می کی ام!؟

دختـر هابیل پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۶ 16:9
اصولا صبح ها میرم خونه ی مادر،صبح میشه حرف زد،

درد و دل کرد اما شب اینقدر غلغله است که صدا به صدا نمیرسه

نشسته بودم و داشتم آلبوم عکسا رو نگاه میکردم
آلبوم عکس پر از خاطره است پر از یادش بخیرها

حالا بماند که من برخلاف همه خواهر برادرا هیچ وقت عکس کودکی نداشتم
مادرم با دیدن عکسا یاد گذشته ها میفته
علی رو که باردار بودم هوا خیلی گرم بود آتیش میبارید از آسمون فقط یه بند یخ میخوردم همیشه موهاش رو مدل ژینا میزدم

_منم یادمه منو میشوندی یه کاسه استیل رو سرمون میذاشتی و شروع میکردی به کوتاه کردن؛مع البت ژینا میناش رو یادم نیس

کریم که میخواست بدنیا بیاد قبلش همه خونه رو تمیز کردم ملافه ها رو شستم بردم پشت بوم،مثه دخترهای حالا که نبودیم

سربند فاطمه ده ماهم شده بود ونمیرفتم زایشگاه،دست آخر ننه زهرا گفت الاوبالله باید بری بچه طوریش میشه خب،وقتی بدنیا اومد دست وپاش پیر شده بود،براش یه دامن قرمز چارخونه خریده بودم کلی بهش میومد هنوز دامن رو دارم.

_من چی موقع من چطوری بودی؟

اصلا یادم نمیاد،بدنیا اومدی خب!!
ولی زهره که بدنیا اومد شش بهمن بود کلی برف هم اومده بود،ماشالله چهارکیلوونیمش بود وداشت شستش رو میخورد.

عارفه هم چله تابستون بود مرداد، بقول بابات شخصیت بابا بدنیا اومده بود
+با توجه به این اسناد ومدارک حالا متوجه شدین که من سر راهی هستم یا باز سند رو کنم

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان