شکست!!!
دختـر هابیل یکشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۳ 21:0
بچه ها زدن دوتا پیاله رو شکوندن همه محتویات آجیل و تخمه ریخته رو فرش
بنا رو گذاشتم رو اینکه تخمه ها شیشه ای شدند و نعمت خدا رو ریختم دور
خورده های شیشه رو داشتم جمع میکردم
دیدم تو این فیلم ها بخصوص کره ای، یارو تا میره یه دونه جمع کنه سریع میگه آاآخ یعنی دستم اووف شد
بعد پسره میاد دستمال میاره تو همون حالت نشسته نگاهشون به هم جفت میشه و بعد ادامه اراجیف
حالا پیاله خورد و خاکشیر رو جمع کردم چنتاش رو از کف پام برداشتم دریغ از خون، تهش هم پسر محله ما میگه:کیسه اش پر شده خالی کن:|
تازه تا یه ماه هی چشمت میخوره به یه گوشه ای و تشعشعات شیشه رو گوشه گوشه خونه میبینی!!
خلاصه زندگی واقعی ام خیلی فرق داره با رویاهام.