ثمره زندگی
دختـر هابیل سه شنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۳ 15:32نوه دار شدم(چهارتا جوجه رنگی دارم)
یادمه چند سال پیش چند تا جوجه داشتیم و دوتاش تو اون آبستن حوادث زنده موند و از قضا یکی مرغ بود و دیگری خروس
تو زیر زمین خونه براشون جا درست کرده بودیم
کم کم خروس یاغی شد نمک میخورد و نمکدون میشکست.
تف تو این روزگار لامروت
مرغ که شروع به سمفونی شماره پنج بهتون میکرد یعنی قراره امروز غذا املت باشه.قدرتی خدا دارد هزار دُر صدف و دم نمی زند یک بیضه مرغ دارد و فریاد می کند!!
پدر هلک هلک شونزده تا پله رو میرفت پایین تا تخم مرغ برامون بیاره، بماند تو مسیر باید از هفت خوان رستم و درگیری با خروس جنگی جون سالم بدر میبرد. حالا هم که می رسید زن و شوهری تخم مرغ رو زده بودن به رگ. تتمه اش پوسته مونده بود هن هن بابا از پله ها.
دست آخر دیدیم از این ماکیان خیری به ما نمیرسه،به روش سامورایی خلاصشون کردیم.
*نتیجه اخلاقی:خداوند فرزندان و ماکیان صالح نصیب کنه وگرنه همش زحمت و خسران
زیاده پروار بشی یا زیاده یاغی بشی یا زیاده زبان سرخ داشته باشی، تهش الفاتحه مع الصلواتی، اعتدال داشته باش!!