یک عدد عشق

دختـر هابیل دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۴ 12:50

دیشب مولودی خونه برادرم بودیم به مناسبت روز مادر و این داستان ها
ته مجلس برای اون دوستانی که قر تو کم فراوونه نمیدونن کجا بریزند هم یه مجلس برقص آ گذاشتن.
تو اون جمع یکی بلند شد که برای من آشنا بود، میومد موسسه
همسر معتاد، خودش هم بیماری قلبی و سردرد های مزمن.
شوهر پول رو می‌گرفت برای دود دادن و زن هم که با این اوضاع و بخت و ادبار.
گاهی تا میخواست نوبتش بشه حرف میزد سبک میشد و بعد میرفت.
دیشب که بلند شد برقصه براش خوشحال بودم حداقل ساعتی بیخیال همه چیز شدن هم غنیمته.
آخر مجلس موقع خداحافظی منو دید، دستم رو گرفت و نشوند کنار خودش، تو کجا اینجا کجا بقول بابا خدا بیامرزم کلی عشق رسوند:))
از اینکه چقدر جات تو موسسه خالیه،چقدر گرونیه کلی هزینه داروم شد حاجی فقط صد داد تازه گفت پرونده تو می بندم دیگه فقط مخصوص سرطانی هاست،آدم باید سرطان بگیره تا یکی کمکش کنه؟!
تو همین حین دخترش اومد کنارش و گفت:مامان این کیه؟!
و مادرش دست های منو فشرد و گفت :این یک عدد عشقِ، عشق.
راستش خیلی بهم چسبید یوقتایی آدم ها کم میارن، خسته میشن کلافه اند،همه چی دست به دست هم میده برای یک فروپاشی اساسی
اما یه جمله یه لبخند یه فشردن دستی به گرمی بدون هیچ چشم داشتی، ورق رو برمیگردونه.
این محبت کلامی رو از هم دریغ نکنید همین:)

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان