بغل بانک رفتم.

میوه خریدم(چقدر خوبه که این همه میوه تابستونی داریم:*))

کنار میوه فروشی نوشته بود به یک کارگر ساده نیازمندیم اما دقیق نگفته بودم چقدر ساده...!!

کتابخونه مجتهد الزمان رفتم، چرا همه کتابخونه ها یه بوی بامزه دارند آدم دوست داره همش نفس عمیق بکشه.

دوتا کتاب هدیه کردم و بقیه کتاب هایی که گرفته بودم تمدید.

تازه ساعت نه شده بود که من رسیدم خونه، صبحانه خوردم، فسنجون برای بقیه درست کردم،

پیج کاری رو سرو سامون دادم، شروع کردم به خوندن کتاب

ساعت 11:30دقیقه شد که هی این کلام محسن نامجو تو مغزم پلی میشد:من حال ادامه دادن ندارم.. صادقانه.یعنی بزور دارم ادامه میدم.

نتیجه:خوابم برد به همین راحتی:))

پندانه ی اخلاقی :دائما یکسان نباشد حال دوران گَم مخور.

کنسرت

دختـر هابیل سه شنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۳ 11:19

در آستانه میانسالگی، هنوز یه کنسرت رضا صادقی مون نشده

*وی بعد از آهنگ هیچی یعنی صادقی، دلش کنسرت خواسته:)

یک بوم و دو هوا

دختـر هابیل دوشنبه چهاردهم خرداد ۱۴۰۳ 6:2

وقتی تو داشتی رو تخته قالی رادیو گوش میکردی و هر چند دقیقه بهت گوشزد میشد آمده ایم برای تجدید پیمان با آرمان های امام.

بزرگان در حال صفا سیتی بودند

"براى استفاده از سه‌روز تعطیلى، ساعت 10صبح با اتومبیل عازم رامسر شدیم. عفت، براى مراسم سالگرد به مرقد امام رفت و بعدا به ما ملحق شد. ساعت پنج بعدازظهر، وارد استراحتگاه رامسر شدیم."

*از کتاب خاطرات هاشمی

*ما اولش گاو نبودیم، گاومون کردند!!

حال من

دختـر هابیل یکشنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۳ 23:50

وقتی آهنگ جدید ایهام رو پلی میکنم

یک وجب دوری برای عاشقان یعنی عذاب
وای از آن روزی که عاشق رد شود آب از سرش

غاز زیبا

دختـر هابیل یکشنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۳ 11:54

[لوکیشن ثابت]
نفر قبلی خطاب به همسرش:هانی کمی متمایل به راست میشی، آفرین عشقم، عزیزم عالی شد!!
مجید:سعدآبادی گردن غازتو اینطرف کن، خوب شد بریم.
نتیجه اخلاقی:ابراز علاقه همه یه مدل نیست، حساس نباشید!!

وقت اضافه نوشت:تا مجید بره وضو بگیره تا مسجد جدیدی رو برای نماز خوندن افتتاح کنیم، یه آقایی از مجارستان کنارم نشسته بود، واقعیت اینکه من درونگرای دنیای واقعی و برون‌گرایی دنیای مجازی هستم!!
کمی یخ سرخ کرد و بعد گفت:میشه با هم عکس بگیریم؟؟
گردن غازم رو یه طرف کشیدم و گفتم:نو. تنکس!!
راستش خواستم بگم:برو این دام بر مرغ دگر نه که عنقا را بلندست آشیانه
ولی دیگه اینقدرها هم مسلط به زبان خارجه نبودم به همون تنکس بسنده کردم.
نتیجه واگعی:یادگیری زبان خارجه رو جدی بگیرید.

با من حرف بزن

دختـر هابیل جمعه یازدهم خرداد ۱۴۰۳ 11:6

چند ماه پیش امیرعلی گفت:مامان یه چیزی بپرسم

گفتم: بفرما

گفت:یکی از بچه های کلاسمون دوست دختر داره

دوست دختر یعنی چی؟

راستش یه لحظه آچمز موندم اخه یه بچه هشت،نه ساله رو چه به دوست دختر؟!

خواستم بگم مثل اینکه تو با یکتای خاله زهره بازی میکنی اما دیدم خیلی نمیشه قضیه رو سبک شمرد.

دنبال یه جواب منطقی بودم اما میدونستم نباید جبهه بگیرم،وگرنه این آخرین باری خواهد بود که با من صحبت خاص بکنه.

یادمه دوره راهنمایی بودم؛با بچه های همسایه در مسیر برگشت به خونه بودیم که یهو یه پسرسبزه هوندا سوار با سببیل دهه شصت تو چشام زل زد.

به بچه ها گفتم : این مزاحمه تا بخواد دوباره دور بزنه سریع بدویم بریم تو کوچه ماشالله مکاری.

نفسمون داشت بند میومد؛یهو از اون سر کوچه دوباره اومد.من در مواقع ترس بجای اینکه غزل تیزپای ایران باشم لاک پشت جزیره گالاپاگوس میشم.پاهام قفل کرده بودم مسیر دو دقه ای به خونمون رو ده دقیقه گمونم طول کشید چون یه بار دیگه هم اومد سرزد.تا اینکه زنگ خونه رو زدم و طرف متوجه شد کجا خونمونه.

گذشت تا اینکه یکی از همکلاسی ها هی میرفت و میومد و میگفت:جهان پسندید هنر نصف جهان را،اون زمان تبلیغ قالی سلیمان همین بود.

منم از همه جا بیخبر گفتم: که چه؟!

گفت: چند روز پیشا عموم اومده بود دنبال من ،نگو دم در مدرسه تو رو دیده از تو خوشش اومده

دیگه ردتو زده خونتون رو پیدا کرده منو فرستاد ببینه می شناسم که من گفتم:اینکه خونه زهراست!

خلاصه عمو یه دل نه صد دل عاشقت شده.

تو دلم گفتم:عاشق چی؟ ابرو پاچه بزی؛دماغ بوق لامپ،سبیل سامورایی یا پیشونی که یه خر جوش داره؟!

گفتم:عاشق من؟!

گفت: آره، تا چشات رو دیده عاشق چشم های شهلات شده

دیگه لو ندادم کریم به همین چشم ها میگه: چشم گاوی

زنگ کلاس فنی و حرفه ای خورد و تو مسیر کلاس گفت: عمو یه موتور داره،یه زمین درندشت بانضمام صحرا هم داره،یه باغ کوچولو هم تو قمصر داره

تو دلم گفتم:یه سبیل زشت هم داره

تو خوش بینانه ترین حالت می تونستی چسی ناشتا بیای و بگی من در سن دوازده سیزده سالگی خواستگار دارم اونم مایه دار.

اما وقتی دیدم میگه:برای آشنایی بیشتر با هم برید قمصر،قضیه کمی دارک شد.

سرکلاس؛معلم رفع اشکال دستکش میکرد؛بافتنی برای من مقوله بیخود وبی جهت بود هی ببافی که چی باشه؟یادمه بلوز باید میبافتیم و من برای رفع اشکال میرفتم خونه خانم آغا تا زهرا دخترش به رتق و فتق بلوز بپردازه و وقتی دید آبی از من گرم نمیشه گفت:یه هفته دیگه بیا کاملش رو تحویل بگیر؛خواستم بگم یه هفته که زیاد زودتر دست بجنبون اما دیگه کمی دور از ادب بود ؛بهرحال ریش وقیچی

سپرده بودم به خودش.

البته ناگفته نماند؛شال رو خودم بافتم، فقط هر دو رچ اینقدر از یمین ویسارمیکشیدم که بر قامت رعنایش بیفزایم.و با شاهکاری که در حال خلق بود یه ناز شستم به خودم میگفتم.

خلاصه حالا داستان دستکش بود بخصوص شستش که با کشیدن و دعا وثنا خوندن هم نمی تونستم قربون ناز شست خودم برم.

بهرحال یه دربریگی در بزنگاه های زندگی، یه راه گریزی پیدا میکند یا می آفریند.

برادرزاده یارو گفت:زهرا جان تو بافتش مشکل که نداری خیلی راحته

خواستم بگم: تا راحت رو چی تفسیر کنیم،که در همین اثنا میل بافتنی رو ازمن گرفت و خدا فرشته نجاتش رو رسوند من یه زهرا خانم آغای دیگه پیدا کرده بودم.

جایی ثبت نشد ولی قرار بر این شد با تمام شدن دستکش توسط همکلاسی گرام؛من و عموی سبیل گشنگ به قمصر بریم.(بشین تا من برم)

روزهای آخر پروژه بود و ذوقی که اون داشت قابل وصف نبود.دستکش آماده شد.

حالا نوبت تعهد من به همون قرار داد نانوشته بود؛

رابطه من با مادرم فراتر از والد فرزندی بود؛بر خلاف خیلی ها که جرات هیچ حرفی رو نداشتن من بسیار راحت مسایل رو مطرح میکردم.

مادرم بعد از پیشنهاد بیشرمانه همکلاسی کمی برافروخته شد و گفت:چه دوره زمونه ای شده و چه نسلی؛طفلی نمیدونست نسل الان چه اوضاع بی ریخت تری داره.

گفت: حالا میخوای بری؟

دوتا کار داشتم یکیش این بود من گیر دستکشم بودم گفتم ببافه بعد سنگ قلابش کنم.

مادرم از خطرات پیش رو در آغاز دوران نوجوانی وجوانی گفت و گرگ های که هیچ وقت اهلی نمی شوند.

و فرداش اومد مدرسه اما یادم نمیاد در روند امور کار من بود یا صحبت با مدیریت مدرسه.

چون ترکشی به من اصابت نکرد.

قرار شد روز بعد اخرای زنگ سوم اول اون بره تو حیاط و بعد از اینکه به شیشه سنگ زد من به بهانه آب خوردن برم تو حیاط و زنگ بعدی که ورزش بود من با موتور عمو بریم قمصرو چه گانگستر بازی خفنی.

صدای موتور رو شنیدم چون ما به در ورودی مدرسه نزدیک بودیم؛چند ثانیه بعد صدای سنگ ریزه به پنجره ای که من کنارش نشسته بودم بلند شد.

سنگ ریزه بود اما برای من حکم پتک رو داشت،حکم افتادن یه سنگ بزرگ تو مسیر یه صخره عمیق،حکم یه تلنگر و بعد ریزش بهمن(چقدر حکم داشت).

خودم رو به نشنیدن زدم و بقول ننه زهرا خدا بیامرزم اصلا دید وندید کردم،بهرحال کوچه علی چپ رو واسه همچین مواقعی گذاشته بودند.

وقتی وارد کلاس شد؛بد عنق بود نمی خواستم چشم تو چشم بشم چون تو همین حین،معلم دستکش من رو به بقیه نشون میداد و میگفت: می گفت: ببینید زهرا چه ظریف بافته!!

قلبم مثل لته گنجشک میزد که نکنه تابلو کنه که از هیچ کدوم از انگشت های من هنر نمیریزه.

دیگه آخرهای مدرسه بود و دیگه حرفی از جهان پسندید هنر نصف جهان نبود.چشم های شهلا هم به همون چشمم های گاوی تنزل پیدا کرد.

ولی خیالم راحت بود که من این بازی رو برده بودم بهرحال همین که دستکش بافته شده و نمره کامل گرفته بودم ناز شست داشت حالا هرکی زحمتش رو کشیده خیلی مهم نبود.

یادمه تو همون تایم دوتا دختر بانضمام یه پسر فرار کرده بودند و کل شهر حرف اونا بود.

حالا فکر کن کجا رفته بودند.قم!!

عجب فرار مغزهایی!! آخه نکبت ادم از چاله در میاد میفته تو چاه؟!

قم؟!

جا قحطه؟!

هرچند یه روزه به مام وطن برشون گردوند با تحمل اعمال شاقه پس از آن،اما هنوز که هنوز من فامیلی اونا رو یادمه!!

تو یه دوره ای اف تی و ایموشن کد بودم ای اف تی همون ضربه تراپی هست اینکه با ضربه زدن به نقاط معلوم هر آنچه بابتش نگرانی داری یا بواسطه اون بیمار شدی رو بهت نشون میده ؛واقعیت اینه بسیار از ترس ها، عدم اعتماد به نفس و عزت نفس، افسردگی، وسواسی بودن و... به دوران کودکی ما بر میگرده یا حتی از نسل های قبلی ما که زنجیرآور به ما منتقل شده

چیزی که برای من تعجب آور بود خیل عظیمی از شرکت کننده ها بودند که بعد از ضربه زدن با همه ی وجود اعلام میکردند از مادرشون بیزارند،متنفرند،مادری که باعث خرد شدنشون شده؛مادری که بدتر از غریبه ها اونا رو له کردند.و بچگی اونا رو کشتن چه مادر مذهبی چه مادر لائیک.

راستش اونا از اینکه من از کار اونا تعجب کردم،تعجب کردند .و اونجا بود که دیدم داشتن یه خانواده ای که تو رو هم حساب کنه، نظرت براشون مهم باشه،به خواسته هات بها بده، تو رو رهای مطلق نکنه اما از دور مراقبت باشه چقدر لذت بخشه.

من تو همچین خانواده ای بزرگ شده بودم بر خلاف کلی بچه که تو خانواده های پوکیده رشد کرده بودند و حالا شبیه یه دراکولا،یه موجود ترسناک تو جامعه اومده بودند و بدتر از کرونا خلقیات وروحیاتشون رو به بقیه سرایت میداند هم خودشون رو اذیت میکردن هم نسلی که قرار بود ازشون به وجود بیاد.

بعضی چیزها به همین راحتی ها درست بشو نیست.

پس با بچه ها باید رفیق بود چون ممکنه برای آشنایی بیشتر سوار موتور یه سبیلوی زشت راهی قمصر بشن.

سندروم

دختـر هابیل دوشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۳ 20:36

چند وقت پیش روز جهانی سندروم روده تحریک پذیر بود

میگن حسنی خیلی خوشگل بود آبله هم گرفت

اینجوریش هم کم یاد و هوش شدم

حالا دارم فکر میکنم چی خوردم معده ام ریخته بهم دوباره:/

آجیل و لواشک تنها گزینه های روی میزم هست

*یعنی اینا رو هم کان لم یکن اعلام کرده معده:|

صفر'صدی

دختـر هابیل چهارشنبه دوم خرداد ۱۴۰۳ 17:17

ما اصولا ملت صفر یا صدی هستیم

یا طرف رو به حضیض ذلت میرسونیم

یا براش عصمت اولیایی قائل میشیم.

واقعیت نوشت:تو این جزیره عزیزی مگر اینکه دم شید کنی، اونوقت بدجور دمتو میچینن

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان