یه روز جدی

دختـر هابیل چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۶ 19:45
 

اینکه بابات به خواب بیاد و بگه:«جام خیلی خوبه اما زود بود بیام...»
خب آدم دلش میگیره،میشکنه...

به این فکر میکنم بابام اگه بود در آستانه شصت و پنج سالگی

چه شکلی بود یا هفتاد سالگی یا هشتاد سالگی،سال هایی که هیچ وقت تجربه شون نکرد...

بزرگترین توانایی مرگ میراندن آدم ها نیست
مرگ نیروی تخریب کننده ای داره که میتونه هر بازمانده ای آرزوی مرگ کنه...

یادمه آخرین بار که دیدمش آروم تو تابوت خوابیده بود و

من فکر میکردم اینم تياتر جدیدشه و هر لحظه چشاشو باز میکنه

و میزنه زیر خنده،اما تنها روزی بود که بابا جدی گرفته بود دنیا رو...

 

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان