سرت به سنگ بخوره

دختـر هابیل شنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۵ 9:34
بعضیا دوران دوسالگی خودشون رو هم یادشون ماشالله به حافظه

اما من خاطرات کودکیم از جایی شروع میشه که من و دختر خالم فرزانه،خواهرم رو که سوار روروک بود

با شدت و ضرب فراوان از تو ایوون هدایت کردیم تو سرداب و سرش خورد به سنگ

و جمله ی تکراری مادر که «چیچی من این بچه رو بردم دکتر خدا میدونه»

یا تخمین فرضی اون زمان من پنج ساله بودم

دست آخر همین سر به سنگ خوردن خواهر اونو خانم دکتر کرد

ولی کیه که قدر بدونه این زحمات بی شائبه ی منو

+سعی کنید تو زندگی سرتون به سنگ بخوره!!

 

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان