هزار تومن

دختـر هابیل دوشنبه هفدهم دی ۱۴۰۳ 14:41

یه همکلاسی داشتم که هم میزی من هم بود
تو اون زمانی که بابای اکثر بچه ها تو کارخونه حریر مخمل کاشون کار میکردند
این باباش کارخونه دار بود.
تو زمانی که نهایت تفریح همه دور زدن تا هلال علی بود.
اینا مسافرت کیش میرفتن.
خیلی چیزهای اونا بر چیزهای ما قفل بود.
اونا فقط تو یه مورد به گرد پای ما نمی رسیدن اونم تو بی پولی و نداری...
یه اخلاق خاصی داشت، وقتی مثلا لباس جدید، کفش، طلا و هر اباطیل دیگه می‌آورد مدرسه
وقتی بچه ها ازش میپرسیدن واای چه خوشگله چند خریدی؟!
بدون استثنا میگفت:هزار تومن
حالا میخواست مداد باشه یا طلا!!
طرف دیگه دستش میومد دفعه بعد ازش قیمت نپرسه!!
بعد یکی ازم میپرسه این لباس بافتت خیلی نرم و قشنگه چند خریدی؟!
حالا من، منِ خویشتن دار!!!
اینو کیش گرفتم، 55تومن میگفت، 50دادم،پشیمونم چرا دوتا برنداشتم!!!
کلام امیر:اگر سخن گفتن نقره ست، سکوت طلاست.
نتیجه اخلاقی:ببند در رو، سوز میاد:/


بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان