منِ دیگر
دختـر هابیل یکشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۳ 17:53نمیدونم این ناشکریه یا هرچیز دیگه, فقط میدونم ادا نیست!!
هیچی منو دل شاد نمیکنه، اگه باشه هم برای چند ثانیه ست به دقیقه هم نمیرسه.
شب میخوام بخوابم میبینم میتونم تو تخت گرم و نرم بخوابم مدیتیشن کنم، بچه ها تو اتاق خودشون راحت خوابیدند
بعد یاد آواره های سراسر جهان میفتم، کارتن خواب ها، سرما و زمهریر و سوز سرد. خواب کوفتم میشه.
میرم فروشگاه خرید میکنم دقیقا نفر روبه رویم با پسرش که میخواد یه خوراکی برداره دعواش میشه که من فقط دویست تومن تو کارتم هست تا آخر ماه و بچه با قهر میگه همش هیچی نداری، دلم میشکنه برای هر دو.
میرم دارو خونه،نفر جلوتر وقتی میبینه خیلی گرون شده میگه:هر کدوم ضروری نیست رو کنار بذارید مهم ترهاش رو بهم بدین
میرم رستوران نزدیک ورودی چنتا بچه تو زباله ها تو این هوای سرد دنبال ضایعات هستند یا دنبال توجه تا کسی ته مونده غذاش رو بهشون بده
دلم میگیره...
گاهی به خودم میگم زهرا خدا اینا رو نشونت میده که جوگیر نشی، که بفهمی همه دنیا همینه.
نشد نداره من بعد عهد بوقی بیام بیرون و دلمرده تر بر نگردم.
دنیا در نظرم با وجود آتش و جنگ، خیلی سرده، سرد یخ بسته