برو بچه پررو
دختـر هابیل دوشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۳ 12:12دیروز مادر رفت خونه خودش
آدما چه زود وابسته میشن، امروز یهو زود بلند شدم گفتم:وای هنوز صبحانه براش درست نکردم بعد یادم اومد نیست.
دختر عمو که اومده بود مادر رو ببینه می گفت:اصلا یادم نبود مادرم دیگه نیست،طبق عادت زنگ زدم خونه، دیدم کسی گوشی رو بر نمیداره گفتم:شاید رفته تا بیرون، برگرده دوباره زنگ میزنم، یهو یادم اومد، انگار آوار رو سرم ریختن...
این یهو تهی شدن رو من تجربه کردم، یهو زمان و مکان رو از دست دادن رو....
فضا رو اشک آلود نمیکنم.
زنگ زدم جویای احوالش بشم، بعد ده دقیقه میگه :خب باشه برو رد کارت
من:باشه:/ :|
واقعیت اینکه هرکی غیر از مادرم بهم میگفت:برو رد کارت
کاری میکردم که کافر نبینه، مسلمون نشنوه!!!