صبح یک روز بهار

دختـر هابیل یکشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۶ 23:4
خونه عمه خدابیامرزم بودم یه بار تو صندوقش یه دفتر پیدا کردم

که برای ربابه دختر عمه بود مخصوص دانشگاهش

اون زمان شاید ابتدایی بودم از عمه اجازه گرفتم و آوردم خونه

یه دفتر شعر بود که میشه گفت یه جورایی پایان نامه اش محسوب میشد

شعرهاش رو میخوندم حالمو خوب میکرد

یکی از شعرهاش همین بود که برای عارفه وحالا برای امیرعلی میخونم

صبح یک روز بهار خونمون عروسی بود

هر طرف پر شده بود بوی اسفند بوی دود

لباسی بود به تن داداشم علیرضا

لباسی خوب وتمیز

کفش تازه داشت به پا

به سر عروس خانم

چادر گلی گلی

اون قشنگ و ناز بود

مثه یک دسته گلی

شاد وشاد دست میزدیم

من و احمد ورضا

چای وشربت میدادیم

به غریب و آشنا

عمه جان گفت عروس مثه یک قاصدک ست

شادوماد خوب وقشنگ

انشالله مبارک ست :))

+سر این شعر امیر علی یه داداش علیرضا مجازی پیدا کرده که باهاش حرف میزنه تازه دعوا هم میکنن :)))

 

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان