یک روز از زندگی
دختـر هابیل جمعه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۱ 1:49روزهای اولی که خیریه بودم هر روز با آدم های مختلف روبه رو می شدم
روزانه 60،70نفر با مشکلات گاه نگفتنی
اوایل بهداشت روانم مضمحل شده بود منی که فقط طنز می نوشتم تماما سکوت شدم.
یه وبلاگ دیگه زدم مخصوص آدم هایی که هر روز می دیدمشون 4500تا پست شده بود.
گاهی اینقدر شلوغ بود که وقت نمیکردم تا ساعت سه یه چای حتی بخورم
آقای فرزین پدرانه میگفت:اینقدر کار باشه و ما نباشیم برو یه استراحت کن.
یه کلوچه برداشتم و داشتم چای می ریختم که یه خانمی اومد و گفت حاجی کی میاد؟!
گفتم:رفتن دیگه فردا ساعت 10 بیاین.
همونجا نشست گفت:نمیدونی نزدیک چهل دقیقه است تو این گرما از کجا پیاده اومدم
هیچی نداشتم تو خونه بچه کوچک دارم و حامله هم هستم دو روزه فقط چای خوردم، پول هیچی ندارم، شوهرم هم از داربست افتاده و گوشه خونه افتاده،
همون لحظه کلوچه که تو دستم بود بهش دادم اما نخورد گفت میدم به بچم.
فردا به حاجی گفتم:گفت مشکلات زیاده خیلی ذهنت رو درگیر نکن
اما مگه میشد؟
از خونه براش برنج و گوشت و حبوبات آوردم و با گریه بسته ها رو برد.
چند روز پیش که یه نفر دایرکت باهام حرف میزد از مشکلات زندگی، از بیماری همسرش از بیکاری همسرش گفت، از اینکه آبرودار هست اما زندگی بهش خیلی فشار آورده،
و حالا هشت ماهه دختر باردار هست و هنوز نتونسته یه دونه لباس سیسمونی براش بگیره
از استرس اینکه اگه هر آن درد سراغش بیاد ساک بچه و لباس رو چه کنه؟!
گفت:میشه بگی کسی خیّر کمک کنه تا عمر دارم دعاگوش هستم تا حالا چندین بار خواستم بهتون پیام بدم نوشتم و پاک کردم اما الان واقعا چاره ای نداشتم.
یاد مراجعه کننده خیریه افتادم. گاهی شرایط برای یه نفر جوری سخت میشه که شب رو به روز کردن براش عذاب آوره.
تو این شب های پر از رحمت و فراوانی از دوستان هر کس میتونه واسطه خیر بشه
حالا به نیت سلامتی خودتون و خانواده تون، به نیت ثواب برای اموات که همیشه چشم انتظار هستند، هرکس به هر نیتی اگه میتونه برای این مادر باردار قدمی برداره یاعلی.
سوالاتی که ممکنه بپرسید:
مادر هشت ماهه، نوزاد: دختر
لباس چلگی یا سیسمونی هیچی نداره