زخم شمشیر
دختـر هابیل پنجشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۵ 12:29از خونه داداشم اومدم بیرون که دیدم در خونه همسایه غلغله جمعیت هست و همه مضطرب، که یهو خانمش با سر ورم کرده و پای لنگان چادرش رو تو صورتش کشید و جمعیت رو کنار زد و رفت.
نزدیک خونمون بودم که یه مردی که یه دستمال یزدی به سرش بسته بود و شلوار کردی پاش بود از موتور درب و داغون سوزوکی پیاده شد دم در وایساد و مشت و لگدی بود که تو در میزد صاحب خونه با صورت برافروخته اومد بیرون و من آستانه در خونه ایستاده بودم،بگمونم برادر یا عموی زن بود که مرد گفت:حالا دیگه دست روش بلند میکنی؟!
و مرد صاحب خونه گفت:همینه که هست و اون روز تا حالا هم تحملش کردم برای حرف مردم.
و مرد گفت:اینجوریاس؟! خیلی خب و یهو یه نمیدونم قمه بود یا شمشیر سامورایی از تو لباسش درآورد و بی معطلی فرو کرد تو شکم طرف.
من با همه وجود جیغ کشیدم و اون دومی رو هم دوباره تو پهلوش فرو کرد و طرف زمین افتاد و انگار چشاش از حدقه داشت میزد بیرون.
مجید از صدای جیغ من پرید بیرون و خودش رو تو کوچه رسوند و من حالا فریاد میزدم بیا تو خونه این الان هیچی حالیش نیست ،آدمای دور وبر هم واهمه داشتن جلو برن و کمک کنند فقط هی میگفتن:زنگ بزنید آمبولانس بیاد.
و من فقط هی به مجید میگفتم بیا تو، بیا به تو هم میزنه
و اون در جواب چی بگه خوبه؟
میگم بلند شو نماز صبح تو بخون دیگه صدات نمیزنم.
بله من خواب دیدم خواب همسایه ای که چند سالی هست دیگه همسایه مون نیست اما تا همین الان هم فکر میکنم واقعا زخم شمشیر خورده.
*چقده خوبه بعضی چیزها فقط یه کابوسه
**من آدم اتفاقات واقعی اینجوری نیستم
***چرا مردها تو خواب هم گوش به آدم نمیدن:/