داستان بساز

دختـر هابیل چهارشنبه یکم مرداد ۱۳۹۹ 17:13

راست گفتند که گلیم بخت کسی را که بافت سیاه به آب زمزم و کوثر، سفید نتوان کرد
چرا؟!
عرض میکنم.
همسر گرام وسط جمع خانوادگی گفت:به مناسبت، اولین سالگرد ازدواجمون،یک سفر به جزیره کیش میریم،
من آماده شده بود برای اشک ذوق و این صحبت ها که،با حرف جاری، لبخند رو لبم ماسید اما صداش رو در نیاوردم. جاری محترم گفت:ما هم سالگرد ازدواجمون نزدیکه، حمید ما هم بریم جزیره. 

سرتون رو درد نیارم، از اون جمع خانوادگی، فقط شوهر خواهرشوهر نمی تونست بیاد که اونم قول داد کارها رو ردیف میکنه خودش رو به خیل عشاق میرسونه!!!

وقتی رسیدیم، تصمیم گرفتیم لب ساحل قدم بزنیم، اما اینبار این ایده رو در صحن علنی مجلس اعلام نکردیم، وگرنه باید زنجیره ای لب ساحل قدم میزدیم.

در حال گرفتن سلفی من و غروب دریا و یه متن برای انتشار تو صفحه ام بودم که یهو یک دوره گرد با کلی خنزرپنزر داشت رد میشد،یه نگاه کرد و گفت:دوره گردم،کلی وسایل تو بساطم دارم، بیا دست خالی نرو، دشت اول کاسبی رو تو روشن کن، خیر ببینی.

رفتم جلو، کلی زلم زیمبو به این چرخش بسته بود، چشم یه چراغ جادو رو گرفت، از اونایی که تو سنباد بود، یهو گفت:آفرین به این سلیقه، اینو از سفری که به هند داشتم از یه جادوگر هندی گرفتم، راست کار خودتونه. 
تو دلم خندیدم و گفتم:جادوگر، اونم هندوستان!! 

بعد چک و چونه ی همسر، چراغ جادو از آن ما شد.

کلی غبار گرفته بود، انگاری خواهان نداشت و با خرید ما، طلسمش شکسته شده بود، بردم لب دریا و چند بار شستمش که یهو چراغ تو دستم شروع به حرکت کرد و من از ترس لب ساحل انداختمش رو زمین و هر لحظه موج دریا میخواست با خودش ببرتش، 

یهو یه غول چراغ جادو که مثل موش خیس آب شده از چراغ زد بیرون و گفت:چقدر آب تو حلق و حنجر ما کردی؟! 

زود یه آرزوت رو بگو، میخوام برم تا سرما نخوردم.

با پته پته گفتم:والا تا اونجا که من میدونم، سه تا آرزو بود به ما رسید آسمون تپید. 

که گفت:اونا تو فیلماست، زندگی شوخی بردار نیست، بگو چه آرزویی دارین؟!

در حال فکر کردن بودیم که چی بگیم،گفتیم:یه خونه ی بزرگ ویلایی میخوایم 
که اخماش رفت تو هم و گفت:خود بدبخت من تو یه گُله جا که عین هو قبر میمونه زندگی میکنم حالا خونه ی ویلایی میخواین؟!
 
گفتیم:پس یه کوزه سکه بده

گفت:اصن مظنه ی بازار دستتونه، میدونی طلا گرمی چنده؟!
شما تو این کشور زنذگی نمکنید، تحریم حالیتونه؟! 
سکه میخوان واسم!!
خون آدمو بجوش میارن اینا!!! 

خلاصه هر چی گفتیم، یه چی جواب داد، تا گفتیم:مذاکره دو بعلاوه یک ما هیچی توش درنمیاد. 

گفتیم:دیگه کرم خودت هرچی خودت دادی، همون 

چرتکه اش رو آورد بیرون و حساب کتاب کرد و دست آخر گفت:تو دست و بالم یه ساندویچ همبرگر دو لپی دارم از یه خانم دکتر بوده که با خودش تا مطب برده ولی وقت نشده نخورده. بزنم به حساب؟!! 

بیخود نبود که گفتم:گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد.
تتمه ی ماه عسل خانوادگی ما به جزیره یه همبرگر دست دوم بود که غول چراغ جادو زحمتش رو کشیدند.

*مسابقه با جادوگر،همبرگر و جزیره داستان بساز، بود:) 


 

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان