8آبان آن سال ها

دختـر هابیل شنبه هفتم آبان ۱۴۰۱ 20:12

88،8،8
چه روزی است؟
این تبلیغی بود که تی وی اون سال برگزار میکرد.
میلاد امام رضا علیه السلام بود
برای ما روز عقد کریم با خانمش بود.
بعد از محضر، عروس رو گذاشتیم خونشون
شب حال خاله بد شد، اعصاب و روانش قاط زده بود

همه رفتیم خونه خاله, ما بودیم و خونواده دایی و بچه های خاله کریم گفت:میبرمت خاله بیرون دورت میزنم بهتر میشی

تو ماشین کریم نشستن سمت باغ فین و پارک بالا.

مجید هم گفت بیاین ماهم بریم.یه گروهان هم با مجید و ماشین دایی رفتیم, اون زمان دایی ماشینش ال نود بود.

من بودم و چندتا دیگه از بچه های فامیل من صندلی عقب نشسته بودم و مجید تند میرفت.

منم که خدای تیکه انداختن، گفتم:ما دوست نداریم جوان ناکام بشیم شما رو نمیدونم؟!

از آیینه یه نیگا با مکث چند ثانیه کرد و بدتر ویراژ داد.و آهنگی که اون زمان میدونست دوسش دارم با ولوم زیاد پخش کرد.

منم نگام به آیینه خیره شده بود.هوا بارونی بود و سرد. رسیدم پارک بالا باغ فین آدم سگ لرز میزد.سگ از لونش بیرون نمیومد اما ما اومده بودیم.

فقط دوست داشتم برگردم تو ماشین، یه لحظه نگام کرد و گفت:سردته؟!

گفتم:نه یخورده گرمازده شدم فقط سرش رو به نشانه تاسف تکون داد و گفت:هیچ وقت تو آدم نمیشی، اینام رفتن سر خونه زندگیشون میخوای چیکار کنی؟

منم گفتم:بسلامتی کلمه ای که مجید ازش متنفر بود :))

مثلا کامپیوتر خریده بود یا گوشی جدید وقتی نشون میداد خیلی رسمی میگفتم بسلامتی
این از هرچی فحش براش بدتر بود:)))این بار هم تا گفتم بسلامتی
فقط گفت:برو برو تو ماشین اما دیگه نوبت ماست!!

8.8.88برای من جور دیگه بود، دیگه نوبت ما شروع شده بود

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان