مدیر مدرسه
دختـر هابیل سه شنبه سوم شهریور ۱۴۰۵ 17:41چند وقت پیش با یه بابایی صحبت میکردم از قضا آرونی بود یه رگه مادریش هم گمونم بیدگلی بود و میگفت:آرونی ها چه هیزم تری بهت فروختن که اینقدر تیرت باهاشون چپه؟!
دیروز داشتم ای اف تی میزدم اینکه این انزجار از کجا اومده و در وجودم تنیده. طوریکه از تنالیته صدای آرونی ها هم بیزارم.
وسط ای اف تی زدن یه یه خاطره اومد بالا.
مدرسه امیرالمؤمنین،کلاس پنجم، زنگ دوم،مانتو طوسی با مقنعه مشکی من نماینده کلاس بودم و بچه ها رو به سکوت وامیداشتم که یهو خانم گیتی رهنما ارانی مدیر مدرسه، زیبا صورت دیو سیرت یهو وارد کلاس شد و نه گذاشت نه برداشت بدون هیچ دلیلی محکم تو گوشم زد طوریکه مقنعه ام جابه جا شد و به سمت جنوب غربی سرم حرکت کرد.
فضای سنگین و سختی حکمفرما شد روی نیمکت دوم سمت راست نشستم و همه ی وجودم داغ شد هم از سوزش سیلی بی هوا و ناگهانی هم از خجالت، تمام روز و هفته به اون سیلی و نگاه ترحم آمیز و حال بهم زن بچه ها به خودم فکر کردم.
روز دانش آموز شده بود و ما رو یه جایی برده بودن که دوباره از اونجا بریم میدون.
ادل از همه بچه ها یهو اومد یه نیشگون محکم از بازوی نحیف من گرفت که میگم همتون بیاین اینور خیابون،فک کن سی چهل بچه اونوقت ادل اومد دق و دلی بی نظمی بچه ها رو سر من خالی کرد که جزو شاگرد خوب های اون مدرسه بودم و معدل بین 19/25تا 19/75متغیر بود.
از همین تریبون باز اعلام میدارم خانم گیتی رهنما قلبا و عمیقا حالم ازتون بهم میخوره.
+بقول امیر عظیمی چقدر ساده بهم ریختی روان مرا
**گاهی بعضی زخم ها دمینو وار تا ابد و یک روز ادامه داره