خدای عشق

دختـر هابیل سه شنبه سوم اسفند ۱۳۹۵ 12:28
یادمه  یه زمانی بابام رفته بود دیدن یه زوار که از مکه اومده بود؛اونجا بهش کیوی داده بودند

هنوز کیوی باب نشده بود تو ایران بابام اومد به مادرم گفت:مامان بیا اینو قسمت کن

همه ی ما هاج و واج نگاش میکردیم این چیه؟

کیوی اندازه لیمو تقسیم به هفت شد و این قشنگ ترین لحظه ای بود که من یادمه...

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان