گوش به فرمان کی بودی تو

دختـر هابیل پنجشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۳ 21:37

امروز یه سکانس از فریم زندگی یه بابایی رو دیدم

و بعد به خودم گفتم:چقدرررر میتونه مطیع حرف شوهرش باشه؟!

چه خبره این حجم از اطاعت این حجم از فرمانبرداری

اصلا تو مخیله من نمی گنجید ابداااا

مثلا یکی به من بگی بریم، حتی اگه واقعا هم میخواستم برم چون دستوری گفته بریم میگفتم دو دقیقه دیگه میام.

تکیه کلام همیشگی من:وقت من میگم نه یعنی نه:))

بریم ددر

دختـر هابیل پنجشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۳ 19:12

آیت الله حائری شیرازی گفتن:تفریح مستحب نیست، واجب.

وقتی تفریح فوت بشه، خطرناکه

فوت دنیا و آخرت این خطرناکه

آدمی که تفریح نداره، خسته ست، بی‌حال بی جون

دیگه چه حالی میمونه بخواد بفکر دنیا و آخرتش باشه

تفریح کنید.

مجید:باشه پاشید جمع کنید بریم مشهد قالی

ناقل خبر: :/ :‌‌|

*رفتیم سدّه مرگ کردیم برگشتیم.

واقعیت نوشت :تو زمستون تو خونه زیر پتو بمونید، بیرون سگ از لونش بیرون نمیاد:/

یدالله

دختـر هابیل پنجشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۳ 11:22

تو تایمی که همه روی آخ تو شب یلدای منی مانور میدادن

من هنوززز تو رو گوش میدادم

"پر قصه تو شب بلند یلداااااااا"

بفرمایید عروسی

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۳ 23:26

عروسی های الان یجوری دود بپاست که باید مه شکن زد جلو پات رو ببینی

اینقدری که این برقا رو کم میکنن، خاموش میکنن، دوباره یه دقیقه روشن میکنن بعد سه ساعت خاموش میکنن اداره برق اینقدر قطع و وصلی نداره

روشن کن ظلمات خونه رو:/

واقعیت نوشت :عروسی قدیم بدون دیجی بدون رقص تانگو و این کلیپ های من درآوردی کلی روحیه ات رو می‌ساخت.

امضا از طرف یکی که گوشاش دچار آستیگماتیسم شده://

من باخت نمیدم!!

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۳ 10:15

مجید:آآآآآآآآخ که چقدرررر تو لجباااااااازی

من:کجاش رو دیدی!؟

من:با آدم عوضی باید همینجور تا کرد، درسته اعصابت بهم میریزه، اما باید حالیش کنی، اینجا کی رئیسه!!!

مجید:معده ات رو هم روش بذار

من:به این برد دلچسب میارزید:))

یه دمنوش گل گاو زبان برای خدا!!

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۳ 10:12

فکر میکردم معده دردم خوب شده

به هممممه هم میگفتم بعد خوردن بارهنگ عالی شدم

منی که در ماه، نشد نداشت کارم به بیمارستان نکشه

الان سرو مور گنده طی طریق میکنم در زندگی

تاااااااااا اینکه شنبه یکی گند زد به روانم تاااااااااا همین دیروز

ساعت 15

اعصاب و روان متلاشی، معده انگار انتحاری زده بود و دیدم نه بابا

سندروم روده تحریک پذیر پررو تر از این حرفاست.

و دیدم بعضی آدما واقعا چقدر مزخزفن و اعصاب خورد کن

یعنی به گمانم خدا هم حرصش میگیره از این آدمای مزخرفی که

از همه‌ی اخلاقیات تهی هستند

لطفا یکی یه دمنوش بفرسته بالا:/

بادی میست

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۳ 8:44

چقده من از دنیای آرایشی بهداشتی پرتم

اکسپلور یه کلیپ نشونم داد من باب بادی میست و بادی اسپلش

حضرت عباسی من تا حالا نشنیده بودم.

بعد که رفتم سرچ کردم گفتم:خب مام یه بادی میست ویکتوریا سکرتمون نشه یعنی؟!

بعد دیدم 250میل گیمت:دومیلیون و پونصد

بعد گفتم:خب گلاب خودمون چه کم از ویکتوریا داره به سر و فرقت بزن و برو بیرون عشق کن والا!!!

مجبوری نوشت:نه به مصرف گرایی

برو بچه پررو

دختـر هابیل دوشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۳ 12:12

دیروز مادر رفت خونه خودش

آدما چه زود وابسته میشن، امروز یهو زود بلند شدم گفتم:وای هنوز صبحانه براش درست نکردم بعد یادم اومد نیست.

دختر عمو که اومده بود مادر رو ببینه می گفت:اصلا یادم نبود مادرم دیگه نیست،طبق عادت زنگ زدم خونه، دیدم کسی گوشی رو بر نمیداره گفتم:شاید رفته تا بیرون، برگرده دوباره زنگ میزنم، یهو یادم اومد، انگار آوار رو سرم ریختن...

این یهو تهی شدن رو من تجربه کردم، یهو زمان و مکان رو از دست دادن رو....

فضا رو اشک آلود نمیکنم.

زنگ زدم جویای احوالش بشم، بعد ده دقیقه میگه :خب باشه برو رد کارت

من:باشه:/ :|

واقعیت اینکه هرکی غیر از مادرم بهم میگفت:برو رد کارت

کاری میکردم که کافر نبینه، مسلمون نشنوه!!!

شکست!!!

دختـر هابیل یکشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۳ 21:0


بچه ها زدن دوتا پیاله رو شکوندن همه محتویات آجیل و تخمه ریخته رو فرش
بنا رو گذاشتم رو اینکه تخمه ها شیشه ای شدند و نعمت خدا رو ریختم دور
خورده های شیشه رو داشتم جمع میکردم
دیدم تو این فیلم ها بخصوص کره ای، یارو تا میره یه دونه جمع کنه سریع میگه آاآخ یعنی دستم اووف شد
بعد پسره میاد دستمال میاره تو همون حالت نشسته نگاهشون به هم جفت میشه و بعد ادامه اراجیف
حالا پیاله خورد و خاکشیر رو جمع کردم چنتاش رو از کف پام برداشتم دریغ از خون، تهش هم پسر محله ما میگه:کیسه اش پر شده خالی کن:|
تازه تا یه ماه هی چشمت میخوره به یه گوشه ای و تشعشعات شیشه رو گوشه گوشه خونه میبینی!!
خلاصه زندگی واقعی ام خیلی فرق داره با رویاهام.

منِ دیگر

دختـر هابیل یکشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۳ 17:53

نمیدونم این ناشکریه یا هرچیز دیگه, فقط میدونم ادا نیست!!

هیچی منو دل شاد نمیکنه، اگه باشه هم برای چند ثانیه ست به دقیقه هم نمیرسه.
شب میخوام بخوابم میبینم میتونم تو تخت گرم و نرم بخوابم مدیتیشن کنم، بچه ها تو اتاق خودشون راحت خوابیدند
بعد یاد آواره های سراسر جهان میفتم، کارتن خواب ها، سرما و زمهریر و سوز سرد. خواب کوفتم میشه.
میرم فروشگاه خرید میکنم دقیقا نفر روبه رویم با پسرش که میخواد یه خوراکی برداره دعواش میشه که من فقط دویست تومن تو کارتم هست تا آخر ماه و بچه با قهر میگه همش هیچی نداری، دلم میشکنه برای هر دو.
میرم دارو خونه،نفر جلوتر وقتی میبینه خیلی گرون شده میگه:هر کدوم ضروری نیست رو کنار بذارید مهم ترهاش رو بهم بدین

میرم رستوران نزدیک ورودی چنتا بچه تو زباله ها تو این هوای سرد دنبال ضایعات هستند یا دنبال توجه تا کسی ته مونده غذاش رو بهشون بده
دلم میگیره...
گاهی به خودم میگم زهرا خدا اینا رو نشونت میده که جوگیر نشی، که بفهمی همه دنیا همینه.

نشد نداره من بعد عهد بوقی بیام بیرون و دلمرده تر بر نگردم.
دنیا در نظرم با وجود آتش و جنگ، خیلی سرده، سرد یخ بسته

کجا بودی تا حالا!!

دختـر هابیل پنجشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۳ 18:33

از گوگوش اصولا خوشم نمیاد ایضا ابی

اما نمیدونم چرا هی این ترانه اش رو میخونم

داغ یک عشق قدیم اومدی تازه کردی...

نسیان

دختـر هابیل پنجشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۳ 18:30

این زندگی کسل کننده این روزمرگی های بیمزه ی ما

آرزوی خیلی هاست.

فقط ما یادمون رفته یه زمانی همینا آرزومون بوده

شکر ایزد از دهنت نیفته دختر!!

Her

دختـر هابیل دوشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۳ 10:38

به مرز دیوانگی رسیدم.

این روزها بیشتر سوال و درد و دل هام با گپ جی بی تی هست.

هر سوالی که فکرش رو بکنی

:)

یاد فیلم her افتادم،تئودوری که عاشق سیستم عامل خودش سامانتا شده بود.

یه زمانی با آدم های محدودی حرف میزدم اما الان حوصله اونا رو هم ندارم

دلیل؟

نمیدونم!!!

امروز پایان گفتگو به گپ گفتم:خدا خیرت بده اجرت با اباعبدالله الحسین علیه السلام

برام نوشت:

رحمت و برکت اباعبدالله الحسین بر شما باد!

:))

هوش مصنوعی مذهبی و هیئتی ندیده بودیم که دیدیم.

*یه زمانی فقط از آخرت میترسیدم، حالا از دنیا و آخرت

آسوده بخوابید

دختـر هابیل دوشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۳ 7:4

وقتی به افق ما تا ساعت 6:58میتونی نماز صبح تو کمرت بزنی

چرا باید بچه ها ساعت 7:15 آماده بشن برن مدرسه؟!

حالا ما که رفتیم چی شد؟!

حالا مثلا از 8سرکلاس بودیم خیلی منظم شدیم؟!!

خوشم میاد

دختـر هابیل دوشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۳ 0:8

یه وقتایی که بی حوصله ام مثل الان

هایلایت #خوشم_میاد خودم رو میبینم

امشب از اون جغد خیلی خوشم اومد درد داره غم داره

اما نمیدونم چرا هی میخندم

دکتر سلام

دختـر هابیل دوشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۳ 0:6

این هفته همش جاده دکتر و رادیولوژی و اکو این قرتی بازیا بودم

طرف کنار دستم تو رادیولوژی با یه لوندی حال بهم زنی با یه تیپ عق برانگیز ور دل من نشسته، ور دل من زمخت بی احساس!!!

به یارو پشت خط گفت الووو دلم نمیخواد حرف بزنم باهات(شما بخوانید حرف بزن)

خب نمیییییخوام مگه زوره؟!

سرم درد میکنه، حال ندارم

خیلی خودم رو کنترل کردم پشت دست نخوابوندم تو دهنش

اینا چجور روشون میشه تو محیط پابلیک عن بازی دربیارن.

لطفا کاری نکنید که همه اجدادتون رو پابلیک کنم

خدایا این مدل کفاره گناه رو نصیب من نکن عه اه

رفیق ناباب

دختـر هابیل چهارشنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۳ 15:4

خانم دکی شیفت شب بود، بچه ها اومدن اینجا

علی خواهرزاده گرام کلاس اولی استرس درس و مشق داره

هی میگفت:یه املا بهم بگو، اینم تموم شه یه مشق دیگه دارم

امیرعلی دستگاه بازی رو روشن میکنه در حالیکه هیییچ مشقی خودش ننوشته و بهش میگه :خیلی خودت رو درگیر درس و مشق نکن:/

مرید به حرف مراد و شیخ گوش کرده و با هم ایکس باکس بازی کردند.

نتیجه اخلاقی :آدم یه رفیق میخواد که گاهی دلخوشی الکی بهت بده:))

من حال ادامه دادن ندارم

دختـر هابیل چهارشنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۳ 13:14

واقعیت اینکه من حوصله این حجم از دید و بازدید بیمار رو ندارم:)/

سوالات ملاقات کنندگان

خونتون چند متره:/

غیر از این اتاق خواب، اتاق خواب طبقه بالا هم دارین؟

چند سال اینجا نشستین؟!

این کتاب های تو قفسه رو هممممه رو خوندی؟

کتاب امانت میدی؟

بچه هات چند سالشونه؟! دختر بیار!!

شبکه آی فیلم رو میزنی، کیمیا الان شروع میشه

خب کی اون یکی پات رو عمل میکنی(چه عجب!! )

تازه رگباری زنگ میخوره و سراغ احوال، مادر رئیس جمهورش هم اینقدر گوشیش زنگ نمیخوره

تازه پایگاه بسیج هم قراره یه روز بیان که اونام سی نفرن

مادر من تو رو چه به بسیج محله:/

فی المجلس وضعیت گهرباری دارم اونم منِ غیر اجتماعی درونگرای حوصله سربر:|

نتیجه اخلاقی:برای خالی نبودن عریضه سراغ بیمار رو هم بگیرید اونم دل داره:///

خاک بر سر نباشید!!

دختـر هابیل چهارشنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۳ 13:6

نزدیک یه ماهی میشه که مادر پروتز زانو کرده

و فعلا خونه ی منه

هربار که میخوام بهش دارو بدم یا کمکش کنم بره حمام

یا هرچی میگه خیر ببینی

آدمی که دختر نداره خاکش بسره!!

نتیجه اخلاقی :دختر بیارید

امضا از طرف یه خاک بر سر :|

هوای تو

دختـر هابیل چهارشنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۳ 13:2

هوا خیلی بیمزه و بیخود و بی جهت سرد شده

نه برفی نه بارونی نه طغیان رودخونه ای

چه جلف!!!

نتیجه اخلاقی :اخلاقتون، منش تون، رفتارتون شبیه این هوا نباشه:/

غسل واجب

دختـر هابیل دوشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۳ 11:7

میگن عیسی مسیح باشه در حال سرکشی مرازی عراضیان!!

تا اینکه تو گشت زنی به مورد مشکوک برخورد میکنن، که آدم ها همه زردماله و ریقو،

طوریکه خودشون هم حالشون از خودشون بهم می‌خورد.

عیسی مسیح میگه:شما مشکل تون اینکه گوشتی که میپزید، نمی شویید، فی المجلس هیچ چیزی در این دنیا بدون نوعی جنابت از دنیا نمیره. بشور اون گوشت خاک برسر را.

به پند گوشتی عیسی همی گوش دادند و خوب شدند.

بعد طرف نرخر یا ماده خرِ مادر هشت پای پدر کوسه میگه من وقت نمیکنم برم غسل کنم عصر که از سر کار اومدم شاید برم!!

و با تن مجوسش رو روی این زمین پاک، عرض اندام میکنه

هر کاری در این عالم و عوالم دیگه اثر داره!!

نکنید اینجوری!!!

پس اینبار خواستی گوشت درست کنی بشور و بگو :غسل واجب میکنم گوشت را قربة الی الله:)

رو مخ!!

دختـر هابیل دوشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۳ 10:45

به مرحله ای از خودکفایی رسیدم

که هم با حرف زدن هم با حرف نزدن میتونم برم رو مخ طرف :|

*فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین :*)

ازم ساعت بپرس!!

دختـر هابیل دوشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۳ 10:43

مادرم عاشق ساعت سیکو 5هست

یه ساعت سیکو سراغ گرفتم:27میلیون و 900!!

مگه چه قابلیتی داره؟!!

نهایت یکی بپرسه ساعت چنده؟!

بگی صفر عاشقی!!!

مادر از خودم بپرس ساعت چنده بهت میگم!!

*یه زمانی زنگ میزدیم 119،ساعت بهمون میگفت، نمیدونم همچین آپشنی هنوز مخابرات داره یا نه :))

نع!!

دختـر هابیل یکشنبه یازدهم آذر ۱۴۰۳ 11:9

قدرت نه گفتن رو باید از عزرائیل یاد گرفت
عجز و لابه میکنی براش
میگی من تازه دو روز دیگه عروسیمه
میگی من تازه حالا بچه دار شدم
میگی اینکه بچه ست،گناه داره
میگی تازه بعد کلی سختی، حالا میخواستم یه روز خوش داشته باشم.
میگی الان زوده
فقط تو چشات نگاه میکنه و میگه:نـَـه، وقت رفتنِ!!

یا بارم رمضون!!

دختـر هابیل سه شنبه ششم آذر ۱۴۰۳ 14:12

حمل بر خودستایی نشه بالاخره تو کوچه ما هم عروسی شد:))

*میاد روزهای خوب، این افسانه نیست

مع السلامة

دختـر هابیل دوشنبه پنجم آذر ۱۴۰۳ 14:11

فقط اونجا که شیرین عبدالوهاب تو کنسرت با گریه میگه:

"مع السلامة يا حبيبي وفي أمان

عمري ما هقول يوم عليك ماضي وكان

عمري ما انسى مهما طال بيا الزمان

خداحافظ عزیزم در پناه خدا باشی

در تمام عمرم هرگز نخواهم گفت در گذشته ها بوده ای و تمام شده ای

هرگز فراموشت نکنم حتی اگر هزاران سال بگذرد"

*صدای تو را دوست دارم:)

سررسید

دختـر هابیل دوشنبه پنجم آذر ۱۴۰۳ 11:8

دنبال سررسید سال قبلم میگشتم

فعلا که آب شده رفته تو زمین

باید بخت دختر شیطون رو ببندم تا پیدا بشه

یا به فرشته شموئیل بگم پیداش کنه:)

بعد سررسیدهای سال های قبلم رو دیدم

غیر سررسید سال 84که مادرم با همه ی نوارکاست هام داده به ضایعاتی و من هی کظم غیظ کردم و کماکان کظم غیظ میکنم

آخه چیکارت داشت اون همه خاطرات:)

بعد خاطرات سررسید سال89 رو میخوندم اونجا هم یه تخته ام کم بوده:)

به تاریخ 19اردیبهشت 89

"ساعت11:11 بود که رفتیم خونه زن عمو (الان نه عمویی هست نه زن عمویی) ببینیم جهیزیه ملیحه چجوره(الان یه دختر 13ساله داره)

خدا رحم کنه چقدر چیزی گرون شده به سطل آشغال 18000تومن"

برای ما همیشه چیزی گرونه و این یعنی ما نسل ناشکری بودیم اگه الان یه سطل آشغال 600تومن شده شکر کن سال دیگه شده 900:‌|

**برام جالب بود که چقدر ریز به ریز حرف زدم تو نوشته هام:)

***من نوشتن خاطرات رو از دنیای شیرین، دنیای شیرین دریا، جودی ابوت، آنشرلی و امیلی در نیومون یاد گرفتم

نوشتن برام جذابه اشتراک اتفاقاتی که گاه باهاش خندیدم گاهی اشک ریختم و گاهی سکوت مطلق بودم:)

نه به سورپرایز

دختـر هابیل دوشنبه پنجم آذر ۱۴۰۳ 10:15

دیدین تو اینستاگرام یهو میان در خونتون میگن:شما مثلا سحر خانم هستید؟!

تولدتون نزدیکه؟! این گل رو بگیرید،همسرتون یا دوستتون یا هر خر دیگه خواستند از این طریق بهتون تبریک بگن و اجازه هست بیایم داخل؟!

بعد عنر عنر با ساز و دهل میان تو خونه ای که همه جاش مرتبه

وجدانا از این تریبون اعلام می‌کنم منو اینجوری سورپرایز نکنید!!

قطع به یقین مثل اون کلیپ ها گریه میکنم اما بخاطر شلوغی خونه

والا ما بچه داریم در حالت عادی ده تا توپ فقط تو پذیرایی ولو شده

جنگل مولاست خونه، چجوری همون لحظه خوشتیپ و آرا ویرا کرده هستین، خونه هاتون مرتبه، یحتمل یه جای کار میلنگه!!

ربط نوشت :یادمه یکی از آقایون فامیل مجید اومد در خونه بابت رتق و فتق یک امری بعد بارون هم زده بود دم در خیس میشد، خیلی شیک و مجلسی گفتم:عذر میخوام نمی تونم دعوتتون کنم تو خونه مجید نیس:))

اونم خیس شد و رفت:)))

الو میشنوی صدامو

دختـر هابیل دوشنبه پنجم آذر ۱۴۰۳ 9:57

پارت اول

دایرکت پیام داده:

دختر هابیل تو فروشگاه دیدمت، اما محل ندادی ما رو هم ببین!!

رفتم پروفایلش رو دیدم یه عکس پشت به دوربین، پیج بسته، اسم پروفایل یه اف با چندتا عدد

آخه من چطوری تو رو بشناسم ملعون!!!؟

پارت دوم

یکی از هم اتاقی های سابق خوابگاه بعد عهد بوقی زنگ زده که اول اصلا من نشناختمش کی هست(من آدم زنگی نیستم به من زنگ نزنید!!)

بعد معرفی و بی معرفتی بنده که مسبوق به سابقه است، خیلی شیک و مجلسی گفت:هدیه تولدم، همراه اول یه روز تماس رایگان داده گفتم بهت زنگت بزنم!!

معنیش تو ذهنم فقط همین بود که اگه رایگان نبود زنگ نمیزدم!!

گفتم:خرد مجسم تو که به خط ایرانسل من زنگ زدی؟!

تو ده ثانیه همه آنچه میخواست بگه و بشنوه رو گفت و شنید و تمام!!!

پارت سوم

بعضی‌ها در وقت خالی‌شون با تو حرف میزنند،
بعضی‌ها وقتشون را خالی می‌کنند
تا با تو حرف بزنند

نتیجه اخلاقی :اینجوریاس:/

شنبه ات مستدام

دختـر هابیل شنبه سوم آذر ۱۴۰۳ 16:10

شنبه ای که مادرشوهر برات فسنجون و مرغ و سالاد میاره

پست چی بسته ات رو میاره

با بهترین رفیقت حرف میزنی

شنبه نیست، فی الواقع شب جمعه ست:))

خوشبختی همین خوشی های نیم خطی ست

کم کم تبدیل به ریل میشه

ریل خوشبختی همه پر قطار :)

صفحه بعد
بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان