خدای عشق
دختـر هابیل سه شنبه سوم اسفند ۱۳۹۵ 12:28
یادمه یه زمانی بابام رفته بود دیدن یه زوار که از مکه اومده بود؛اونجا بهش کیوی داده بودند
هنوز کیوی باب نشده بود تو ایران بابام اومد به مادرم گفت:مامان بیا اینو قسمت کن
همه ی ما هاج و واج نگاش میکردیم این چیه؟
کیوی اندازه لیمو تقسیم به هفت شد و این قشنگ ترین لحظه ای بود که من یادمه...