این بود زندگی؟
دختـر هابیل جمعه چهاردهم شهریور ۱۳۹۹ 2:32گوینده رادیو پیام میگه:چیزی که بیشتر از همه در روز بهش فکر میکنید چیه؟!
من تو دلم گفتم:مرگ
روزی نیست که بیاد و این پروسه عجیب و در عین حال ناشناخته فکر منو به خودش مشغول نکرده باشه.
جایی میخوندم که
ریشه ی همه ی عصبیتهای انسانی انکار مرگ است و گرایش انسان به فرض وحشتناک و دردناک بودن مرگ، باعث اضطراب غیرضروری، رفتارهای خودمحافظانه، خودخواهانه و ریاکاری میشود.
چون مرگ رو نمی شناسیم، واکنش های عجیب و غریبی هم نشون میدیم.
هر بار که ماهگرد امیر حسین رو گرفتم،بیشتر مرگ رو باور کردم.
حتی نزدیکترین عزیزانم هم با گرفتن اولین ماهگرد، گفتن دور از جون باید یکماه، خودت نبودی.
شب قبلش چه ترسناک بود، هم می ترسیدم هم خسته بودم.
و چقدر بده که ترس نذاره بخوابی و خستگی چند برابر بهت فشار میاره.
به خودت امیدواری میدی که این دندون لق رو باید کشید دیگه.
وقتی دندون لق رو گذاشتن رو سینه ام، فقط گفتم:سالمه
و همه گفتن:آره، نگران نباش و من همون لحظه دنیا برام یجور دیگه شد و اصرار داشتم بچه رو بردارند، چون سردی همه وجودم رو گرفت و دیگه هیچی متوجه نمیشدم.
فقط صدای ماما و سرپرستار که سریع به دکترش بگین بیاد.
وقتی هیچ جوره حالم بهتر نمیشد و همه وسایل رو بالای سرم گذاشتن، به خودم
گفتم:زهرا کلکت کنده ست.
و چقدر زندگی جلو چشمام حقیر اومد، اینهمه بالا و پایین، حرص و غصه و دعوا، این همه بحث و جدل، همش همین بود؟!
توان چرخش نداشتم، با گوشه چشمم به بچه که کنار تخت بود نگاه کردم، دلم بحالش سوخت، نمی تونستم براش مادری کنم، دلم برای امیرعلی، پسر حساس و وابسته خودم سوخت، دوست داشتم اون لحظه امیر و مجید بودند، دستای مادرم تو دستام بود، هر دو دستامون یخ بود، مادر از ترس و من از مرگ.
اول گفتم:مادر چیزیم نیست تو برو.
اما رفته رفته که حالم بدتر میشد، دلم میخواست لحظه آخر تنها نباشم، بین اون همه دکتر و ماما، یه چهره ی آشنا ببینم.
کم کم چشمام هم جایی رو ندید و فقط صدا رو می شنیدم، شهادتین رو خوندم و سردی بدنم رو احساس کردم.
با بیحالی و اشک گوشه چشم، به مادرم
گفتم:من نمیخوام بمیرم، بچه هام چی میشند؟
من اون لحظه داشتم با مرگ دست و پنجه نرم میکردم، بین بگیر و نگیر جونم، مبارزه میکردم.
بعد از 12 ساعت که از زایمانم گذشته بود، من تونستم یکبار دیگه نفس بکشم و به زندگی سلام کنم.
برای من مرگ، ترسناک اومد، یه غمی با خودش داشت، اما بهم فهموند چقدر گاهی بیخود و بی جهت زندگی رو جدی میگیریم!!
امیرحسینِ من تولدت، به من زندگی دوباره داد، طعم جدیدی بخشید.
اگه زمان به عقب برگرده،باز حاضرم برای داشتن تو، همه ی سختی ها رو تحمل کنم.
تو، امیرعلی و بابا خط همیشه قرمز من هستید.
دوستتون دارم تا ابد.
تولدت مبارک نفس دوست داشتنی من.