شما بخوانید دو کلوم حرف حساب
دختـر هابیل دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۶ 10:30طبق معمول هندزفری تو گوشمه آهنگی بی کلام از تام آدامز به نام« feld»
به روزهایی فکر میکنم که تو قسمت بیماران صعب العلاج و سرطانی کار میکردم
دیدن آدم هایی که برای زندگی کردن مبارزه میکنند.
حتی اگه روز بعد بی یال و کوپال باشند و چهره ی زرد که نشون میداد هنوز مواد شیمیایی تو بدنشونه
آدم هایی که حتی شیمی درمانی هم دیگه افاقه نمیکرد و تنها پنج هفته برای #زندگی کردن یا بهتر بگم زنده موندن وقت داشتن
شبیه به ساعت شنی که از همین الان شماره معکوسش شروع شده...
دروغ چرا چند ماه اول که کلا بی اعصاب ترین آدم بودم حتی وبلاگ نویسی رو به مدت شش ماه کنار گذاشتم اصلا دستم به نوشتن نمی رسید که بخواد طنز بنویسه که بخواد بخندونه
از خودم بدم اومده بود که گاهی وقتا بی دلیل غرولند میکردم برای خدا،شبیه دختر پسرهای حالایی که تا تقی به توقی میخوره فاز سنگین غم برشون میداره و عکس یه سیگار ته مونده ویه تیغ میذارن!!
آدم میمونه بخنده یا تاسف بخوره یه عده برای یه روز نفس کشیدن یه روز دیدن دوباره ی آسمون از خدا مهلت میخوان یه عده هم اینجوری...
یکی باید ماهی 13 میلیون هزینه ی درمان خانمش رو بده،یکی هر ماه باید منتظر قطع شدن یکی یکی از انگشتای دستش باشه«اسکلردرومی»
با انواع #سرطان ها آشنا شده بودم حتی میدونستم فلانی کی میاد برای دارو شیمی درمانی وگاهی آدمایی که به جلسه بعد هم نمی رسیدند...
نشستن پای درد ودل اونا منو عوض کرد اصلا دیدمو به دنیا به زندگی تغییر داد همیشه خدا رو شاکرم بابت چنین شغل سختی.
گاهی بعد از تموم شدن ساعت کاری تازه یه دل سیر نشستم گریه کردم گریه برای خودم که چقدر حقیر بودم بابت خواسته های بیخود وبی جهتم و گاهی برای اینکه چرا اینقدر گرفتاری ما داریم...
و حالا آشنایی من با #ایتام و افراد بی بضاعت اونم تواکثر مناطق محرومی که حتی من اسم شهرها و روستاهاش رو هم نمیدونستم
لیست بچه هارو تو دستم گرفتم دلم نمیاد سرسری وارد سیستم کنم و برم سراغ نفر بعدی،چهره اون بچه اونقدر معصوم ودوست داشتنی بود که همین طور خیره موندم بچه یک ساله ای که معلومه ترسیده وقتی خواستن عکسش رو بگیرن اینو میشد از اشک های حلقه زده اش فهمید.
به گوشش که نگاه میکنم نخی تو گوش هست بجای گوشواره ،توضیحاتی که درموردش نوشته شده یک ساله یتیم ،پدرش در اثر تصادف از دنیا رفته وضعیت مالی بشدت ضعیف،نیاز مبرم به وسایل خنک کننده.،خونه بشدت مخروب امکان ریزش وجود داره..
دیگه تحمل خوندن بعدش رو ندارم دارم فکر میکنم چه جوریاس که یه عده توپ هم تکونشون نمیده اما یه عده با یه باد هم میلرزند!!
به کلمه ی عدالت فکر میکنم به پسر هشت ساله یکی از روستای «نگور» فکر میکنم که بخاطر نیش عقرب میمیره چون امکانات بهداشتی علنا اونجا صفره...
به بچه های یتیمی فکر میکنم که شاید خدای استعداد باشند اما جبر جغرافیایی اونا رو از همه چیز محروم کرده
به آدم های فقیر حتی شهر خودم فکر میکنم؛شهری که جزو ثروتمند ترین های کشور محسوب میشه حقوق یه عده شون حتی از میلیارد هم گذشته اما همسایه اش هم شهریش هم وطنش لنگ غذای افطار وسحره،لنگ ثبت نام مدرسه بچه شه...
دلم برای بچه ی نه ساله ی به سن تکلیفی میسوزه برای افطار دلش کلی خوراکی خوشمزه میخواد اما خلاصه میشه به نون وچای...
به این فکر میکنم دور وبر ما چقدر از این آدم ها هستند،آدمایی که محتاج به نون شبشون هستند
گیر جهیزیه،گیر دارو وحتی زندگی...
ماها هممون نه به رسم که به اسم شیعه هستیم ؛اما چقدر خوبه تو این شبای ماه رمضون تو این شب هایی که متعلق هست به امیر مومنان علی ابن ابی طالب، هوای بچه های یتیم رو داشته باشیم
معتقدم ما آدم ها در قبال هم مسئولیم ،حتی اگه یک نفر برای چند ثانیه وارد زندگیت بشه
آدم های زندگیت رو نمی تونی حذف کنی شاید کمرنگ بشن اما همیشه سربزنگاه یهو یادشون میفتی،ممکنه یکی از همین آدم ها، همون دختر بچه ی یه ساله باشه که یهو با دیدن یه بچه یاد اون بیفتی...
هرکس به قدر وسع و توانایی میتونه تو طرح اکرام ایتام و #محسنین شرکت کنه
حدیث نوشت:کسي که نفقه يتيمی را با مال خود سرپرستی کند تا به حدّ بینیازی برسد بدون ترديد بهشت براي او واجب میگردد.
من الله التوفیق