زنجیره مهربانی

دختـر هابیل چهارشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۱ 11:52

چند روز پیش یکی از دوستان مورد اعتماد که در زمینه کار خیر فعالیت دارند داستان یک خانواده رو برام گفتند که سه فرزند خانواده دچار معلولیت هستند و ایزی لایف میشن.

و هزینه درمان و ایزی لایف بچه ها در ماه حدود 6میلیون میشه که به کمک یک خیر تا 6ماه تقبل کردند هزینه بهداشتی بچه ها رو.

حقوق پدر خانواده 6800هست که ایشون هم بیمارند، و کلا هرچه درمیارن خرج دارو میشه

و الان ایشون و چند خانواده مشابه ایشون برنج و حبوبات ندارند، هیییچی هیییییچ

قرار شده هرکس به وسع خودش به نیتی که داره،
رفع گرفتاری، خیرات برای اموات، باقی و الصالحات، کمک به هم نوع یا هرچیز دیگه
به این خانواده ها کمک کنه
هم در آستانه سال جدید هستیم
هم ماه رمضان نزدیک.

خیلی از این خانواده ها رو که من از نزدیک دیدم واقعا مستحق هستند و به معنای واقعی کلمه ندار.

توقع کمک که از بالا دستی ها نمیشه داشت مگه اینکه خودمون به داد خودمون برسیم.

هر کدام از دوستان که توان مالی داره حتی مقدار کم اعلام کنه، شماره کارت میدم برای خرید برنج و حبوبات.

خیرتون کثیر، دلتون بی غم.

ای پرنده ی مهاجر

دختـر هابیل چهارشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۱ 0:58

سعید دوست مجید زنگ زده من باب خداحافظی وگودبای پارتی قبل از رفتن از ایران
عازم کاناداست و برای همیشه داره میره اون یکی دوستش هم رفت آلمان.

مجید پشت خط گفت:تو هم رفتی؟
واقعا کار درستش رو کردی خوش باشی
این پشتکارت رو تحسین میکنم.

سعید:تو هم کار و بار رو بیار کانادا،مشکل زبان هم که نداری، بیا ما هم تنها نباشیم!!

مجید :خانم من سرماییه، به درد کانادا نمیخوره،زمستون از خونه بیرون نمیاد حالا هشت ماه از سال تو زمهریر باشه، سُده مرگ میکنه

من:/ :|

مجید:سعید من رو نیوزیلند برنامه ریختم، آب و هوا، امکانات تحصیلی،بهداشتی، مبحث تجارت، از همه لحاظ اکی هست‌. فقط اگه خانواده من و همسرم هم میومدن دیگه تمام بود، امان از وابستگی...

ابوالفضل دوست دیگه مجید از بولیوی تماس گرفته، یادمه سر کودتایی که در بولیوی بعد از تقلب انتخاباتی مورالس شکل گرفت چقدر صحبت میکردن، تازه اولین محموله فرش رو به بولیوی فرستاده بودند. که میگفت:فرش ها چه پاقدمی داشت و میزدن زیر خنده.

اینبار به مجید پیشنهاد داد برای اقامت در آمریکا جنوبی اقدام کنه، بولیوی هم مرز برزیل و آرژانتین هست که به زبان اسپانیایی صحبت می‌کنند، بولیوی نقطه شروع و بستر خوب مهاجرت به بقیه کشورهاست.
پیشنهاد کرد مجید بره بولیوی
میخوام برم بولیوی نظرت چیه!!
مرده شورش مگه مرده؟!
بولیوی چه خری رنگ کنی، یه افغانستان رفتی بسه همش استرس داشتم حالا بولیوی که معلوم نیس کجای نقشه جهانه؟!

ابوالفضل میگه:اینجا خانم های بولیوی هستند مدت یک هفته همسرت میشن و بعد کارت اقامت دائم آماده ست و بقیه داستان
یه پولی به اون خانم میدن و بعد تو و بچه ها میاین اونجا نظرت چیه؟!
نظرم در مورد هووی بولیویایی یا کلا مهاجرت؟!
ببین ما در برابر بچه ها مسئولیم باید رفت

من آدم رفتن نیستم، مادرم چی؟ اووه تو هم از همه پیغمبر ها گشتی جرجیس رو پیدا کردی، اونم کجا بولیوی!!

من هنوز پشیمونم که موقعیت داشتیم بریم مسقط و نرفتیم،حالا بولیوی نه، نیوزیلند چی

همه براشون مهاجرت اولش سخته، کم کم به شرایط عادت میکنن و میگن کاش زودتر رفته بودیم

کاش کاری نمیکردن که همه به رفتن فکر کنند.الان اصلا نمیخوام به این چیزها فکر کنم فقط موندم برای عروسی عارفه لباس چی بخرم بذار سرچ کنم؟!

گوگل سرچ میکنم: زنان بولیوی
.
نتیجه اخلاقی :بوی رفتن میاد...


‌‌

آیا وکیلم؟!

دختـر هابیل دوشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۱ 23:25

میپرسه به حاج رضا وکالت می‌دهی؟!

میگم:بعنوان کسی که تاریخ خونده، دوتا کار داشتم یکیش این بود:/

داستان همان شاه و عوام، ارباب و رعیتی هست فقط شکل و شمایلش عوض شده

نتیجه اخلاقی :خر عیسی گرش به مکه برند، چو بیاید هنوز خر باشد.

عمدا

دختـر هابیل یکشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۱ 2:0

نیا یوشیج در 12 دی ما سال 32 نوشته
من عمدا دارم به بطالت میگذرانم، عمدا، عمدا
و ما در سال 1401 دقیقا همون عمدا رو زندگی می‌کنیم.

*خسته از سرفه های شبانه
نشسته باید رفت...

دیالوگ شبانگاهی

دختـر هابیل پنجشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۱ 1:3

مجید:یادته از اراک میومدی من بلند میشدم میومدم خونتون بعد اصن از اون اتاق بیرون نمی اومدی، آی حرصم می‌گرفت.

بعد به عمه میگفتم:کجاست این دختره؟!
آی که چقده مغرور و لجباز بودی و هستی!!

اره یادمه مادرم میگفت:خب بیا بیرون گناه داره نیومده عمه اش رو ببینه که

حالا به ضامن سوالایی که میکردی

درسا چجوره؟ اراک سرده؟

_دیگه اسلام دستمون رو بسته بود، ولی خیلی یه دنده و لجبازی

من تو مخیله ام نمیگنجه، دختری که آویزون کسی باشه، یعنی هضمش برام سخته
خودش رو خار و خفیف یکی کنه.

تو خوابگاه که بودیم دم کیوسک تلفن بعضی این دخترها چنان اشکی می ریختن واس خاطر یه الدنگ که من و فاطمه دوستم به نشانه تاسف چند دقیقه سکوت میکردیم و دست آخر میگفتیم عنبرنسارا بر سرتان
آدم اینقدر حقیرررررر

دختر راه به راه زنگ میزد پسره؛

_من الانم جایی برم تا زنگ نزنم، زنگ نمیزنی!!
تو رفتی من زنگ بزنم؟!
لطفا وقتی رو منبر هستم، پارازیت ننداز!!

خلاصه هی زنگ میزد به پسر و اونم قشنگ میشستش میگفت:من حالم ازت بهم میخوره، دلم باهات نیست، خودمم بخوامت، خانواده ام نمی‌خوانت بخصوص مادرم.

دوباره این میگفت:من کنیزیت رو میکنم بزار من فقط باشم باهات

عـــی واقعا عق برانگیز نیست؟!

من نمیدونم به تربیت خانوادگی برمیگرده به چی که اینقدر خودت رو حقیر کنی، نه عزت نفسی، نه غروری هییییچی!!!

آخر سر هم کلی پول داد به یه رمال گفت:این قند رو بندازه تو سماور، مادرش باهات راه میاد، پسر هم گفت:اگه کله قند هم بندازم تو سماور این دلش با تو نیست برو

حتی اگه ازدواج هم میکردن، وقتی یکی نخوادت، باعث میشه نه اعتماد به نفسی داشته باشی نه عزت نفس، خیانت چاشنی هر روز میشه و صحبت های از این دست.

من کاری به بقیه ندارم اما میگم:دختر، حتی زن تا لحظه مرگ باید عزت نفس خودش رو داشته باشه، باید به وقتش مغرور باشه، خودش رو برای هر کس و ناکسی خورد نکنه.

_حاج خانم اگه منبرتون تموم شده، به غرورتون برنمیخوره لطفا برقا رو خاموش کن نماز صبح قضا نشه.

نتیجه اخلاقی:آویزون هیچ کس نباش حتی شما دوست عزیز!!!

تلگراف خانه شبانه

دختـر هابیل پنجشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۱ 0:28

بد رقم سرماخورده ام نقطه
کیپ شدن بینی اضافه شد نقطه

انگار کسی با لوله وحید به پس سرم زده نقطه
گلو درد دارم افتضاح نقطه
دکتر بیمارستان سرم تجویز کرد نقطه
سوزن تقویتی آزاد هست نقطه
چهار دونه کپسول آنتی بیوتیک داد نقطه
انگار قحطی داروست نقطه
داروها کماکان افاقه نکرده نقطه
داروها گاو شده اند نقطه
امروز کلا تصویرم هست اما صدا نه نقطه
رفتن صدا و تصویر باهم را خدا داند نقطه
تنها صداست که میماند نقطه
هزینه تلگراف از اینترنت مافنگی تان کم می شود نقطه

دیالوگ آخر شبی

دختـر هابیل دوشنبه دهم بهمن ۱۴۰۱ 1:7

مجید تو اول دندون بالایی دراومد یا پایینی؟؟
کم غم و غصه داریم باید غصه قبیله حَمَر تو جنوب اتیوپی رو خورد!!

_چرا؟!

اینا یه رسمی دارند به نام رسم مینگی
بچه ای که ولد الزنا باشه یا اول دندون بالاش دربیاد رو شوم ميدونند و خیلی شیک و مجلسی مادر تو دهن بچه ترکیبی از کره و مدفوع گاو میذاره و پرتش میکنه تو علفزار یا دره یا هر جهنم دره ای تا بمیره

_حالا چرا کره؟!

ببخشید میگم اینبار پنیر لیقوان بذارند!!
لابد میذارن صداش بقیه رو آزار نده

_امان از تحجر و بدبختی و خریت و جهل
بگمونم خدام تو رودربایستی گفت:فتبارک الله
حیوون اینکار رو نمیکنه که آدم ابوالبشر میکنه!!
نتیجه اخلاقی :مثل قبیله حمر نباشیم!!


مصدع اوقات شریف

دختـر هابیل شنبه یکم بهمن ۱۴۰۱ 11:40

برای شما هم پیش اومده مثلا همیشه صدای یک نفر رو شنیده باشید و وقتی تصویرش رو ببینید اونی نباشه که تو تصورتون هست

شبیه گوینده های رادیو یا دوبلورها
یه لحظه هنگی خاصی یا تو ذوقی براتون ایجاد میشه؟

چند روزی که مراسم روضه خونه کریم بود
مادحین و آخوندها برای استراحت کوتاه و خوردن شام یه شبش رو خونه ما بودند.

هزینه سخنرانی میلیونی به کنار، هزینه ایاب و ذهاب هم از قم تا اینجا به کنار، من با سیگار کشیدنشون کنار نیومدم.

یعنی هیچ جوره نتونستم هضم کنم عمامه بسر، سیگار برگ به دست!!

تازه مجید میگفت:شام که رفتن بخورن گفتن:نوشابه اش کو؟؟؟

حالا بازم خوبه مجید کظم غیظ کرد و رعایت حال مهمان رو هم کرد وگرنه کافر نبینه مسلمان نشنوه!!

مع البت موقع رفتن روی منبر، آخوند محترم گفت:اسلام رو از من نبینید من سرتاپا غلطم
اسلام رو اهل البیت بدانید و ببینید.

اما برادر جان نکن از اینکارها، بقول خودتون عمامه پیغمبر حرمت داره، نکش ضرر داره...

در همین اثنا بعد از پایان روضه مرحله دادن شام، خانمی گفتن:دوستان چند دقیقه میخوام مصدع اوقات تون بشم

از من به شما نصیحت هر وقت کسی گفت:چند دقیقه وقت تون رو بگیرم
سعی کنید نذارند وقت تون رو بگیرن چون وقت عالم رو میگیرن!!

صحبت را با دسیسه استکبار جهانی و بی عفاف کردن زنان شروع کرد و گفت:این جوراب های کوتاه که خیلی مد شده باعث سردی رحم میشه و نازایی چون سرما مستقیما به پا میخوره و اون خانم امکان باروری رو از دست میده!!!

این یه تحقیق کاملا علمی هست

رواست که جامه درید و سر به بیابان گذاشت!!

هی خواستم بگم: خانم محترم، منور الفکر پس اون زن لخت و پتی اونور آبی که هفت و هشت تا بچه داره، اون چجوری باردار شده، واسه ما نه، واسه اونا آره؟!!!

سکوت اختیار کردم!!

داستان رسید به مبحث پاپیت، اسباب بازی که هم رنگش هم فشار دادنش محلی از اعراب اینبار استثنا داشت.
رنگش رو نماد همجنسگرایان می‌دانست و فشار دادنش را هم ایضا عمل قوم لوط.
از دید ایشان جهان در حال عادی سازی کردن این حرکت هست تا عمل قوم لوط را دوباره احیا کند اول با فشار دادن شروع می‌شود هر آنچه فکرش را بکنید کنترل تلویزیون، آیفون یا زنگ خونه، دکمه ماشین لباسشویی، هر دکمه دیگری را، این خود زمینه عادی سازی و باور این قضیه می‌شود.

فاجعه بارتر اینکه یه عده با حرکات سر، مهر تایید می‌زدند و نتیجه آنکه مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد.

و امان از اراجیف آخر الزمان و امان از جهل

تاریخ می‌گوید:وقتی میرزا حسن رشدیه پدر علم و آموزش نوین سال 1307 قمری، اولین مدرسه ابتدایی ایرانی رو تاسیس کرد، عده ای گفتن تدریس به اطفال حرام است و گناه، تقلید از اجنبی ست و رخنه شیطان در دین، غافل از اینکه شیطان در خانه بی دانش رخنه می‌کند و مدرسه را تخریب کردند. و معلم ها را کتک زدند.
چرا که منفعت شان در نفهمیدن بقیه بود.

نتیجه اخلاقی :تا زنده هستید مطالعه بفرمایید


بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان