سه نقطه را کامل کن:)

دختـر هابیل شنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۴ 19:13

امروز یکی در جریان یک گپ و گفت دوستانه گفت:"اونا فقط پول دارن ، هیچی ندارن ، پولو ازشون بگیری هیچن
ولی تو قلم داری ، مولف ی ، فکر داری ، طنازی و..."

و من درگیر اون سه نقطه بودم که من دیگه چی ام که خودم خبر ندارم:)

*:)

شنبه رو کی اختراع کرد؟!

دختـر هابیل شنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۴ 19:9

یه روزهایی هم هست که از همون اولش گند شروع میشه یعنی از همون خروس خون علی الطلوع تاااااا شغال خون کلیه و دمنه اش

بعد میگی اینکه شنبه اش بود خدا بداد ته هفته اش برسه.

یه روزهایی کلی جملات زرد انگیزشی هم نمی تونه غمت رو بشوره بجاش باید آروم آروم اشک بریزی شاید سبک شدی

یه جایی گوستاو فلوبر میگه:و اما تظاهر به شادی، رنجی ست عمیق تر از خود اندوه....

من امروز میزون نبودم زخمی شدم جای زخم هم ممکنه حالا حالا بمونه

یه روزهایی روز تو نیست همین...

لاتخف

دختـر هابیل شنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۴ 14:1

چند وقتی هست ما رو عضو مادران کلاس اولی کردن چهره من بعد از عضو شدن و دیدن پیام های مادران نگران
شبیه اون وقتی هست که زیر دست دندونپزشک دهنت سرویس شده تازه یه وایتکس برای عصب کشی میریزه و اصرار داره قورت ندی،یه چهره ی مشوش و بیقرارِ حال بهم زن،سپاسگزار که نیمی از شما الان همین چهره رو بازسازی کردین آفرین به این قدرت تجسم:)
حالا پیام ها چیه؟
وای هنوز که کتاب ندادن کتاب ها چی میشه؟
ما هنوز نمیتونیم تو شاد ثبت نام کنیم چیکار کنیم؟
هنوز لیست چیزهایی که باید براشون بخریم نگفتن که
معلمشون کیه؟روز اول چی بیاریم؟چند نفرن؟ و این اباطیل
چقدر دوست دارم در برابر این حجم از مادران دلواپس و نگران یه پشت دست بخوابمون تو دهن یَک یَکشون
ای بشر مُعجّل شتابگر وا بده بچه بذار یه نفس بکشه، تتمه کلاس اول فقط اینه حروف الفبا رو یاد بگیره، هشت ماه یاد میگیره نترس لا تخف!!!
بقول بابام همین که بلد شدی اسم و فامیلت رو بنویسی دیگه بسه هرچند علیه الرحمة اواخر میگفت:برو دکترات رو هم بگیر تو حیفی:)
نتیجه اخلاقی :اینقدر پیشواز دنبال غصه های خدا نداده نرین کلا دنیا هیچ خبری بهش نیس، هیییییچ.

گانبو

دختـر هابیل پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۴ 23:40

یه زمانی من یه فیلم بین قهار بودم،حتی شبایی که بچه ها برای امتحان فردا آماده میشدن و تا صبح سرشون تو جزوه بود من در حال ديدن بروزترین،تاپ ترین،عاشقانه ترین، معمایی ترین و خیلی ترین های سینما جهان بودم.


و واقعا لذت می‌بردم بخصوص که تنهایی دیدن فیلم همیشه برام لذت‌بخش بوده، و هیچ وقت از سینما خوشم نیومد این حجم از آدم با این تکثر از آرا و عقیده پا یه فیلم بشینه ،تخمه بخوره سر و صدا کنه جایی که خنده نداره بخنده،جایی که باید سکوت کنه، فک بزنه اه فکرش هم حالم رو بد میکنه گندش بزنن...
بعدها اینقدر مشغله کاری پیش اومد که فیلم دیدن ها هم تق و لق شد،تو بگو کساد.
هربار فیلم های پیشنهادی رو سیو کردم و رفت برای ابد و یک روز، رفت برای حاجی حاجی مکه،رفت برای وقت گل نی.
چند روز پیش تو فیلیمو گشت میزدم،بازی مرکب رو دیدم، سه فصل اومده بود و من هنوز وقت نشده بود ببینم، کلیت فیلم رو میدونستم از بس تو اکسپلور دیده بودم اما گفتم:به یاد گذشته بیا و ببین خوبیش این بود همه قسمت ها بود معطل هفته بعد نبودی.
بازی مرکب برای من همین دنیا بود، چه ذهن زیبایی داشت نویسنده من بیشتر محو نگارش متن بودم،بعضی ها خدای نوشتن هستن.
تو فصل اول، قسمت ششم یکی از اصطلاحات کره ای رو گفت بنام "گانبو" دوستی که همه چیز توش مشترکه،مرزی بین مال من و مال تو وجود نداره.

برای من مفهوم گانبو همون حس شدید عاطفی هست که تو با یه رفیق داری، کنارش خود خودتی، کنارش بی کلاس ترین آدمایی، سریع پیامش رو سین میکنی،حتی ایز تایپینگش رو هم می بینی، اولین کلیپ بامزه رو برای اون میفرستی،اسم بازیگر یا اون خواننده رو یادت نیاد یهو بهش پیام میدی اون کی بود؟کلی راز مگو بینتون هست که اگه کسی بدونه افقی اعدام میشی:)

و اون میشه بهترین دوست و رفیق و همراز اون میشه گانبو،اونم تو این دنیای ترسناک...
دو روزه سه تا فصل رو دیدم،بعد از این همه دوری، چسبید:)

نتیجه:گانبوهای زندگی تون رو قدر بدونید،گانبوهایی که قواره دلشون دریاست و تو رو هم دریایی میکنن،همین.

یک فنجان چای با رفیق

دختـر هابیل پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۴ 17:25

چطوری؟
_داغان
سی چه؟!
_تصادف کردم یه بچه بهم زد،التماس که پلیس خبر نکن، موتور بابای دوستمه،حالا بچه چند ساله، سیزده چهارده سال
تو چکردی؟
_هیچی خودم رو تکون دادم گفتم برو
ای خدا زده ی بدبخت
_هاااا،کمرم تو حالت بحول الله وقوته اقوم واقعد مونده
برو یه سی تی بده
_نه بابا اشعه اش همش ضرره
توی فلک زده همه ی وجودت مایه ضرره،انگ رو اشعه نذار
_جمله درشتی بود!!!
نوش جان
_کوفت
:)
_:))

بده بغلی:)

دختـر هابیل پنجشنبه بیستم شهریور ۱۴۰۴ 17:13

با خاله تو مطب نشسته بودیم که یهو خاله گفت:خاله یه چیزی بهت میگم هیچ کس نمیدونه، طرف قسمم داده به کسی نگم
نه خاله خیالت راحت، بگو :) !!!!
بعد از برملا کردن راز مگو
من:مادرم میدونه؟!!
خاله:نه یادم رفته بهش بگم
من:)))))))
حالا چرا من پرسیدم به مادرم گفته یا نگفته؟!
چون اگه اون نگفته من بهش بگم.
دوساعت بعد من رسالت رازمگو رو به سمع و نظر مادر رسوندم.
خلاصه خطاب من به نفر اول این سیستم هرمی، خیالت راحت هیچکس نمیدونه جز من و هشتاد میلیون ایرانی:))

ستوده

دختـر هابیل چهارشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۴ 10:40

م:

نود و سه درصد آهنگ های من تم مذهبی داره،مابقی هم عربی چندتا رضا صادقی و بهنام بانی و بچه های حومه.شیش و هشت هم مطلقا ندارم:/
بچه ها دیگه آهنگ ها رو بلدند،مذهبی ها را بیشتر خصوصا امیرحسین و با یه شور و حرارتی میخونه "علی علی علی دل علی دلبر علی سرور علی...."

ح:

تابستون امسال طبق روال سال های گذشته ما بیشتر روستا بودیم
تابستونی که محرم و صفر رو بهمراه داشت و حال و هوای محرم و عزاداری هاش خیلی متفاوت تر از شهر بود، هر شب تو مسجد بعد از نماز، روضه و پذیرایی.
دم اذان که می‌شد نماز ظهر یا مغرب سریع امیران لباس مشکی رو می پوشیدن و راهی مسجد.
بعد نماز ،مکبر میگفت:برای پایداری نظام جمهوری اسلامی ایران
تکبیر و بعد هم تف و لعنت به غرب و آمریکا و اسرائیل بی پدر.

م:
تو خونه ما هر روز اذان مهدی یراحی باید پخش بشه،دیروز دقت کردم دوتاشون با همون نوا دارن اذان رو تکرار میکنن کی اوج بگیرن کی آرومش کن بعد تمام شدن، امیرحسین سینه اش رو صاف کرد و گفت :برای پایداری نظام جمهوری... و دقیقا همه رو از حفظ گفت:)))

د:

محمد، نامش ستوده است ستایش بر او

تو کل فیلم محمد رسول الله با اون موسیقی منحصر بفرد من عاشق این جمله هستم و هر بار شاید هر روز اینجوری تکرار میکنم که بعد منجر به صلوات میشه:)
هر بار من میگم محمّد،بچه ها میگن نامش ستوده است ستایش بر او
بقول ننه بزرگم:بچه مثل آهنربا میمونه هرچی بگی،یادش بدی، جذب میکنه ببین چی بهش میدی که دنیا و عقبی براش داشته باشه.
امیدوارم فرزندان صالح و مومنی باشند در این روزگار رنگارنگ و محب اهل البیت علیهم السلام.
نتیجه اخلاقی :محمد نامش ستوده است ستایش بر او:)
اللهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم.

جهان بینی

دختـر هابیل جمعه چهاردهم شهریور ۱۴۰۴ 12:0

تابستون امسال بیشتر به مسافرت گذشت

مع البت بی برقی شهرک گرمای بی امان شهر هم بی سبب نبود

تو بگو توفیق اجباری

یه چیزی که از این سفرها دستگیرم شد من اصلا عکس نگرفتم

یعنی از این همه سفر نهایت ده تا عکس گرفته باشم.

انگاری جهان بینی من تغییر کرده

هیچ چیزی برام جذاب، دلفریب و دوست داشتنی نیس:/

رزق آرام

دختـر هابیل جمعه چهاردهم شهریور ۱۴۰۴ 11:57

چخبر

_سلامتی، هیییچ !!!

شکر ایزد،همین که یه روز آرام داری این یعنی رزق:)

رزق آرام هم میتونه یه روز آرام و بی خبری باشه

_شکر

قند:)

ساعت خاموشی

دختـر هابیل پنجشنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۴ 19:51

یه دختر عرب بود که گاهی می دیدمش
حدود بیست و پنج ساله
یه ازدواج فامیلی با پسر عموش
ثمره این ازدواج شش سقط!!
برای بار هفتم باردار شد،شوهر اتمام حجت کرده بود اینبار اگه بچه نمونه،طلاقت میدم.
با گریه و استرس میگفت:دعا کن برام
چند ماه بعد دیدمش بچه بغل و خوشحال شدم و گفتم:مبارکه، پس طلاقت نداد!!
یه لبخند سردی زد و گفت:روز بدنیا اومدن دخترم،برق گرفتش و مرد...
اینبار مردی سر زا رفت...
این شب جمعه باشه برای همه اونایی که طعم واقعی عشق و دوست داشتن رو نچشیدن،نتونستن بچه هاشون رو لمس کنند، هیچ وقت گوش هاشون کلمه بابا،مامان رو نشنید. همه اونایی که هربار حرفشون رو زدیم یهو عطسه کردیم و گفتیم:خدا بیامرز حسرت به دل رفت.
برای همه اونایی که روزگار نذاشت روز خوش رو هم ببینند،برای اونایی که اصلا وقت نشد به عشق شون بگن" دوستت دارم" فاتحه بخوانید
بخوانید تا برایمان بخوانند.

مائده زمینی

دختـر هابیل پنجشنبه ششم شهریور ۱۴۰۴ 16:44

قبلا تو خونه ما مشارکت جمعی معنای خاصی نداشت
مادر سفره رو شید می‌کرد کاسه و بشقاب می‌آورد بانضمام قابلمه و زودپز و بعد هم صدا میزد بیاین سر سفره.
بسم الله بگین سیر بشین!!
مع البت گاهی اون حجم قلیل غذا رو اگه سوره بقره هم میخوندی مثمرثمر نبود.شکم این چیزها حالیش نمیشه!!
ما اعتقادی به مدل خوردن سبک فرانسوی نداشتیم.
آرام و طمانینه حدود یکساعت در ظرف ما نمی‌گنجید.
در خانواده های پرجمعیت بحث بقا مطرح هست و مهم تر از بقا اینکه جوری باید بخوری که نفر آخر نباشی که بخوای سفره رو جمع کنی.
قاعدتا مادر هربار با دیدن لشکری که هرکدام گوشه ای متواری شدن، بدون استثنا میگفت:برید به حَج احمد آقا بگین بیاد سفره رو جمع کنه.
الان چند سالی میشه حج احمد آقا از این جهان رخت بربسته است اما خیر و ذکرش هست.
این شب جمعه هم متعلق باشه به حج احمد آقا و همه ی هم صنف هاش که هر روز و هر شب تو خونه ها ذکر و خیرشون هست اما ما هیچ وقت رومون نشد بهشون زحمت بدیم بیاین این سفره رو جمع کنند.
بخوانید فاتحه تا برایمان بخوانند.

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان