امیرم

دختـر هابیل یکشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۰ 21:3

وارد هفته چهل و یکم شده بودم و دریغ از یک درد.
راستش کلی ترسیده بودم، بهرحال پروسه #زایمان اونم طبیعی کمی تا قسمتی وحشتناک، عجیب و ترسناک بود.

ترسیده بودم رفتم #امامزاده_قاسم من باب کاهش استرس و این صحبتا.
خدابیامرز ننه بزرگم هر وقت منو می دید. 

میگفت:ما هم یه گاو داشتیم حامله بود و درد که داشت می رفت ته کندو،می ترسید من می رفتم پیشش و اون هی ماما میکرد،تا گوساله اش بدنیا بیاد، حیوون و حشر هم باید کلی بترسه و درد بکشه تا بزاد. 

خدابیامرز همش منو با گاوش مقایسه میکرد.
 
ساعت دوازده شب بستری شدم 
بیشتر شبیه زندان باستیل بود، تاریک و نمور
هم سلولی ها که نعره میزدن، جیغ بنفش تونل کندوان می کشیدند، ترسم بیشتر می‌شد،

 نونت نبود، آبت نبود، بچه دار شدنت چی بود 
روحت مزین مجید. 

ساعت نوزده، نوزدهم اردیبهشت، زهره امیرعلی رو گذاشت تو بغلم اینم پسرت. 
تا دیدمش گفتم:این چیه، چقدر زشته، خداییش تو ذوقم خورد

زهره گفت:چشه کله پر مو و کلی مژه، فقط ریزه میزه ست که خوب میشه. 

هر کی می دیدش فکر میکرد زایمان زودرس  بوده، نمیدونستن بزور دوتا سرم و سوزن فشار بوده، بعد اون لاله ی گوشش هم هنوز عینهو نون لواش بود بدون هیچ لوله شدنی. 
تا حالا بچه این مدلی ندیده بودم، حتی نای گریه کردن هم نداشت تا شیر بخوره، هی باید کف پاش میزدی شیر بخوره. 

اصن چند ماه اول ازش خوشم نمی اومد، این همه سیب و به بخور، این چیه دیگه 

اگه این سیب و به و هلو رو به خر داده بودند، آهو میزایید، اینو کجای دلم بذارم. 

مجید هم که بغلش می‌گرفت و قربون صدقه اش میرفت،میگفتم:واسه دلخوشی منه، وگرنه اونم از کرده ی خودش پشیمونه.

دیگه پنج شش ماهش که شد کم کم
مهرش به دلم نشست، بدم نیومد ازش. 

دوسش داشتم، شیرین کاری هاش من رو به وجد می آورد و گوشی ام شده بود عکس های اون. 

از همون بچگی با همه ی بچه های دور و بر متفاوت بود. 

اگه پارک باشیم و بگیم دیگه بسه، همون لحظه تمومش میکنه بدون هیچ بهونه گیری. 

اگه تو یه مغازه اسباب بازی فروشی باشیم و بگیم هیچ اسباب‌بازی اجازه نداری بگیری، گریه نمیکنه، جیغ نمیزنه خودش رو به زمین نمیزنه، فقط میگه باشه بریم. 

آیا نباید عاشق این بچه شد. 

بچه ای که تا این سن هنوز یه دونه کتابش رو هم پاره نکرده و چون جان خویش دوستشون داره، داداش کوچیکش بشنوه که کتاب ها از دستش الامان هستند. 

شب ها برای فرشته ها نامه می نویسه و ازشون گوشی آبی پشت لمسی(دقیقا گوشی منو میخواد) 

یه هلی کوپتر کنترلی هم میخواد یه موتور پرشی که بقول خودش تک تک بزنه. 

بشدت مراقب داداش کوچیکش هست و این یکی به نفع منه. 

بدون اینکه بهش حسادت کنه. 

امیرعلی تو همون جوجه اردک زشتی بودی که حالا برای من ماه ترین شدی. 

قشنگ من، نمی‌دانم تو دلیل کدام کار خوب من هستی اما دم خدا گرم و تولدت مبارکم.
 

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان