آواز گنجشک ها
دختـر هابیل چهارشنبه دوم خرداد ۱۳۹۷ 13:9
دم خونمون یه پارک هست که دم صبح و غروب آفتاب،پر از گنجشک میشه و صدای هزارتا گنجشک میاد
یه بار که تو پارک بودیم امیر گفت:دعوا میکنن؟
گفتم نه دارن درد و دل میکنن،میگن ای بخشکی شانس چه زود دیر شد و قرار فردا رو میذارن چه ساعتی بیان.
یه بار که تو پارک بودیم امیر گفت:دعوا میکنن؟
گفتم نه دارن درد و دل میکنن،میگن ای بخشکی شانس چه زود دیر شد و قرار فردا رو میذارن چه ساعتی بیان.
و با یه خاب فهمیدم امیر،حل میشه قضیه
اما یاد گلستان سعدی میفتم هربار با صدای آواز گنجشک ها
دوش مرغی به صبح مینالید
عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
یکی از دوستان مخلص را
مگر آواز من رسید به گوش
گفت باور نداشتم که ترا
بانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفتم این شرط آدمیت نیست
مرغ تسبیح گوی و ما خاموش
*اندیشه کردم که مروّت نباشد
همه در تسبیح و من به غفلت خفته.
+بعد یه عده تز روشنفکری میگیرن و بیخیال عبادت خدا میشن و میگن:منو عده ای دین زده کردن،نمیدونه بدبخت خودزده شده و از این پرنده ها هم کمتره