ای دریغ از عمر رفته و زهرمار

دختـر هابیل یکشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۵ 20:13

بجای اینکه هر روز و هر شبت به آه و حسرت بگذره
بیا یه بار یه لیست از ناکامی ها حسرت ها غم و اندوه هر لاطائلات و اسرائیلیات هست هر آنچه که نامش را نداشته می‌گذاری،بنویس و مراسم سوگواری ختم سوم و هفت و چهلم و سال این بزرگواران رو یه باره بگیر و تمام
بعد بچسب به ادامه زندگی
بچه جان ما ابد در پیش داریم اینقدر تو ذهنت شرر نباف.

یاهو مسنجر

دختـر هابیل شنبه هفتم شهریور ۱۴۰۵ 14:5

چند وقت پیش داشتم یه مقاله می نوشتم‌(اوووهکی مقاله!! چقدر فرهیخته،چقدر شبکه چهار، لطفا پرانتز رو ببند تا بیش از این کودک درونم شرر نبافته).
آقا خلاصه که داشتم با لپ تاپ می نوشتم که یهو امیر اومد گفت:مامان تو چطوری اینقدر تند می نویسی بدون اینکه به لپ تاپ نگاه کنی.
یه مادر حکیم و فرزانه چی باید بگه :فرزندم با تمرین و ممارست!!!
یادمه دوران ما، یاهو مسنجر و گروه های چتش تازه اومده بود تو بورس و دانشجویان تشنه علم و دانش اینجوری سیراب میشدن خیر سرشون!!!
دختر و پسرها با اسم های کذایی، مکان ها کذایی در حال مخ زدن بودن. تشنه حرف زدن حتی به دروغ.
یه عده از همون اول، دنبال وب و گشت و گذار در پایین تنه جنس مخالف و گاها موافق!!!
اما بعضی هاشون هم آدم حسابی بودند با یکی حرف میزدم امین نام بچه اهواز بود و اون منو با کتاب های مصطفی مستور روی ماه خداوند رو ببوس آشنا کرد. و بعدها دیگه نمیدونم چی شد.
از تعطیلات عید برگشته بودم که هم اتاقی ام گفت:یه چیزی بگم؟!
بنال
با یکی آشنا شدم خیلی حالیشه طرف ازدواجیه.
با هم تو تعطیلات آشنا شدیم(بعضی بچه ها چون تو شهر و روستاهای برفی زندگی میکردن گاها تو عید نمی تونستن برن خونه مسیر مسدود بود) خیلی هم خوشگله شبیه
تام هاردی!!
اول کار نمیخواستم تو ذوقش بزنم که بابا از اینا شوهر در نمیاد.
اسمش محسن از گلستان ته فامیلیش لو داشت تو فکر کن قراقویونلو یا آق قویونلو بود دانشجو دکترای علوم سیاسی
عکسش رو دیدم دیگه بیش از این نمی تونستم در لفافه حرف بزنم یا مماشات کنم
این تام هاردی؟!
آره نگاهش کن بخصوص حالت چشاش
این بیشتر شبیه تسو برادر جومونگ،چیه این؟اینقدر سترگ و گنده
دلت میاد اینجوری بگی ؟!
خلاصه تایپ من نیست.
بهش گفتم یه هم اتاقی هم دارم و درگیر پروپوزال هست، تلفنی در ارتباط بودند در یکی از گفتگو ها گوشی رو هم به من داد تا بیشتر در روند ارتباط شون باشم و زمینه دیدار حضوری میسر گردد. تکیه کلامش فلذا بود. صحبت از پروپوزال پایان نامه هم شد و تا حدودی هم راهنمایی کرد اما از فحوای کلامش تبختر و تفرعن متصاعد میشد که من خوشم نمی اومد.
حالا دانشجو علوم سیاسی هستی عباس عراقچی که نیستی؟!
تا اینکه پیشنهاد کرد پروپوزال اولیه رو برام لیست کنه منم از خدا خواسته قبول کردم اما وقتی گفت:صداتون خیلی زیباست آیا تو رادیو هم کار می‌کنید؟! حس کردم داره جاده خاکی رو چهارنعل گز میکنه
به هم اتاقی ام گفتم:دوتا معجون بستنی دم پل خواجو باهات شرط میبندم که از این شوهر درنمیاد.
طرف چنان بهش ایمان داشت که عرب جاهلی به لات هبل عزی.
خلاصه اینجوری شد که اون باهاش چت می‌کرد اول و من در نقش پرستو ده دقیقه بعد وارد گود میشدم.
نزدیک نقش آفرینی هم رسیده بود که یهو مجید زنگ زد
خروس بی محل:))
اون موقع مجید سرباز بود و هرشب قبل از خاموشی چند دقیقه ای رو هم کلام می‌شدیم جالبه هیچ حرفی هم نداشتیم چه خبر؟! هیچی!!
تو چخبر؟! هیچی
خب تعریف کن
تو تعریف کن
هیچ خبری نیست
اینور هم خبری نیست درگیر پایان نامه بودم داشتم بررسی های لازم رو انجام میدادم:/
اوووف بر من، عنبرنسارا بر سرم:‌|
خلاصه دوباره برگشتم سر ماموریت، لپ تاپ رو باز کردم و محسن اومد بالا.
هم اتاقی هم با قاطعیت که محل نمیذاره چون داره با من حرف میزنه
تا اینکه خودش همون لحظه سلام نوشت و من به دوستم گفتم:عنایت داری؟! پل خواجو منتظرتم.
و محسن به عروس آینده اش گفت:شرمنده عزیزم من باید برم تا سوپر مارکت برای خونه خرید کنم دوباره میام فعلا.
مع البت سوپر مارکتش تو چت من بود و طرف هاج و واج نگاه می‌کرد به پیام ها. به این اعتماد سوخته. به توهم ازدواج
چند روز با من حرف نمیزد و میگفت:خب کسی حریف زبون تو نمیشه.
به این باور نرسیده بود که میتونه همزمان با ده نفر دیگه هم صحبت کنه یه جا به بهانه سوپرمارکت، یه جا خواب،یه جا مطالعه...
خلاصه وقتی فهمید این همون تسو برادر جومونگ نه تام هاردی
یه معجون بستنی مشتی دم پل خواجو خوردیم:))
*ادما تو هر سن و سالی تو هر جایگاه و مقامی گول میخورن
**تو هر کاری تمرین و ممارست داشته باشی استاد میشی
*-*دوستم بعدها ازدواج کرد و صاحب فرزندی شد
**از محسن علوم سیاسی خبری در دست نیست فقط میدانم عباس عراقچی نشد.
*_*تو زندگی همسرتون رو نپیچونید وگرنه پیچونده میشوید
*'*وقت طلاست الکی هدر نده چه یاهو مسنجر چه یوتیوب و اینستا

*بعضی آدما قرار نیست تا آخر عمر کنارت بمونن،فقط اومدن یه درسی بهت بدن و برن ، پس خودت رو بهشون نچسبون،رها کن بالام جان

مدیر مدرسه

دختـر هابیل سه شنبه سوم شهریور ۱۴۰۵ 17:41

چند وقت پیش با یه بابایی صحبت می‌کردم از قضا آرونی بود یه رگه مادریش هم گمونم بیدگلی بود و میگفت:آرونی ها چه هیزم تری بهت فروختن که اینقدر تیرت باهاشون چپه؟!
دیروز داشتم ای اف تی میزدم اینکه این انزجار از کجا اومده و در وجودم تنیده. طوریکه از تنالیته صدای آرونی ها هم بیزارم.
وسط ای اف تی زدن یه یه خاطره اومد بالا.
مدرسه امیرالمؤمنین،کلاس پنجم، زنگ دوم،مانتو طوسی با مقنعه مشکی من نماینده کلاس بودم و بچه ها رو به سکوت وامیداشتم که یهو خانم گیتی رهنما ارانی مدیر مدرسه، زیبا صورت دیو سیرت یهو وارد کلاس شد و نه گذاشت نه برداشت بدون هیچ دلیلی محکم تو گوشم زد طوریکه مقنعه ام جابه جا شد و به سمت جنوب غربی سرم حرکت کرد.
فضای سنگین و سختی حکمفرما شد روی نیمکت دوم سمت راست نشستم و همه ی وجودم داغ شد هم از سوزش سیلی بی هوا و ناگهانی هم از خجالت، تمام روز و هفته به اون سیلی و نگاه ترحم آمیز و حال بهم زن بچه ها به خودم فکر کردم.
روز دانش آموز شده بود و ما رو یه جایی برده بودن که دوباره از اونجا بریم میدون.
ادل از همه بچه ها یهو اومد یه نیشگون محکم از بازوی نحیف من گرفت که میگم همتون بیاین اینور خیابون،فک کن سی چهل بچه اونوقت ادل اومد دق و دلی بی نظمی بچه ها رو سر من خالی کرد که جزو شاگرد خوب های اون مدرسه بودم و معدل بین 19/25تا 19/75متغیر بود.
از همین تریبون باز اعلام میدارم خانم گیتی رهنما قلبا و عمیقا حالم ازتون بهم میخوره.


+بقول امیر عظیمی چقدر ساده بهم ریختی روان مرا
**گاهی بعضی زخم ها دمینو وار تا ابد و یک روز ادامه داره

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان