این هم از عمر شبی بود که...

دختـر هابیل دوشنبه یکم مرداد ۱۳۹۷ 11:49
نوشته شده در سال91


مادر مجید زنگ زد که خونه خاله اش مولودیه منم دعوت کرده  ودوست داره منم به جمع مشتاقان بپیوندم...ماهم نیز چون قطره ای جا مانده ازاقیانوس نِمــو وار به جمع پیوستیم.

وهمیشه شرایط اونجوری که تصور میکنی نیست،مداح از خودی بود وبغایت زشت میخوند ودست زدن های شوپورتی...هرکی ساز خودش رو میزد...جالبیــش تهدید های مداح بود که می گفت با این دست زدن هاتون توقـع نداشته باشین آقـا حاجتتون رو بده؛ملت هم ترس برش داشت وپیاز داغش رو زیاد می کرد.

موقع ریختن کام وشکلات آدم یاد سنگ های انتفاضه می افتاد طرف نشونه میگرفت ومیزد، یه بار هم محکم زدن تو سرم،دیگه موقع ریختن شکلات سعی میکردم یه گوشه پناه ببرم لامصب ضربتی میزد!!

موقع تمام شدن مراسم اعلام کردند فردا شب هم درب زنجیر که تو بازار کاشونه مراسم جشنی هست دوستان اگه خواستن تشریفشون رو بیــارن...

اصلا جای نشستن نبود تا اینکه یه آقای محترمی بزرگواری کردند ومارو به اتاق آرامگاه خانوادگی خلد آشیان،جنت مکان دعوت کردند،پر بود از قبر وانتظار بقیه دوستان رو هم میکشید.

یکی از خصوصیات کاشونیــا که برام زیاد ملموس هست،اینکه بیخود وبی جهت فحش میدن حتی اگه بخوان از یه بابایی تعریف هم کنن پیشوند فحش رو داره اصن فحش دادنشون ملــسه...

مداح خداییش خیلی زیبا میخوند  و دم به دقه چهچه میزد،تعاریف دوستان کاشانی  در باب صدای ایشان«بی پدر چه صـدایــیَم داره»،

«نفسش در رَه خوب میخونَه»،«سر تخته بشورنش طرف کجایی هَ؟؟»

موقع فشفشه بازی که شد جماعتی از ترس مونده بودن کجا برن،خانمی که از شدت ترس چشاش گرد شده بود،دستش رو قلبش بود ونیاز به توجه عموم داشت...نگاش که میکردم خنده ام گرفته بود آخه کاشونی رو چه به فشفشه ،چه به هیجــان؟؟

هربار که صدا ترقه ها بیشتر میشد خانم بغل دستم عاجزانه از امام زمان کمک میخواست،و هر چند دقه یه بار با گفتن «لیف تو شکلد مالم»باعث و بانی فشفه ساز را مورد تفقد قرار میداد.

آهنگ های شادی هم گذاشته بودند که عده ای رو به برقــص آ  واداشته بود..کلا فضای معنوی حکمفرما بود...امامزاده هم حظ وبهره ای برد اونشب...

اواخر جلسه خبرآمد ،خبری در راه است...عـاقا شام میدن این حرف به کاشونیا مثل کبریت روشن کردن در انبار باروت بود.جمعیت فوج فوج  خودش رو به درهای خروجی میرسوند،

جمعیت اونقدر زیاد بود که نفس کشیدن سخت شده بود من که اصن اریب میرفتم گردنمُ ازبس کشیده بودم که یخورده نفس بکشم یحتمل یک اینچ کش اومده بود...اینجور مواقع چانه زنی از بالا وفشار از پایین افاقه نمیکنه  وتو در مسیری قرار میگیری که هرسان یه سمتی میره...

زیر پام فرش های رول کرده بود که مسیر رو ناهموار کرده بود تو همین حین یه پیرزنی گفت کی پاش رو پامه...دوباره تکرار کرد نگاه که پایین کردم دیدم فرش نیست پا طرفه...خندم گرفته بود اما جلو خودم رو گرفتم طرف میگفت قراره اون پام رو  عمل کنم با حمله امشب این پامم رو باید عمل کنم...

صدای جیغ وشیون هر لحظه زیادتر میشد ودیگه ملتی که تا دقایق پیش صلوات خاصه میفرستادن فحش های خاصه نثار مسئولین جشن میکردند...اصلا نمیدونم چرا هرچی میرفتیم تموم نمیشد،شده بود عین نیروهای بشار اسد که چند ساله داره پیشروی میکنن هنوز تموم نشده،یحتمل مساحت زیاده...

دیگه کار به جایی رسیده بود که ملت چترباز کاشون بیخیال شام شده بودند ویکصدا میگفتن عاقا این دِرِ بی صحب رو باز کن شام نمیخــوایمو..در باز کن خفه شدیم گــورِ...(استغفــرالله)

به دور آخر که رسیدم آقایی که داشت غذا رو پخش میکرد استخاره میکرد تا بده وحشتم شده بود از دستش چاپیدم ودراومدم...

نفسم دیگه به شماره افتاده بود احساس میکردم تاندون های پام پاره شده یه مسیری رو که کاملا لنگیدم..منتظر مادر مجید بودم که یهــو تا دیدمش مردم از خنـده

_زندایی احساس نمیکنی تغییر کردی؟؟دنیا یجور دیگه واست نشده

والّا نمیدونم اینقدر فشارم دادن اصن حواسم نیست،چطور؟؟

_شیشـه عینکت کو؟؟

خاک بــِسرم تو جمعیت...

_بیا بریم دیگه خورد وخاکشیر شده

ساعت 1:30رسیدیم خونه دایی با یک عینک برهنه

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان