شکوفه های پشکل

دختـر هابیل سه شنبه سی ام بهمن ۱۴۰۳ 23:49

پیام داده بود،جوری برنامه هات رو تنظیم کن

که فروردین برای دیدن شکوفه های گیلاس ژاپن باشی!!

اینجور که من دقت کردم هر برنامه ریزی دقیق هم بکنم نهایت بتونم

خودم رو برای دیدن پشکل خر علی عظیم وقتی میخواد بره صحرا آماده کنم

از من نخواین توکیو اومدن رو:/

ماندالا

دختـر هابیل سه شنبه سی ام بهمن ۱۴۰۳ 23:31

رفتم نقاشی ماندالا گرفتم

تنگش هم نوشتم برای تمدد اعصاب از این روزگار غدّار!!

حالا برای نقاشی کشیدن طرح هاضعف اعصاب گرفتم که

چه رنگی بکنم

*این قرتی بازیا ماله ما نیس:/

*پیکاسو مناطق محروم

ماندالا

دختـر هابیل سه شنبه سی ام بهمن ۱۴۰۳ 23:29

رفتم نقاشی ماندالا گرفتم

تنگش هم نوشتم برای تمدد اعصاب از این روزگار غدّار!!

حالا برای نقاشی کشیدن طرح هاضعف اعصاب گرفتم که

چه رنگی بکنم

*این قرتی بازیا ماله ما نیس:/

*پیکاسو مناطق محروم

رابطه تلگرافی

دختـر هابیل دوشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۳ 21:36

همه جا میگن:دخترها بابایی هستند،اما من بشدت مادری بودم،
زیاد با بابام حرف نمیزدم در حد پیام های تلگرافی نقطه.
مادر نقش واسطه رو داشت.
برای نماز صبح، صدا مادرم میزد در حالیکه منظورش ما بچه ها بودیم.
وقتی تو خوابگاه، بابای بچه ها زنگ میزدن من تعجب میکردم چون اینقدرها ما صمیمی نبودیم که بخوایم حرف بزنیم
فقط یادمه هربار زنگ میزدم اگه بابا گوشی رو برمی‌داشت، میگفتم الو بابا، نمی‌گفت: بله
میگفت:بابا
همین بابا گفتنش صدای منو میلرزوند،اووف
فقط سریع میگفت:مامان هست؟!
زیاد حرف نمیزدم اما من می‌شناخت، میدونست سیب دوست دارم قبل رفتن به خوابگاه یه جعبه سیب میخرید و به مادرم میگفت:بده بهش ببره.
صبح که آماده رفتن میشدم، میگفتم:نمیخواد اونجا میخرم سنگین،
که بابام میگفت:ماشین میبره نه تو، برش دار.
آدم شوخ طبعی بود، یه حرف ساده یه خطی میگفت بدون اینکه بخنده اما همه از خنده ریسه میرفتن، استندآپ کمدی بود وقتی استندآپ کمدی مد نبود، یکی از دوستاش که منو سر خاک دید گفت:این طنازی شما به بابات رفته...
وقتی سکته کرد به مادرم گفتم :من پیشش بیمارستان میمونم،شما برید استراحت کنید.
شاید اولین باری بود که دیگه واسطه ای در کار نبود، من بودم و پدرم.اولش فضای سنگینی حکمفرما بود
شروع به حرف زدن کرد و من سرتا پا گوش، نمیدونستم آدمی که اینقدر کم حرف بود باهام حالا کلی داره درد و دل میکنه.
بابا یه هفته بعد از بازنشستگی سکته کرد، خودش میگفت:فکر میکردم کم کم بیست سال دیگه زندم، بازنشسته هم شدم روزهای خوش میاد، اما نمیدونستم دنیا جور دیگه رقم میزنه.
براش ویلچر آوردم، هنوز وارد نبودم چجور برونم انگار چرخش مشکل داشت، بلند شد و گفت:من خودم میرم، تو جون نداری دستات درد میگیره من خودم میرم، که گفتم :نه بابا زمین میخوری اما از اینکه تو اون حالت درد، حواسش بهم بود بیشتر قلبم فشرده میشد آخ که یهو چه خاطراتی میاد بالا...
تا شب پیشش بودم بعد گفت:ان شاء الله خیر ببینی من ازت راضی ام،خدا هم ازت راضی باشه.
بریده بریده گفتم:کاری نکردم و به بهانه فلاسک چای از اتاق زدم بیرون و پشت در شروع به گریه کردن کردم.
آخرین بار وقتی تو تابوت بود دیدمش، برخلاف همیشه که خیلی شوخ و شنگ بود و همه چیز رو به سخره می‌گرفت و بقول خودش تیاتر در می‌آورد اون روز تنها روزی بود که دنیا رو جدی گرفت و رفت...
امروز هشتمین سالی هست که دیگه نیست، من بابایی نبودم اما هر روز و هر شب به یادتم بابا، یه وقتایی که مچاله میشم بیشتر، تنها دلخوشی ام اینکه تو از من، از منی که تلگرافی باهات حرف زدم راضی بودی، مراقبم باش...

دون دون

دختـر هابیل دوشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۳ 7:47

از همین تریبون اعلام میدارم امیرحسین هم دون دون شد

و انگار نفر بعدی منم:/

جریان الکتریسته

دختـر هابیل یکشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۳ 19:29

اصولا از خونه بیرون نمیرم مگه جبر روزگار منو بکشه بیرون

بچه تب داشت لیمو نداشتیم، نخود هم ایضا

بین رفتن یا نرفتن استخاره کردم بهرحال باید خوندن کتاب کمال‌گرا نباشیم یه سطرش هم کارایی داشته باشه

پوشیدم و زدم بیرون، نخود کیلویی 135هزار تومن، نخودی که تتمه ش بر همگان واضح و مبرهن است!!

سر راه بین خرید هندونه یا لیمو، لیمو رو انتخاب کردم

کیلویی 70هزار تومن، لیمویی که در عرض یک ثانیه دیر نگاهش کنی، اوقات تلخی میکنه

نگاهم به کیوی خورد، رفتم بردارم دیدم زده کیلویی دویست هزار تومن

دست نخورده، دستم رو کشیدم برقش منو میرفت بگیره!!

خواستم بگم این روزها همه چیز برق داره با ولتاژ بالا، مراقب برق گرفتگی باشید!!

*پشت یه نیسان آبی نوشته بود:پیر شدیم وسط روزهایی که جوونی حقمون بود!!

ورد زبون

دختـر هابیل شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۳ 1:41

دیدین گاهی صبح پامیشی یه آهنگ یا یه مانترا، نوا، مداحی ورد زبونته

حالا ما رو باش از بیست سه بهمن تا حالا

صل علی سترکه چشم ترامپ بترکه:‌|

آخه ملعون این چی بود گفتی؟!!

از روی دلتنگی

دختـر هابیل شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۳ 1:39

برنامه طاقچه رو چندین ساله دارم از فیدیبو بیشتر دوسش میدارم

یه نوتیفیکشن های بامزه ای داره

این چند روز که حسابی سرم شلوغ بود دیدم پیام داده" از روی دلتنگی

چند روزی هست کتاب مورد علاقت رو نخوندی یه سر به ما بزن"

یجوری گفت که تو رودربایستی موندم، نشستم یه ده صفحه خوندم:)

اگه مثل آدم میگفت:بچه کدوم گوری هستی بیا سر کتابت قهریست که نمیرفتم

بیخود نیست وقتی موسی کلیم الله میخواست بره پیش فرعون، خداوند گفت:با زبان نرم با او سخن بگو :)

خلاصه طاقچه وار حرف بزنیم :)

حبیبی سلام

دختـر هابیل سه شنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۳ 15:57

علی قلیچ یه آهنگ داده بیرون

بنام حبیبی سلام

خلاصه قفلی زدم روش

#چنین خوب چرایی

**وقتی آهنگ بیدار باش نماز صبح شده:))

دو دنیا

دختـر هابیل جمعه نوزدهم بهمن ۱۴۰۳ 14:21

مجید:ماه بعد دوتا چک سنگین دارم

من:میشه به نیتی زنگ بزنی، ببینی انگشتر پورتوفینو داره؟!

مجید: باشششششه :‌|

من:)

*هرکس دنیای خودش رو داره:)

بی خاصیت نباش!!

دختـر هابیل پنجشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۳ 10:25

خواص عنبرنسارا رو دیدم،

قدرتی خدا اینقدر خاصیت براش نوشته بود

که من شرمنده شدم

واقعیت اینکه:خاصیتی که پشکل خر داره یه عده ندارن

با دیدن اون یه عده فقط ذکرت باید همین باشه:حیف درد زایمان ننت!!

**وقتی دختر هابیل عصبی و اسبی میشود:‌‌/

به همین بیمزه گی

دختـر هابیل چهارشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۳ 18:23

امیرحسین رو شنبه برده بودم برای سنجش، تو نوبت بودیم

که چند نفر اومدن برای بستن پرچم های سه گوش ایران

ذهنم یاری نمی‌کرد به چه مناسبت تا اینکه یه نشریه هم زدن که دهه فجر مبارک.

یهو یادم اومد واااا دهه فجر، امام از نوفل لوشاتو نزول اجلال کردن به ایران

چه بی خبر دهه فجر شد:/

کرونا که اومد یکی از عوارضش از دست دادن حس چشایی بود. سخت بود چیزی بخوری که هییییچ مزه ای نده.

اما باور نکنید چندین ساله که دیگه هیییییچی هیییچ مزه ای نمیده

نه دورهمی ها، نه مراسم جشن و عروسی نه حتی عزا، نه محرم نه ماه رمضون، نه اعیاد شعبانیه

انگار روی یه تردمیلی وصلی که فقط تند تند مجبوری باهاش راه بری

اصلا وقت نمیکنی فکر کنی چی بود چی شد دوباره ماجرای بعدی

شادی های موقت بسیار موقت، موفقیت هایی هم که ماه ها و سال ها منتظرش بودی خیلی سریع عادی میشه طوریکه میگی همین بود؟چه انتظار بیخود و بی جهتی، چه عبث!!

من یاد ندارم یکی بگه وااای چقدر مهمونی دو هفته پیش خوش گذشت

تو همین مهمونی ها یه عده کثیری از تو خوششون نمیاد و تو هم از یه عده کثیرتری، فقط محض خالی نبودن عریضه همدیگرو تحمل میکنی

و نگاهت به ساعت که کی برگردی.

مادر معتقد اینا همش از عوارض گوشی، قبلا همه دور هم می نشستن

دو کلوم حرف میزدن الان همه کنار هم، هم باشند افسارشون دست اون گوشیه.

خلاصه این دنیا دیگه هیچ مزه ای نداره،اصلا دنیا روی اصلیش دیگه عیان شده

بقول اون پدر بزرگوار بلانسبت بلانسبت بوی... میاد!!!

تا ابد احترام

دختـر هابیل چهارشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۳ 17:56

یه قانونی من دارم اگه کسی بنا رو بذاره به ناز کردن وسکوت و قهر

من تا ابد به این خواسته اش احترام میذارم حتی اگه وسط کار پشیمون بشه.

*ثابت قدم باشید تا رستگار شوید:)

بدن حسود:)

دختـر هابیل چهارشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۳ 9:33

دقت کردین تا یکی بگه فلانی شپش داره یهو سرت خارش میگیره

یکی خمیازه بکشه ناخودآگاه تو هم خمیازه میکشی

حالا که امیرعلی دون دون شده، سه تا دون تو پیشونی ام زده یکی رو دوستم

نمیدونم جوش غرور پیری ست یا منم به خیل مشتاقان دون دون ملحق شدم

اما یکی بیاد که مبتلا به آرامش و ثروت و تندرستی و حال خوب باشه تا سیستم بدنی ما هم حسودی کنه و بگیره

لطفا دیگه دقت نکن!!

دختـر هابیل چهارشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۳ 9:29

یه فامیل سببی داریم ما، که هر وقت میگه دقت کردم، تن و بدن شنونده و مخاطب روبه رو میلرزه

چند وقت پیش دیدمش و گفت:دقت کردم (من ویبره) این امیرعلی شما خیلی ریزه میزه ست اما مریض نمیشه، حالا بچه ی من دم به دقه جاده دکتر هستیم.

بیست و چهار ساعت از فرمایش ایشون نگذشته بود که امیرعلی از پله های مدرسه با عنایت دوستان افتاد زمین، تتمه اش یه سر ورم کرده و یه پهلوی درب و داغون بود.

و الان با یه صورت دون دون که حامل آبله مرغون هست ور دل منی نشسته که خودم تا حالا آبله مرغون نگرفتم:/

بعد میگن چرا به تخم مرغ شکستن اعتقاد دارین:)

دوکلوم از حاج آقا دوباتن

دختـر هابیل سه شنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۳ 11:50

خیلی از دغدغه‌ها و ترس‌های یه رابطه رو جناب دوباتن در یه جمله آورده و میگه:

«آیا آن‌قدر مرا دوست داری که بتوانم در مقابلت ضعیف باشم؟».

*و این میشه دلیل همه ی رابطه های کات شده :)

روزه

دختـر هابیل جمعه دوازدهم بهمن ۱۴۰۳ 16:44

شنیدین میگن مسخره کننده سخت مجازات می‌شود!!

حالا شده داستان ما

نیمه رمضان هرسال من استوری گردو میذاشتم و تهش میگفتم حلول ماه شوال مبارک:))

سال قبل ماه رمضان من چند روز ایران نبودم، بعد هم درگیر بیمزه بازی های بعد سقط شدم و آخرشم هم مسافرت رفتیم سواحل نیلگون و این صحبتا

کلا 15روز بیشتر نتونستم روزه بگیرم

حالا وضعیت الانم چیه؟!

یا باشگاه میرم یا فستینگم یا روزه:|

خلاصه مسخره نکنید وگرنه دستتون میمونه تو همون پوست گردو:/

*فعلا 7تا گرفتم:)

شیطونه میگه

دختـر هابیل پنجشنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۳ 18:53

از بغل یه آرایشگاه مردونه رد شدم

شیطون میگفت:برو تو و بهش بگو میشه جلو موهام رو کوتاه کنی مردونه مردونه بزنی

اما استغفرلله گفتم و رفتم

خدا تو شاهد باش شیطون بی پیر خیلی چیزهای دیگه هم میگه اما من وقعی نمی نهم

کارت هزار آفرینت رو تو دفتر اعمالم بزن:)

شیطونه میگه

دختـر هابیل پنجشنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۳ 17:58

از بغل یه آرایشگاه مردونه رد شدم

شیطون میگفت:برو تو و بهش بگو میشه جلو موهام رو کوتاه کنی مردونه مردونه بزنی

اما استغفرلله گفتم و رفتم

خدا تو شاهد باش شیطون بی پیر خیلی چیزهای دیگه هم میگه اما من وقعی نمی نهم

کارت هزار آفرینت رو تو دفتر اعمالم بزن:)

بچه سوسک

دختـر هابیل چهارشنبه دهم بهمن ۱۴۰۳ 9:59

مادرم رفته پیش مشاطه، بعد از کارش راضی بوده

قیمت مناسب کار هم تمیز!!

گفت میخوای تو هم برو.

بدم نمی اومد حالا که قراره برم مهمونی بعد عهد بوقی برم آرایشگاه

رفتم محیط ساده بود اما طرف خونگرم بود و خوش مشرب

گفت:چقدر شما خواهریا فرق دارین!!

شما همونی که نویسنده هستین؟!!

نویسنده؟!! مادرم بهتون گفته ؟!

داشتیم با مادرتون حرف میزدیم گفت:دخترم اون یکی طراح فرش، اون ماما، شما هم نویسنده، قلم خوبی داره، کتاب هم بیرون دادین؟!

خواستم مثل علی جی بگم:ک چه تابی؟!! سوووت

خندم گرفته بود که گفت:میشه پیج تون رو داشته باشم!!!

چند وقت پیش یکی هم تو دایرکت گفت:خانم سعدآبادی ممنونم ازتون شما افتخار بیدگل و کارخونه برقی :/

خلاصه نمیدونستم اینقددررررر افتخار آفرینم

عجالتا شما دارید پست های یه بچه سوسک رو میخونید که مادرش قربون دست و پای بلوریش میره

دلتنگی سیری چند؟!

دختـر هابیل دوشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۳ 14:15

‌[موقعیت باشگاه]

تو تایم استراحت یه خانمی وارد شد و یهو یکی دمبل رو انداخت

پرید بغلش که وااای دلم برات تنگ شده بود کجا بودی؟!!

بعد داشتم خودم رو تجزیه تحلیل میکردم که من چرا دلم برای هیچکس تنگ نمیشه فقط گاهی دلم برای بابام و ننه بزرگم تنگ میشه همین!!!

از رفتن هرکس از زندگیم دلتنگ نمیشم:)))

اصن این دنیا چی داره که آدم دلش هم برای آدمای این دنیا تنگ بشه:)

به وزنه زدن خودم ادامه دادم :/

بسم رب شهدا و این داستانا

دختـر هابیل دوشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۳ 12:27

بنظرت تو چجوری میمیری؟!

با فراغ بال

مسخره نکن جدی میخوام بدونم دختر هابیل چجوری میمیره؟!

شهید میشم

خخخ

زهرمار

مگه شهید ها میگن زهرمار

خب کوفت خوبه؟!

اما خواب دیدم یه تیر زدن تو قفسه سینه ام و خون اومد از دردش بلند شدم

پناه برخدا خون تو خواب باطله جوش نخور

چه جوشیه مگه:))

بهترین حالت مرگ دیگه در جبهه های حق علیه باطل

باز باران و کوفت

دختـر هابیل دوشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۳ 12:20

آن زن آمد

آن زن در باران آمد

آن زن از شازده قاسم تا خونه(این هممممممه راه رو) پیاده آمد :|

آن زن با یه ساک ورزشی بی ریخت آمد(مونده بودم چجور قایمش کنم)

آن زن خیس و آبکشیده آمد

آن زن ماشین دارد اما جرات ندارد:/

*رفیق نیمه راه نباشید خب میای دنبالم بعد نیم ساعت میگی من جایی کار دارم باید برم خب ورزش من تو تندترین حالت دو ساعت طول میکشه:/

**چرا من رانندگی نمیکنم واقعا:/

***کودک درونم منو روانی کرد://

****امسال قراره یه خبرهایی بشه:\\\

همش که شد اینا :/::‌‌|:‌\

بامانة موسی بن جعفر(ع)

دختـر هابیل شنبه ششم بهمن ۱۴۰۳ 17:40

"عرب ها وقتی یه چیزی براشون خیلی عزیز باشه میگن "بامانة موسي بن جعفر"یعنی امانت سپردمت دست موسی بن جعفر

میخوام بگم:انا ومن فی قلبی و کل أحبائي وأصدقائي بامانة موسي بن جعفر(ع)

خودم و همه کسایی که تو قلبم هستن میسپارم به تو یا موسی بن جعفر (ع)"

*تو بازار کربلا نزدیک مقام علی اصغر(ع) گردنبند بامانة موسي بن جعفر رو دیدم، فی الفور خریدم:)

جهان فراوانی

دختـر هابیل شنبه ششم بهمن ۱۴۰۳ 11:30

منشی:12تومن میشه

بفرمایید.

مجید:چند شد؟!

12تومن

همه رو دادی؟!

پس چکردم؟!

خب یه تخفیف، نصفش رو بدم بعد باقیش، نگفتی؟!

نه چرا بگم، اصن من روم نمیشه به کسی بگم تخفیف بده!!

جهان، جهان فراوانی ست، تخفیف دیگه چه صیغه ایه؟!!

جهان فراوانیه؟! دهن مهن من سرویس میشه، میگه جهان فراوانیه؟!

خدااااا من از دست این زن صبح شنبه چه کنم، پیرم کرد!!!

بریم دیگه:)

چشم :|

*اندر احوالات روکش دندون صبح شنبه

ددمین دردی!!!

دختـر هابیل جمعه پنجم بهمن ۱۴۰۳ 18:33

یه مشتری پیام داده، کلی راهنمایی کردم

کلی فک زدم،کلی عکس نشون دادم از خوابم زدم

تهش گفته:ممنون بابت وقتی که گذاشتی یه استیکر

بودا هم گذاشته:/ :‌|

به یه عده هم باید گفت:خجالت ضرر نداره، تفریحی بکش:||||

دنیای گربه ای

دختـر هابیل جمعه پنجم بهمن ۱۴۰۳ 18:29

من نمیدونم چجوریه که هرچی گربه منو می بینه

چند ثانیه مکث میکنه، بر و بر نگاه میکنه راشو میکشه میره

*نکنه قبلا گربه بودم:/

بمب

دختـر هابیل چهارشنبه سوم بهمن ۱۴۰۳ 13:21

مجید یه خرما گرفته بود که برای کفاره گناه خوب بود
چندبار خواستم بگم بهش بیخود نیس بازار نمیگنده، هی کظم غیظ کردم و خویشتن داری!!


در یک اقدام غیر مترقبه پوستشون رو قلفتی کندم، بعد سویق سنجد و سویق حریره بادام مویز بانضمام پودر گردو و بادوم و کنجد و شیره انگور ریختم و خیلی بهداشتی چنگ زدم و بعد یه شکلات تخته ای بن ماری کردم و توش غلتوندم
هرچند مجید گفت:شبیه پشکل میمونه(اون کظم غیظ نکرد) اما از ارزش های مادی و معنوی‌ش کم نمیشه و کلی بمب انرژی هست برای بچه ها و والدین😎😐

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان