روز...
دختـر هابیل شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۶ 18:41تو این تایمی که برای پدر می نویسم عده ای پرسیدن چرا کامنت ها بسته است چرا اینقدر غم ناک می نویسی وخیلی حرفای دیگه
اما نظر چند نفر توجه منو خیلی جلب کرد
دختر خانمی که گفت:من پدرم زنده است اما هر لحظه آرزو میکنم که زودتر بمیره،که بودنش عذاب آوره،خواهر کوچکترم با دیدنش تپش قلب میگیره،خودم به خودکشی فکر میکنم یا حتی کشتن پدرم،پدری که حیف اسم پدر بودن براش
وقتی مادرم رو میزنه و ما نمی تونیم هیچ کاری بکنیم،پدری که همه ی زندگیش مواده و آبرو برامون نذاشته،وقتی نوشته های تو رو میخونم میگم مگه پدرهم ممکنه شوخی کنه و بخنده،منی که همیشه از سمت پدرم تحقیر شدم،کتک خوردم از درس خوندن محروم شدم واز زندگی کردن پشیمون؛ آرزو میکنم زودتر از این زندان فرار کنم
یا آقا پسری که علنا گفت:من به تو حسودیم میشه به این حس فرزند وپدری چون پدر برام واژه ی بی معناست،بابای من دزده،
بله درست شنیدی دزد،قاچاقچی وهرچی که فکرش رو بکنی
البته خداروشکر با ما زندگی نمیکنه و وقتی مادرم گفت:نمیذارم بچم با لقمه حروم بزرگ بشه رفت و ما رو تو اوج فقر ونداری تنها گذاشت و روز پدر که میشه خنده ام میگیره و میگم چه روز مضحکی!!
دنیام فقط مادرمه و شاید باور نکنی اما موندم وقتی پدرم مرد به چه بهونه ای باید گریه کنم من علنا پدر ندارم
راستش بعد از خوندن اینجور پیام ها به خودم گفتم:کاش پدر منم بد بود و من اینقدر نمی سوختم اما وقتی به کنه ماجرا فکر میکنم
این دوستان تمام عمر دارن عذاب میکشن و این واقعا وحشتناکه ،فقط امیدوارم زین پس روزهای خوش براشون رقم بخوره
بابای من خیلی مهربون بود خیلی ؛جمله ایی که هیچ وقت بابتش تهدید نشدم «بذار بابات بیاد تکلیفت رو روشن میکنم»