دنبال سررسید سال قبلم میگشتم
فعلا که آب شده رفته تو زمین
باید بخت دختر شیطون رو ببندم تا پیدا بشه
یا به فرشته شموئیل بگم پیداش کنه:)
بعد سررسیدهای سال های قبلم رو دیدم
غیر سررسید سال 84که مادرم با همه ی نوارکاست هام داده به ضایعاتی و من هی کظم غیظ کردم و کماکان کظم غیظ میکنم
آخه چیکارت داشت اون همه خاطرات:)
بعد خاطرات سررسید سال89 رو میخوندم اونجا هم یه تخته ام کم بوده:)
به تاریخ 19اردیبهشت 89
"ساعت11:11 بود که رفتیم خونه زن عمو (الان نه عمویی هست نه زن عمویی) ببینیم جهیزیه ملیحه چجوره(الان یه دختر 13ساله داره)
خدا رحم کنه چقدر چیزی گرون شده به سطل آشغال 18000تومن"
برای ما همیشه چیزی گرونه و این یعنی ما نسل ناشکری بودیم اگه الان یه سطل آشغال 600تومن شده شکر کن سال دیگه شده 900:|
**برام جالب بود که چقدر ریز به ریز حرف زدم تو نوشته هام:)
***من نوشتن خاطرات رو از دنیای شیرین، دنیای شیرین دریا، جودی ابوت، آنشرلی و امیلی در نیومون یاد گرفتم
نوشتن برام جذابه اشتراک اتفاقاتی که گاه باهاش خندیدم گاهی اشک ریختم و گاهی سکوت مطلق بودم:)