موش
دختـر هابیل یکشنبه هشتم اسفند ۱۳۹۵ 11:37کلا بچه ی شر و شیطون خونه من بودم و اگه خدا قبول کنه کماکان هم این مقام اول رو دارم
یادمه یه بار یه موش اومده بود خونمون،باید بودین و می دیدین
که بابا چیکار میکرد،خدا نکنه مدیریت بحران دستش می بود فقط هوار میزد و به گونه ای شیک ومجلسی
ترسش رو از وجود موش در هاله ای از هوار و فریاد وبد و بیراه به درد و دیوار
وفحش خاصه اش که «این زندگی سی یکسو شود»پنهان میکرد.
اون درز بی صحب رو بگیرین،اون در رو ببندین نیاد،اون جارو رو بزن روش
در این مواقع آدم بیمزه و بی لعاب فقط کمه،که بحمدالله من همیشه در این مواقع عرض اندام کرده وخودی نشان می دهم.
آرام وآهسته لیمویی رو غل دادم سمت پای بابا و با گفتن ایناهاش و پشت بندش جیغی تصنعی نگاه دوستان رو به منطقه ی سوق
الجیشی دیگر رهنمون ساختم.
که یهو پدر چنان فریادی زد که اگر فرکانس صدا و ارتعاشات پس از اون رو ارزیابی میکردی با توجه به انرژی آزاد شده از
حنجره ی گرام برای خودش چند ریشتر محسوب میشد.
اونجا بود که اینجانب خرد مجسم فهمیدم عقل سلیم یک ویژگی انتسابی ست که بحمدالله خدا به من یکی نداده.
بهرحال خودم رو بعد از جمله ی پدر که کدوم آتیش گرفته ای بود به کوچه ی علی چپ زدم و همی یابو آب دادم.
اگه اون شب پدر افقی میشد،مقصر اصلی نه موش بلکه من بودم که موش دونده بودم ...
روحش شاد...