وارونه
دختـر هابیل چهارشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۳ 11:53برای امیرحسین جوجه گرفتم کمتر سرش تو گوشی باشه
آیا فایده داشته؟!
قهریست که نه
خردمجسم جوجه ها رو هم مجبورمیکنه باب اسفنجی ببینن:|
برای امیرحسین جوجه گرفتم کمتر سرش تو گوشی باشه
آیا فایده داشته؟!
قهریست که نه
خردمجسم جوجه ها رو هم مجبورمیکنه باب اسفنجی ببینن:|
دیالوگ های ماه مبارک رمضان رو شروع کنم؟!
مجید:من که اینستا رو حذف کردم تو هم پاکش کن راحت میشی!!
یعنی بستن دریچه ای بر روی انبوهی از هیاهوی بیهوده؟!
مجید:دقیقا بیهوده،مغزم دیگه خوراک بی ارزش برای نشخوار نداره!!
الان دیالوگ و نوشته های من شد هیاهوی بیهوده و خوراک بی ارزش؟!
یا خود خدا، نه خانم امیلی برونته شما رو نگفتم.
[دختر هابیل به فکر فرو میرود برای پاک کردن]
*پاک شد:)
اسما سومین روزه ست اما برای من یازدهمین محسوب میشه
رگباری پشت سر هم بدون سحری
خب توضیحات؟!
حالا توضیحات اینکه کلیه ام داره آلارم میده:/
تا سالمی فکرت به هیچ جای بدنت نیس اما حالا دست به پهلو و کمر
*شکر ایزد تا ابد چه یادم باشه چه نباشه:)
نوه دار شدم(چهارتا جوجه رنگی دارم)
یادمه چند سال پیش چند تا جوجه داشتیم و دوتاش تو اون آبستن حوادث زنده موند و از قضا یکی مرغ بود و دیگری خروس
تو زیر زمین خونه براشون جا درست کرده بودیم
کم کم خروس یاغی شد نمک میخورد و نمکدون میشکست.
تف تو این روزگار لامروت
مرغ که شروع به سمفونی شماره پنج بهتون میکرد یعنی قراره امروز غذا املت باشه.قدرتی خدا دارد هزار دُر صدف و دم نمی زند یک بیضه مرغ دارد و فریاد می کند!!
پدر هلک هلک شونزده تا پله رو میرفت پایین تا تخم مرغ برامون بیاره، بماند تو مسیر باید از هفت خوان رستم و درگیری با خروس جنگی جون سالم بدر میبرد. حالا هم که می رسید زن و شوهری تخم مرغ رو زده بودن به رگ. تتمه اش پوسته مونده بود هن هن بابا از پله ها.
دست آخر دیدیم از این ماکیان خیری به ما نمیرسه،به روش سامورایی خلاصشون کردیم.
*نتیجه اخلاقی:خداوند فرزندان و ماکیان صالح نصیب کنه وگرنه همش زحمت و خسران
زیاده پروار بشی یا زیاده یاغی بشی یا زیاده زبان سرخ داشته باشی، تهش الفاتحه مع الصلواتی، اعتدال داشته باش!!
من هرشب قبل خواب میگم من که حالا سیرم
بذار سحر بشه بیدارم میشم سحری میخورم
بعد ساعت:5:28دقیقه دیده به جهان میگشایم
اووف برمن
**خدایا این روزها خیلی محسوس حس و حال فقرا رو لمس میکنم.
من از همین سوم اسفند ماه رمضان رو شروع کردم
هرجور حساب کردم دیدم هفتا روزه تموم نمیشه
باشد که دیگه دقیقه نودی نباشم:/
امروز دوباره خاله شدم چه حس بامزه ی شیرینی
عارفه ته تغاری خونه همون که خودم بغلش میگرفتم
بهش شعر "صبح یک روز بهار خونمون عروسی بود "یاد دادم
همون که بابام بهش میگفت:شخصیت خونه، شده حالا مادر
بچه ها چه زود بزرگ میشن:)