رابطه تلگرافی

دختـر هابیل دوشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۳ 21:36

همه جا میگن:دخترها بابایی هستند،اما من بشدت مادری بودم،
زیاد با بابام حرف نمیزدم در حد پیام های تلگرافی نقطه.
مادر نقش واسطه رو داشت.
برای نماز صبح، صدا مادرم میزد در حالیکه منظورش ما بچه ها بودیم.
وقتی تو خوابگاه، بابای بچه ها زنگ میزدن من تعجب میکردم چون اینقدرها ما صمیمی نبودیم که بخوایم حرف بزنیم
فقط یادمه هربار زنگ میزدم اگه بابا گوشی رو برمی‌داشت، میگفتم الو بابا، نمی‌گفت: بله
میگفت:بابا
همین بابا گفتنش صدای منو میلرزوند،اووف
فقط سریع میگفت:مامان هست؟!
زیاد حرف نمیزدم اما من می‌شناخت، میدونست سیب دوست دارم قبل رفتن به خوابگاه یه جعبه سیب میخرید و به مادرم میگفت:بده بهش ببره.
صبح که آماده رفتن میشدم، میگفتم:نمیخواد اونجا میخرم سنگین،
که بابام میگفت:ماشین میبره نه تو، برش دار.
آدم شوخ طبعی بود، یه حرف ساده یه خطی میگفت بدون اینکه بخنده اما همه از خنده ریسه میرفتن، استندآپ کمدی بود وقتی استندآپ کمدی مد نبود، یکی از دوستاش که منو سر خاک دید گفت:این طنازی شما به بابات رفته...
وقتی سکته کرد به مادرم گفتم :من پیشش بیمارستان میمونم،شما برید استراحت کنید.
شاید اولین باری بود که دیگه واسطه ای در کار نبود، من بودم و پدرم.اولش فضای سنگینی حکمفرما بود
شروع به حرف زدن کرد و من سرتا پا گوش، نمیدونستم آدمی که اینقدر کم حرف بود باهام حالا کلی داره درد و دل میکنه.
بابا یه هفته بعد از بازنشستگی سکته کرد، خودش میگفت:فکر میکردم کم کم بیست سال دیگه زندم، بازنشسته هم شدم روزهای خوش میاد، اما نمیدونستم دنیا جور دیگه رقم میزنه.
براش ویلچر آوردم، هنوز وارد نبودم چجور برونم انگار چرخش مشکل داشت، بلند شد و گفت:من خودم میرم، تو جون نداری دستات درد میگیره من خودم میرم، که گفتم :نه بابا زمین میخوری اما از اینکه تو اون حالت درد، حواسش بهم بود بیشتر قلبم فشرده میشد آخ که یهو چه خاطراتی میاد بالا...
تا شب پیشش بودم بعد گفت:ان شاء الله خیر ببینی من ازت راضی ام،خدا هم ازت راضی باشه.
بریده بریده گفتم:کاری نکردم و به بهانه فلاسک چای از اتاق زدم بیرون و پشت در شروع به گریه کردن کردم.
آخرین بار وقتی تو تابوت بود دیدمش، برخلاف همیشه که خیلی شوخ و شنگ بود و همه چیز رو به سخره می‌گرفت و بقول خودش تیاتر در می‌آورد اون روز تنها روزی بود که دنیا رو جدی گرفت و رفت...
امروز هشتمین سالی هست که دیگه نیست، من بابایی نبودم اما هر روز و هر شب به یادتم بابا، یه وقتایی که مچاله میشم بیشتر، تنها دلخوشی ام اینکه تو از من، از منی که تلگرافی باهات حرف زدم راضی بودی، مراقبم باش...

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان