خوشا بحالت ای...
دختـر هابیل سه شنبه دوم مرداد ۱۴۰۳ 5:22امسال بیشتر من روستا بودم تا اینجا
جایی که شبا نیاز به کولر وپنکه نیست، و گاهی دم صبح هم از اون نسیم خنک، سردت میشه،
جایی که شبا اینقدر ستاره ها بهت نزدیکن که میتونی بغلشون کنی،
صدای جوی آب که از همون نزدیکی میشنوی بانضمام صدای جیرجیرک
و لذت بخش ترین حالت ممکن، چیدن سیب گلاب از باغچه و انداختن آلوچه های باغچه در خورشت مرغ:)
و به خودت میگی:آیا رواست اینجا رو ول کنی و بری جایی که نتونی از کنار کولر گازی کمی اونورتر بری
*این حجم گرما در جهان، آدمی رو میترسونه:)