نفس آخر

دختـر هابیل دوشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۱ 23:55

لحظات پایانی سال 1401 هست
سفره هفت سین نچیدم.
چرا؟ حسش نبود...
پام درد میکنه روغن خشخاش و سیاهدونه زدم
سالی بود که دوست ندارم تکرار بشه
امشب یه کلیپ از کشته های این مدت رو گذاشته بودند
واقعا آدم برای شاد بودن عذاب وجدان میگیره
خدایا ایران گناه داره، ارفاق کن و حال خوب رو تو دل مردمش بکار.

محرم اسرار

دختـر هابیل سه شنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۱ 9:27

رابطه من و مادرم شبیه آنه شرلی و ماریاست.
با این تفاوت که مادرم از حرف های من سردرد نمیگیره.

از مدرسه که میومدم هنوز مانتو درنیاورده تو آشپزخونه بودم، یه دونه شامی های گرد و داغ رو تو دهنم میچرخوندم تا خنک بشه و بعد بخورم.

تو همین حین از اتفاقاتی که تو مدرسه افتاد، میگفتم و مادرم غذا رو درست می‌کرد، لامصب چه عطر و مزه ای داشت.

خانم دکی هم میومد یه سلام و میرفت اون اتاق، مادرم میگفت:زهره چه خبر از مدرسه؟!

خانم دکی:چه خبر هیچی مثل همیشه!!

مادرم یه نگاه به من می‌کرد و می گفت:اینم کاه تو بُقشه(چلنگر نوشت:حرفی برای گفتن نداره)

زیبنده بود خانم دکی تخلص خموش رو برای خودش بر می گزید!!

تو دوره ای که قریب به اتفاق بچه ها و همکلاسی ها میگفتن:اگه مادرم بفهمه، اگه بابام بفهمه منو میکشن

من با مادرم رفیق ترین بودم و راز مگویی بینمون نبود.

یادمه تو آشپزخونه بودیم، مادرم داشت سالاد درست می‌کرد بهش گفتم:مامان یه چیزی میخوام بهت بگم، فقط بین خودمون باشه به کسی نگیا

میدونست چند روزه یه چیزی میخوام بهش بگم و نگفتم.

گفت:نه والا!! کیُ دارم بهش بگم، بگو مادر!!!

من یه مدته از مجید خوشم اومده؟

مجید کیه؟!

مگه چنتا مجید داریم(مع البت، مجید پسرعمه هم دارم اما تا اون زمان من رؤیت نکرده بودمش)‌؛ مجیدِ دایی دیگه

فقط بین خودمون باشه!!

شما که همش مثل خروس لاری به هم می پریدین، همش کل کل میکردین که، کی از هم خوشتون اومد؟

مادر من آدم با کسی کل کل میکنه که خوشش بیاد، وگرنه برات مهم نباشه، نگاهشم نمیکنی!!

فقط تاکید می‌کنم بین خودمون باشه.

خیالت تخت مادر!!

روز بعد از مدرسه اومدم خونه، خاله هم بود تا نگام کرد، کِل کشید و گفت:به به عروس خانم!!!

آچمز مونده بودم که مادرم گفت:من چیزی نگفتم، خاله گفت تابلو بودین من خودم فهمیدم.
دوباره نگاه به مادرم کردم

گفت:خاله که از خودمونه!!!

به مادرم گفتم:دیگه بهت هیچی نمیگم!

سر سفره نهار بودیم که بابام گفت:یخورده اینورتر بشین، جا برای آقامجید هم باشه،مبارکا باشه و کِل و بشکن معروف خودش رو زد (اون با دوتا شستاش بشکن میزد).
به مادرم گفتم:مادر یه بلندگو دست میگرفتی، همسایه ها رو هم شریک این راز مگو میکردی، گناه دارن، میمیرن از بی خبری!!!

حالا بماند تو همون هفته، عمه و زن عمو و یسار و یمین گرفتند که" ایها الناس دختر احمد آقا، پسر داییش مجید رو خیلی دوست داره"

نتیجه اخلاقی :با خانواده تون رفیق باشید.

واقعیت نوشت: راز هاتون رو به مادرها تون بگین، اونا محرم اسرارند!!

دلار در دیار باقی

دختـر هابیل چهارشنبه دهم اسفند ۱۴۰۱ 9:51

قبلا میگفتن:سن که رسید به پنجاه،فشار میاد به چندجا

روزگار فکرش رو هم نمیکرد، روزی برسه که بگن دلار که رسید به پنجاه، فشار میاد به همه جا

یادمه چند ماه پیش که دلار سی و خورده ای بود، کریم خواب مادربزرگم خدابیامرزم رو دید، از کرامات ننه ی ما این بود که برای هرکس طلب خیر می‌کرد، نشد برآورده میشد، حالا خونه دار شدن میخواست باشه یا بچه دار شدن، حل میشد یجورایی مستجاب الدعوه بود. نفرین هم اگه می‌کرد به سال نکشیده طرف ریق رحمت رو سر کشیده بود. خلاصه آپشن صفات رحمانی و عذابٌ الیمیش فعال بود.

کریم تو خواب نه گذاشت نه برداشت، پرسید ننه بنظرت دلار چجور پیش میره، بهش گفته بود تا 70،80تومن هم میرسه و بعد هم در مورد بورس ازش پرسیده بود.

اینکه کریم این خرد مجسم، منور الفکر حالا چرا از این همه سوال، سوال اقتصادی پرسیده رو بیخیال،

اما ما وقتی گفت:دلار میرسه به 70.80 خندیدیم و گفتیم:تو هم با این خوابات!!

اما با گذر زمان شرایط میگه میرسه

دیگه ننه بزرگ، اعلام نکردن دلار اون 70.80 میمونه، یا میکشه پایین.

نتیجه اخلاقی :ننه بزرگ من در دو دنیا کارش درسته، میزنه به هدف!

کلفت نباشیم!!

دختـر هابیل چهارشنبه سوم اسفند ۱۴۰۱ 11:12

شنبه ششمین سالگرد بابام بود، دور هم جمع شدیم
مادرم آش پخت، معظمة له براش فرق نمیکنه سالگرد ولادت یا وفات، آشش به راهه

مع البت اینبار آش جو بانضمام رب اناری که خودش درست کرده بود، بود.
لامصب آشپز قهاری ست.

طبق یک قانون نانوشته، خواهر برادری ها هرشب میرن خونه مادر

کریم که حالش زارتره، اگه نره اعلام میکنه من امشب نمیتونم بیام، ولی اگه بره تا ساعت یک هم اونجاست دیگه مادرم میگه بیا برو خوابم میاد.

جالبیش اینه فردا صبح دوباره زنگ میزنیم، خب چه خبر، چه کردی، تعریف کن

چند ماه پیش، درگیر یه کتاب بشدت جذاب بودم، و کلا رفته بودم تو غار تنهایی خودم
و یه هفته ای میشد نرفته بودم خونه مادرم، زنگ درست درمونی هم نزده بودم.

مادرم زنگ زد و گفت:چه خبره؟ کلفت شدی؟؟!

نمیشد بهانه آورد که درگیر کتاب خوندن بودم، دهانم ببست. دیدم میشه بعدا هم خوند، گفتم دارم سالاد ماکارونی درست میکنم شب بیارم خونه دورهم باشیم.


"اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد"

نتیجه اخلاقی :

تجربه ثابت کرده، هیچ جا هیچ خبری نیست، برای پدر و مادرت خودت رو کلفت نکن، خودت رو نگیر، شل کن بابا، شل...

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان