به وقت ساعت‌ مردن

دختـر هابیل شنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۳ 21:57

اینجا داماد بیست ساله در آستانه پنجمین ماهگرد خودش رو دار زد

اونم ساعت چهار صبح

اینکه قضیه چی بوده به من و تو چه مربوط(شاید مربوط بوده)

اما اینکه ملت رو زابه راه کنی برای ساعت چهار صبح، خودش هم داستانیه

نتیجه اخلاقی :

اگه میخواین با شال و روسری زنتون طناب دار درست کنید، دو سه روز دندون سر جگر بذارید شاید زندگی روی خوشش رو هم عیان کرد

*برید یکم صبر کن یکم طاقت بیار معین گوش کنید شاید رستگار شدید!!

مزه درمانی

دختـر هابیل شنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۳ 20:44

نمیدونم شما هم اینجوری هستین یا نه

اما دیگه هیچی به من مزه نمیده، هیییچی

نه شادی، نه جشن و عروسی، نه عیدی نه عشق و این اباطیل

مثلا امروز جشن بود، اصلا خبری بود؟!

هیچی مزه نمیده

گمونم باید برم دکتر مزه درمانی

رادیو هفت

دختـر هابیل جمعه سی ام شهریور ۱۴۰۳ 18:7

حیف که چند سال پاییز میاد اما رادیو هفت نیست...

یه برنامه پر و پیمون که هر دقیقه اش مزه میداد به آدم

*یه پارتی باز کلفت(شما بخوانید ضخیم) هم نداریم تو صدا و سیما :/

بی ربط نوشت:یادمه یه بار حاجی یه کاغذ مقوا از قند شکسته مهریز کند و یه فاکتور دارو و هزینه روش نوشت و گفت:اینو کپی بگیر از دستگاه فکس و ضمیمه پرونده کن، وی هرچی دستش میومد می نوشت و می گفت:ضمیمه بشه

من یه نگاه به حاجی یه نگاه به مقوا کردم و گفتم:حاجی اینکه خیلی کلفته توش نمیره!!!

یه نگاه به مقوا کرد و گفت:پس ضخیمه...

منو میگی تا چند روز به خودم فحش و لعنت میدادم که تو که خیر سرت ادعای خلق کلمات داری و از هر کلمه، چنتا دیگه هم بلدی چرا نگفتی ضخیم، برآمده، نامتناسب برای دستگاه و هزارتا اباطیل دیگه

چقدر بی ربطم طولانی شد، فی المجلس:تا کلام در نیام هست خطری نداره امان از وقتی که تیر در بره:|

شرط اول قدم آنست که...

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۳ 19:34

امیرحسین رو برای پیش دبستانی ثبت نام کردم

فی المجلس اصلا دوست ندارم بره مدرسه

حیفه بابا تازه پنج سال و چند روزشه

حالا ته‌ش میخواد چی بشه مثل اون دوست من که دکترای زیست شناسی

گرفته و الان ماهی فقط پنج میلیون درآمدشه؟!

بیخود نبود که پدر گرامم میگفت:آدم همین که بلد باشه اسم و فامیلش رو بنویسه، بسشه، بقیه اش آب تو هاونگ کوبیدنه

علیه الرحمة سخنان گهربار، فراوان داشت!!!

خلاصه تو همون روز اول ثبت نام با دو تا دختر بنام پانیسا و پریماه دوست شد قدرتی خدا روابط اجتماعیش به مادرش نرفته!!

بماند که اولش هی اسماشون رو یادش میرفت.

وسط تمیز کردن کابینت ها بودم که دیدم امیران در حال صحبت برای

مدرسه هستند.

و صحبت دخترها شد و امیرعلی گفت:خب چرا شماره شون رو نگرفتی

شرط اول هم صحبتی اینه شمارشون رو داشته باشی

من سر همین امیرعلی نه ماه بارداری سر صلاة ظهر، حدیث کسا خوندم که حالا واسه من شرط اول کنه؟!

دفعه دومی که رفتیم پیش دبستانی بعد سلام به مدیریت میگه:شماره پانیسا رو بدین:/

خلاصه که دوران ما چی بود، دوران اینا چه خبرها خواهد بود.

تحت منویات دوستان باشید و این صحبت ها:)

سطح  دغدغه

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۳ 18:18

امروز داشتم به شعر گرشا رضایی گوش میکردم

سطح دغدغه رو ببین بخدا

"میترسم آخه بی هوا بارون بیاد، دست کیو باید بگیرم"

:|

یعنی همین کارها رو کردین خدا قهرش گرفته یه بارون نمیزنه

زندگی نزیسته

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۳ 10:21

میگن خدا نسبت به بنده هاش غیرت داره

دوست نداره کسی بهشون بگه بالای چشتون ابرو

اما گاهی خود انسان، گاوه، اصلا خره، خود خر، مصدر خر بودن

میبینه جایی هست که تحقیر میشه، خورد و خاکشیر میشه، اصلا وقعی بهش نمی‌ذارن، ازش کار میکشن، خطا کرد به معنای واقعی مضمحلش میکنن، و بعد که میگی چرا قانون ارباب رعیتی رو قبول میکنی

میگه:قانون همینه!!!

یعنی گاااااو بیشتر این آدما حالیشه

اینجاست که خدا هم میگه:بذار تو این منجلاب بمونه چند بار دستت رو بگیرم، دوست داری این حقارت رو، دوست داری افسارت دست این و اون باشه، دوست داری تا ابد زندگی نزیسته داشته باشی، بیا این گوی و این میدان

نتیجه اخلاقی :یه عده هر کاریشون بکنی گاون

*از آدمایی که بخاطر اینکه یه زمانی ممکنه به یه پست و مقامی برسند و تا اون زمان زندگی نکردند فاصله بگیرید، اینا شبیه گندم ری و عمر بن سعد میمونن:/

من به در گفتم ولیکن بشنود نکته ها را مو به مو دیوارها...

هپی

دختـر هابیل سه شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۳ 0:10

امشب متوجه شدم تولدمه مع البت به قمری

14ربیع الاول شدم 38

چرا فکر میکنم تو 24سالگی موندم :/

باید رفت...

دختـر هابیل سه شنبه بیستم شهریور ۱۴۰۳ 11:29

دیشب نزدیکای ساعت 8:30رفتم سر خاک پدرم

یکی دوماهی میشد که نرفته بودم

سکوت محض

دیدار پدر و جمعی از خاندان سعدآبادی که اونجا آرمیده بودند.

دلم برای زن عموم سوخت شاید یه زمانی بگم چی شد که رفت...

مع البت گمونم بعدش خودمم برم پیشش...

زیارت اهل قبور هیچی هم نداشته باشه این بهت میگه که چه بجنگی، چه سخت بگیری،چه بیخود و بی جهت حرص بخوری،تهش همین جاست

چه آدمایی که الدورم بلدروم داشتن و حالا جیکشون هم در نمیاد.

خلاصه که باید رفت

بایزاهو

دختـر هابیل شنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۳ 20:56

امروز یاد اولین گوشیم افتادم

شاید گوشی شما سامسونگ و نوکیا بوده

اما من هیچکدوم از اینا نبود

کریم از قشم یه گوشی خریده بود برای خودش صدتومن

بعد دید من ندارم دادش به من، واقعا اسمش برازندشه:))

اسمش بایزاهو بود، امروز سرچ کردم هیچا اسمش هم نبود

عجب صدا و تصویری داشت، کل سریال یوسف رو با همین گوشی تو خوابگاه با فاطمه می دیدیم:))

سفر

دختـر هابیل شنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۳ 17:19

دیشب از سفر برگشتیم، مشهد بانضمام گلستان روستای صفی آباد

چقده مشهد شلوغ بود و اصلا به مزاج من نمی‌خورد شلوغی

و چقدر اون روستا عالی بود و خلوت و دنج وسط جنگل

یادم باشه اگه زمانی خودم رو خواستم گم و گور کنم برم اونجا

زیستگاه شیر و خرس و یوز و گراز، حالا یه گربه تاسمایی رو هم قبول کنن چی میشه مگه؟!

تو راه برگشت یه سفره خونه قاجاری بود یه ظروف سفال داشت خیلی گشنگ، طرح مرغ یحتمل مرغ دریایی

زده بود چینی مروارید میبد

گمان میکنید من به خوردن ادامه دادم، قهریست که نه

نشان زدم از کاشان تا میبد چقده راهه، سه ساعت و ده دقه که دیگه راهی نیست، میرم میخرم میام دیگه:))

*فی المجلس:اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان

نکنید وجدانا!!

دختـر هابیل شنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۳ 17:12

دیدین تو اینستا میگن اینکار رو بکن ال میشه بل میشه

بعد به خودت میگی، کدوم گاوی این کار رو میکنه؟

راه دوری نرید الان دارید پست یه گاو رو میخونید.

زده بود برای پوست شاداب و بستن منافذ باز پوست چرب، حنا به گونه تون بزنید

مع البت من ندیدم چقدر بمونه:/

خلاصه لزومی نداره بخواین برین ایالات متحده آمریکا تا سرخپوستان

آپاچی، موهیگان رو ببینید خود من حی و حاضر هستم

سر خر رو کج کنید سمت خونه ی ما:|

*صورتت چی شد ذکر امشب خونه مادر خواهد بود به ضرس قاطع

**نتیجه اخلاقی:نه گاو باشید نه گوساله:/

ادب جدایی

دختـر هابیل پنجشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۳ 22:22

فی الواقع"جدایی، لازمه رسیدن به کمال است. آن‌کس که دارد حرکت می‌کند، اگر می‌خواهد به سمت بهترشدن برود، لازمه رفتنش این است که از اکنونش جدا شود. جز این که نیست؟

پس آن‌چیزی که دارد حرکت می‌کند، نه آن‌قدر کامل است که بتواند همه هستی را با خودش ببرد؛ نه آن‌قدر راکد است که بتواند در این نقطه بایستد. بلکه مجبور است که بگذارد و بگذرد و به کمال خودش برسد.

هر جدایی‌ای به کمال نمی‌رسد اما هر کمالی نیازمند جدایی است.
کسی که می‌خواهد به‌سمت کمال حرکت کند، ناگزیر است از گذاشتن و گذشتن."

بماند به یادگار در ذهنم و بطن چپم، شهریور سال سه:)

خندق بلا

دختـر هابیل پنجشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۳ 22:13

چرا این آدم ها اینقدر گرسنه شون میشه و من نمیشه؟!!

وقتی صبحانه ساعت ده میخوری

یعنی چی ساعت دو دنبال رستورانی؟!

نکنید وجدانا

یه دنیا معذرت از معده، اثنی عشر و بچه های حومه:/

تلگرافچی

دختـر هابیل پنجشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۳ 22:10

از من به حضرت دوست سلام نقطه.

از شلوغی بیزارم نقطه.

بهشت شلوغ باشه هم دوست ندارم نقطه.

یه قسمت لاکچری وی آی پی خور مخصوص عنایت کن نقطه.

سر درد دارم اساسی نقطه.

من آدم قرص خوری نبودم اما امشب قرص خوردم نقطه.

من مطمئنم به این جهان و این آدم ها تعلق ندارم نقطه.

بوقت اذان

دختـر هابیل شنبه دهم شهریور ۱۴۰۳ 12:8

یعنی این الله اکبری که مهدی یراحی میگه

روح آدم جلا پیدا میکنه

اصن ورقش میزنه:)

:رها

دختـر هابیل جمعه نهم شهریور ۱۴۰۳ 17:39

زمانی که با مجید دوست بودم اسمش رو تو گوشی رمزی نوشته بودم دو نقطه رها

جالبیه این قضیه هم این بود که همممممه ی ملت می‌دونستن این دو نقطه رها، مجییییییده:/

کمی تا قسمتی کلافه ام، خسته، بی رمق و در حال انفجار

یک سونامی عمیق در وجودم در حال فاجعه ست

میگم میخوام برم یه جایی رها باشم رهای رها

امیرحسین چمدون آورده و هرچی لباس تو کشوش بوده ریخته توش

میگه:فقط خوراکی نخریدیم سر راه می‌خریم من اماده ام، بریم!!!!

نتیجه اخلاقی :باید زین پس تو دلم بگم هر حرفی رو

**باید گاهی دنیا رو از نگاه بچه ها دید!!!

خرج نتراشیده

دختـر هابیل جمعه نهم شهریور ۱۴۰۳ 17:34

نه فکرامو کردم، این زندگی

یه آیپد شیائومی از سایت تکنولایف بهم بدهکاره:|

*به مرحله ای رسیدم که باید از بچه ها اجازه بگیرم

چند دقیقه گوشی خودم رو بهم بده، بعد هم بگه

میخواستی همین کار رو هم بکنی؟

و سری به نشانه تاسف به یمین و یسار تکون میدن.

*این بود زندگی؟!

ماکیان

دختـر هابیل پنجشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۳ 21:29

از اثرات بودن تو روستا اینکه

شبا مرغم

و روزها یه خروس به تمام معنا

سحر خیر باش تا کامروا شوی و این صحبتا

بی پولی

دختـر هابیل پنجشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۳ 19:17

امروز یه مشتری داشتم که چند وقت بود منتظر پادری یک در یک بود

گفتم گرد نداریم مربع داریم

اکی کرد و گفتم با هزینه راه میشه 550

گفت:اگه امکانش هست برام نگه دارین، دوشنبه حقوقم رو میدن میگم ارسال کنید.

راستش دلم گرفت، مردی که تو جیبش اندازه 500پول نداره.

هی میخوام امید به زندگیم بره بالا، نمی‌ذارن...

هویت

دختـر هابیل پنجشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۳ 14:20

فی الواقع اونایی که عزت نفس دارن

جزو سخت تنان محسوب می شوند!!

تابستون

دختـر هابیل پنجشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۳ 14:13

تابستون امسال من چند روزی فقط مام وطن بودم و بقیه اش روستا

شده ام شبیه همین دخترهای روستا

با چادر رنگی تو کوچه جولان میدم

آدما رو می بینم بدون اینکه بشناسم بهشون سلام میکنم

شباش میرم مسجد و پای روضه های باصفای یه ربعش میشینم

شبای خنک رو تجربه میکنم تو پشه بند، اما پشه خاکی هم داره:/

اینجا آسمون صبر نمیکنه تا فصل پاییز بیاد تا هوا سرد بشه و برگا بریزه

اینجا چند هفته ست که دیگه نمی‌چسبه تو حیاط، پشه بند علم کنی

بوی قالیشویی میاد، هر روز باید حیاط رو جارو کنی چون برگ ریزون شروع شده

اینجا چند هیچ از شهر جلوئه

نتیجه اخلاقی :دنیا ول معطل من و تو نیست، کار خودش رو میکنه گاهی زودتر و گاهی بوقت

سی نما

دختـر هابیل پنجشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۳ 14:7

آخرین باری که رفتیم سینما ملک سلیمان دیدیم

کی؟!

من و مادر و خاله و بچه هاش

رفته بودیم بازار کاشون، مادرم سرکوش رو بده برای تعمیر، خاله برای موتور شوهرش خورجین بگیره، مادر برای خونه یه جارو که چوپ چیلک هاش قرص و محکم باشه دست آخر هم اون بستنی فروش معروف تو بازار یه بستنی زدیم تو رگ و راهی شدیم سمت سینما

الان میگم میخوام برم سینما تنهای تنها

بی خورجین و بی جارو

میخوام قلب رقه رو ببینم

بچه ها میگن باید پفیلا بگیریم و تگزاس سه رو ببینیم

نتیجه اخلاقی :منتظر نمایش خانگی می‌مانم!!!

قرن بعدی

دختـر هابیل جمعه دوم شهریور ۱۴۰۳ 19:26

امیر:صد سال دیگه ماها چند سالمونه

-صد سال دیگه هیچ کدوممون نیستیم

هیچکدوم

هیییییچکدوم

چند صباحی در این تن هستیم و بعد تمام و تباه

پس شریف زندگی کنیم!

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان