کلفت نباشیم!!

دختـر هابیل چهارشنبه سوم اسفند ۱۴۰۱ 11:12

شنبه ششمین سالگرد بابام بود، دور هم جمع شدیم
مادرم آش پخت، معظمة له براش فرق نمیکنه سالگرد ولادت یا وفات، آشش به راهه

مع البت اینبار آش جو بانضمام رب اناری که خودش درست کرده بود، بود.
لامصب آشپز قهاری ست.

طبق یک قانون نانوشته، خواهر برادری ها هرشب میرن خونه مادر

کریم که حالش زارتره، اگه نره اعلام میکنه من امشب نمیتونم بیام، ولی اگه بره تا ساعت یک هم اونجاست دیگه مادرم میگه بیا برو خوابم میاد.

جالبیش اینه فردا صبح دوباره زنگ میزنیم، خب چه خبر، چه کردی، تعریف کن

چند ماه پیش، درگیر یه کتاب بشدت جذاب بودم، و کلا رفته بودم تو غار تنهایی خودم
و یه هفته ای میشد نرفته بودم خونه مادرم، زنگ درست درمونی هم نزده بودم.

مادرم زنگ زد و گفت:چه خبره؟ کلفت شدی؟؟!

نمیشد بهانه آورد که درگیر کتاب خوندن بودم، دهانم ببست. دیدم میشه بعدا هم خوند، گفتم دارم سالاد ماکارونی درست میکنم شب بیارم خونه دورهم باشیم.


"اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد"

نتیجه اخلاقی :

تجربه ثابت کرده، هیچ جا هیچ خبری نیست، برای پدر و مادرت خودت رو کلفت نکن، خودت رو نگیر، شل کن بابا، شل...

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان