ناسیونالیسم
دختـر هابیل جمعه چهارم اسفند ۱۳۹۶ 18:15پیام دادم به خانم مسیبی که تو کتابفروشی بزرگمهر هستند و گفتم منصور ضابطیان کتابی جدید نوشته به نام چای نعناع
میخواستم سفارش بدم
و بعد عکس کتاب رو گذاشت و گفت:حتما، ولی عین نداره ها؛با عینش رو میخوای یا بی عینش رو
یاد فرهنگ لغت های بیدگلی افتادم؛کلمه ها واصطلاحاتی که مخصوص خود مردم بیدگل هست
من بعنوان یه آدم دورگه که از پدر بیدگلی و از مادر مشهد اردهالی هستم باید بگم واقعا عاشق بیدگل هستم اونم دیوانه وار
حس ناسیونالیستی من به این منطقه تو مایه های هیتلر میمونه من باب نژاد برتر، آریایی!! لحن صبحت کردن،لهجه همه و همش قشنگه برام
وقتی میبینم بچه هایی که از مدرسه میان با لهجه بیدگلی حرف میزنن و هی میگن واااادار،خودم دیدم با مصطفی با هم دم میدادین(شما بخوانید،دیگر سکوت اختیار کن،من نظاره گر صحبت های شما بودم)
یا وقتی به دوستم پیام میدم و میگم چه خبر سادات؟ میگه هیچی «هم ور» میشم ،و من وجدانا غنج میرم برای هم ور شدنش
یا وقتی دختر همسایه گفت:تو هم شانس نداری تا خونه تکونی کردی هوا هم کشید،
بماند که این هم کشیدن هوا،من و تو یه حال و هوای دیگه برد.
همیشه برای من گاب بسی ارجمند تر بوده تا گاو ،یا گوشت لوبیاب،یا وقتی میشه گفت تخمه انجوجک چرا بگیم تخمه آفتابگردون؟
پا را فراتر مینهم و به شاه کلید می پردازم«گوبجه» کلمه ای با طنین و نوای عاشقانه ،معتقدم
آدمی هزار بار هم بگه گوجه،تا نگه گوبجه حق مطلب ادا نشده.
سعی کردم که گهگداری تو نوشته هام اصطلاحات بیدگلی رو بکار ببرم،به نظر من لهجه،گویش،زبان هویت یک منطقه است و چقدر بده که همکلاسی دوره دبیرستانت رو ببینی و اون اصرار داشته باشه بزنه جاده خاکی و لهجه عوض کنه
آخه به چه امیدی؟!
واقعیت نوشت: هرچی لهجه بیدگلی تو دلبرو،ناز و مامانی ست به همان اندازه لهجه آرونی چی بگم والا،مسلمون نبینه؛کافر نشنوه
در ادامه اصطلاحات بیدگلی رو می نویسم تا به یادگار بمونه، به شخصه من عاشق کلمه ی «واادار»
اصطلاحات بیدگلی:
استیفا کردن(توجه زیاد کردن،دقیق شدن به چیزی)
اسکينه(سکسکه)
اتل والور(حبوبات)
انجوجک(تخم گل آفتابگردون)
اونجاده(در آن مکان)
ايگوله(همين جا)
آب فرو(شستن بيشتر مخصوص لباس) آلشي(اشتباه)
بترون(بچرخون)
بُره بُره(در مورد کوتاهي مو يا قالي)
بقمه(آدم تپل وکسي که لپ داره) پاچه ورماليده(آدم شرور)
پِرَن(پيراهن)
پسر پوچ(شيطون وشر
درمورد دختر صدق نميکنه)
پيشه(هسته)
تَنگير(يه جور کشيدن)
تيفون(گردوغبار شديد)
ترشي بالا(آبکش)
جرقنابه(بيش
از حد کثيف)
جيگر شيد کنه(آدمي که بيش از حد صبوره)
چوســـر(چادر) چينه(ديوار)
خاک دوئه(خاک قديمي روي اجناس) درصلاح(در اصطلاح)
دِقَز(ترک ديوار)
خای چایید(سرما می خوری)
دقّه زده(افت زدن دهان يا بقيه اعضا،تاول) دِگه(براي همين خاطر،به همين دليل) دلينچي(آدم بي
مسئوليت وبيخود)
دَم نده(بيشتر درمراسم مهم سخنراني هست ويعني صحبت نکنید)
دولخ(گردوغبار)
ديدو نديد کرد(وقتي کسي رو مي بيني ولي دوس نداري طرف تو رو ببينه،اصطلاح ننه آقام بوده خدابيامرز)
رجّـه(بند لباس)
زغنبود(يعني سکوت کن)
زلغدون(چانه)
سده مرگ کردن(سرما خورن شدید)
سرداب(زيرزمين)
سوخته ميکنه(ناشکري کردن)
عآرم ميشه(دور از شان کسي)
فابر(تايد)
قلمليجه(مارمولک)
کسگليج(فضله پرندگان مخصوصا گنجشک)
کلفوت(کبريت)
گـــاب(گاو)
گلوش کن(وصل کردن)
گليزه(پديده اي که بيشتر موقع از خواب بيدار شدن پيش مي آيد وآب دهان...) گوبجه(گوجه فرنگي)
گوگيجه(عجله کردن)
لچــر(آدم کثيف)
ماجو(مادربزرگ بخصوص پدری)
مِرشم نيست(چِندش)
مرگابه(حمام)
ميخوايي بِشگم(چيزي رو به کسي گفتن)
وادار(اصطلاح بسيار رايج به معناي داري اشتباه ميکني وبهتره حرف نزني) ورساب( شستن ظرف)
ورکلاشيده(درآرايشگري ومو که خراب شده باشه)
ورمال(درمورد ظرف شستن)
الوکردن(آتش روشن
کردن)
وشيل(آدم بي رنگ ولعاب)
هَ اي کاراده(يه جور شماتت کردن وسرزنش کردن)
هَ ايکه اوکه نيکه(سراين کلمه يه مدتي خنديديم يعني اين اون موضوع مورد نظر نيست)
هينچي(همچنين،آن چنان،تاحدودي)
يَ بارگيه(يه دفعه)
يَ هوده(يه دفعه ولي شدتش بيشتره)