بابا
دختـر هابیل دوشنبه دوم اسفند ۱۳۹۵ 12:18راستش بعد از فوت عموم ،بابام اون بابای سابق نبود دل ودماغ نداشت بیخود نبود که به هفت عمو نکشیده بابا سکته کرد
وحتی به برادر زاده اش گفته بود: از وقتی برادرم مرد کمرم شیکست
صبح بلند میشد صبحونه اش رو میخورد قرص وانسولینش رو میزد میرفت بیرون
اما هنوز دست به خیر بود اگه یه خیّر پولی یا خوراکی بهش میداد زود میداد به مستحقش...
همه دیگه می شناختنش...
بابام به شدت خاکی بود خاکی بودن تو این دوره زمونه «جسارت» میخواد که هر کسی نداره
تنها دلخوشی من اینکه بابام الان با برادر دوقلوش نشستن و خوش وبش میکنن
اما تنها کسی که برای همیشه تنهاست«مادرمه»
درسته حالا دور برش شلوغه همه میان برای عرض تسلیت اما همه گرفتارن حتی بچه های خودش دیگه چه توقع از غریبه
بابام جزو اون دسته از مردهایی بود که زبانی هم قربون صدقه ی مادر میرفت و هزار بار میگفت:«مامان فدات بشم،الهی برات بمیرم» طوریکه ما عاصی میشدیم ومیگفتیم بسه دیگه!!
اینقدری که تو شبانه روز بابام به مادرم میگفت «مامان» ماها نمی گفتیم.
مامان بیا در برم بنشین،
مامان چه خبر؟
مامان ماست داره تموم میشه شیر بگیرم ماست درست کنی؟
مامان زندگی به پیاز هم مگه میشه؟
مامان دلم هوای زیارت سلطان علی رو کرده ؟؟
مامان...
من شکسته شدن مادرم رو دارم می بینم
میتونم قسم بخورم هیچ کس به اندازه ی پدرم،مادرم رو دوست نداشت هیچ کس