شیرینی خاطرات
دختـر هابیل شنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۰ 22:38عموی خدا بیامرزم یه موتور سوزوکی 100 قرمز داشت یه ترکبند یغور هم بهش وصل کرده بود که عطا و اوتا دراز و کوتاه که بخوان سوار موتور بشن، جا باشه.
بماند گاهی که از دست روزگار تنگ میومد میگفت:نمیمیرن کم بشن!!
اما اگه یه خار به پا بچه ها میرفت پیش پیش غش کرده بود.
یادمه گاهی سوارمون میکرد میبرد صحرا
برای ما پیک نیک همین بود، حکم دور دنیا رو داشت، باد تو موهامون میخورد انگاری رقص گندمزار بود.
یه بار من و زهره و وجیهه و محمد و مهدی سوار موتور شدیم من علنا پاهام تو خورجین بود.
دم پیچ خونمون همگی خوردیم زمین
از اون روزها بود که بقول عمو باید میمردم تا کم بشیم.
یهو گفت:اصن هیچ قبرستونی نمیریم.
خنده رو لب های هممون ماسید.
عمو موتور رو یه برانداز کرد نچ نچ کرد و گفت:بشینید اما قبلش یه ماشالله بگین چشم شور ردتون نباشه.
اضافه بار ما شد گردن گیر
چشم شور همساده های بیچاره
تا صحرا رفتیم دم آب نشستیم هنوز قشنگ یادمه.
چقدر خوش گذشت اون روز، دم هر پیچ ما بلند میگفتیم ماشالله
یه خاطراتی شیرینی اش تا ابد تو دل آدم میمونه و میتونی هربار مزه مزه اش کنی و لذت ببری.
عموی دوست داشتنی، من دلم برای اون دور زدن ها تنگ شده برای اون نفرین های منحصر بفردت برای اون نسل کشی بامزه ی الکیت.
کاش قبل از رفتن خاطرات بامزه و شیرین برای هم باقی بذاریم.