عروسی
دختـر هابیل پنجشنبه یکم آبان ۱۳۹۹ 23:36داشتم سبزی پاک میکردم
یاد سبزی پاک کردن واسه عروسی دختر عموم، زینب افتادم.
یه چادرشب انداختن تو هال و سبزی ها رو با سبد گذاشتن وسط. شروع کردیم به پاک کردن
قبلا اکثر عروسی ها تو حیاط یا زیرزمین خونه بود.
بصرف چای یا شربت، شیرینی و یه ساندویچ نون و پنیر و سبزی که تو نایلون پیچیده میشد.
و میدادن دست خلق الله و بعد با پاکت هاش بادکنک درست میکردن بچه ها و یه والیبال نشسته برگزار میشد بعد هم می ترکوندن.
اینم میشد شام عروسی در و همسایه.
وجیهه خواهر عروس از سبزی پاک کردن متنفر بود، میگفت:ووووووه دستم شل شد ولش کن، شلخته پاک میکرد.پاک کرده و نکرده رو قاطی میکرد خلاصه حله حروم میکرد.
که ملیحه خواهرش میگفت:اینم مثل قالی بافتنت میمونه.
قالی بافتن وجیهه نمونه بود، خواهریا هرکی چند رج حصه شون بود، وجیهه شیطون بود و همین طور نصفه ی قالی پود روی پود براش میموند و این یعنی رقیب پنج هیچ یا حتی ده هیچ ازت جلو و تو از قافله جا موندی!!
فکر میکنید وجیهه کم می آورد یکی در میون پودهای مونده رو میکَند و بجای اینکه نقشه ردیف سه رو بزنه، چهار رو میزد و بجای اینکه پنج رو بزنه، هفت رو میزد و میگفت:اتفاقی نیفتاد، گاهی قالی هم نیاز به جهش و پیشرفت داره!!
و زن عمو حرص میخورد که ورپریده گل قالی رو ضایع میکنی، ریشه کم و زیاد نکن!!
بماند که باید بعد بافتن قالی، پرده قالی رو باز کنی و ریشه و کرک قیچی شده تو پرده رو جدا کنی، چاقوی افتاده تو پرده، جدا کردن نخ از کرک و جمع کردن کرک ها برای بالشت و متکای کنار دیوار.
سبزی ها رو شستیم، تو هر سبد مشخص بود کدوم یکی رو وجیهه پاک کرده،
زن عمو داشت به فامیل زنگ میزد، شب تشریف بیارید،
تو هر خانواده ای یه عده هستند که شیخ الاسلامی هستند، باید به یمن ورودشون دم و دستگاه و تشکیلات بخوابه، میگن:خاندان باقری گفتن:ترانه و ضبط باشه ما نمیایم!!
قول مساعدت داده شد بیان، خبری از ترانه نباشه.
حالا بماند ما یه بار عروسی یکیشون رفتیم مونده بودیم کجا رو نگاه کنیم از بس شهر فرنگ بود!!
یکی گفت:عروسی به ساز و آوازه دیگه، اگه بخوایم راه به راه صلوات بفرستیم خب یه گلاب پاش هم همون اول مجلس دست بگیریم!!
و به نشانه اعتراض شروع کرد به کل کشیدن.
یادمه یه عروسی رفتیم تهران، اول تا آخر مجلس، بیژن مرتضوی داشت ویلون میزد و ملت با آهنگ بی کلام میرقصیدن، بیش از حد تبحر داشتند!!
یا یه عروسی دیگه که داماد از اول تا آخر مجلس قسمت زنونه بود و هرچی گفتن دست دست دست، داماد مرخص به هیچ جاش نگرفت و وقعی ننهاد و ما چادر چاقچور کرده و نفرین بر لب نشستیم و دوباره از تهران برگشتیم خونه.
راستش دلم برای عروسی های ساده و خودمونی قدیم تنگ شده، کلا دلم برای عروسی تنگ شده
برای همون دورهمی ها که یه قابلمه سیاسوخته روحی رو میذاشتیم وسط و برای اینکه ریتم و آهنگ بهتری بگیره، کلید خونه رو میذاشتیم روش و میگفتیم، ماشالله ماشالله بش بگین، ماشالله...
همون عروسی هایی که مادرم از بقیه لباسش که زیادی اومده بود برای من و خواهرم زهره دامن توری با روبان قرمز دوخته بود و کلی باهاش قر می دادیم.
عروسی که سبزی اش رو وجیهه شلخته پاک کرده.
راستش اینقدر زندگی سخت به ما گذشته که دلخوش به کمی شادی و کمی لبخند، کمی رفاه و کمی آرامش هستیم
وجدانا "حق ما این نبود".