عمر گران می‌گذرد...

دختـر هابیل دوشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۵ 22:42

حسی که از کتاب روح مجرد گرفتم تا الان شبیه همون حس کهکشان نیستی میمونه
واقعا ول معطلیم.
اونا کجا سیر می‌کنند ما کجا؟؟
مارو باش؟!!
اونا از زلزله ملکوتی و جذبات جلالیه که ارکان وجودشون رو بهم ریخته و اثری از شائبه وجود و هستی مجازی عاریتی در وجودشان نیست و به مقام فنا مطلق رسیده اند
اونوقت ما قاذورات گندیده،افکار و امیال پست، دست عقل را بسته و دست هوا را گشاده ایم.
نه ما را در عاقبت کارمان فکرتی و نه از سیاست‌های الهیه بر اُمَمِ ماضیه رسیده عبرتی!!
تتمه فکرمان دلار ست و دنیا
غافل از عاقبتی که نه دلار در آن به کار آید، نه دنیا.

و حاصلِ عمرمان دویدن پی چیزی‌ست که خود، رفتنی‌ست.

صبح تا شام در حساب سود و زیانیم،
غافل از آن‌که حسابی دیگر نیز در پیش است.

برای فردای دنیا هزار نقشه داریم،
و برای فردای خویش، هیچ!

خانه می‌سازیم که بمانیم،
مال می‌اندوزیم که آسوده باشیم،
نام می‌جوییم که فراموش نشویم؛
و نمی‌اندیشیم که روزی خواهد رسید
که نه خانه‌ای با ما می‌آید،
نه مالی،
نه نامی،
و نه حتی فرصتی برای جبران.

عجیب آن‌که از رفتگان بسیار شنیده‌ایم،
اما هنوز گمان می‌کنیم نوبت رفتن،
برای همه هست جز ما!

چه بسیار آنان که دیروز،
تمامِ فکرشان فردای دنیا بود؛
و امروز، خودشان در گذشته‌اند.

ما مانده‌ایم و یک دنیا «بعداً» گفتن؛
بعداً آدم می‌شوم،
بعداً جبران می‌کنم،
بعداً به خدا نزدیک می‌شوم،
بعداً...

و امان از آن روز
که «بعداً» دیگر در تقویمِ عمرمان نباشد.

فی المجلس وافضیحتاه،عنبرنسارا بر سرمان:/

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان